تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

ADVERTISMENT=تبلیغاتی که برای معرفی یک کالا به کار گرفته میشود.

PROPAGANDANCE=تبلیغاتی که برای معرفی یک شخص بکار گرفته میشود.

اینا رو گفتم که برم توی باب تبلیغاتی که این روزها توی کانالهای اونورکی واقعا به حالت تهوع آوری زیاد شده.

داری فیلم میبینی زیر نویس داره.وسط فیلم برنامه  قطع میشه و باز همونها رو تبلیغ می کنه و .... .

این روزهاتبلیغات ها همه اش شده تبلیغات داروهای ترک اعتیاد؛افزایش میل ج ن س ی و یا دم و تشکیلات  .... باکس و  غیره و غیره و از همه جالب تر س و ت ی ن های 3 کاره که به علل موارد فرهنگی از توضیح اش خودداری می کنم.

همه اینها یعنی اینکه:

برو مواد مصرف کن و بدون درد و عوارض و ....(ارواح عمه شون) میشه راحت ترک کرد.

مشکل جنسی داری هیچ ایرادی نداره   مشکلات شما رو حل می کنن و انواع و اقسام دستگاهها و داروهای افزایشی در اختیار آدم قرار میدن.

مو نداری این که خجالت نداره همه چیز رو به راه میشه اگر از داروهاشون استفاده کنی.

دمپایی افزایش قد.فکر کن.اگه اینجوری بود که دیگه پس روسای جمهور ایتالیا و فرانسه که مشکل نداشتند.

همه تبلیغات به نوعی میره توی خوش تپی و خوشگلی و س ک س .

گاهی وقتها آدم با دوتا بزرگتر میشینه پای این تلویزیون ها خجالت میکشه از بس از این تبلیغاتها دارن.

دماغ بزرگی داری ایراد نداره با یه دستگاه من در آری که فقط یه تکه شلنگ و ویبره هست دماغتون کوچیک میشه.!!!!!!!!!!!

کرم حلزون!!!!!!!!!!! آخه مگه چقدر از این حیوونهای بدبخت رو باید بکشن تا بشه یه قوطی کرم.

آدرس کارخونه این محصولات کجاست.جالبه همه ادعا می کنن که از شرکتهای دارویی امریکا مجوز دارن .یکی شون نمیاد این مجوز ها رو نشون بده.

قول می دم همه این مواد توی یکی از گاراژ های میدون شوش و یا جاهایی مثل اونجا درست میشه.

مردم با چاقو لیزر به جون دماغشون میفتن باز آخرش ناراضی ان وای به حال این دستگاه که فقط آدمها رو سر کار می اندازه.

جالب اینجاست که همه شون می گن با یک دوره مصرف مشکلات شما حل میشه اما این دوره مشخص نیست که چند روزه؟؟؟!!! یه هفته ؛یه ماه؛ یه سال؛ و یا سالها!!!!!.

تصور کنین که اگه یه نفر همه این محصولات رو داشته باشه و جابه جا استفاده کنه چی میشه.

کوچک کننده بینی رو به جای ... باکس استفاده کنه و .... باکس رو جای اون کوچیک کننده بینی. یا داروهای افزایش مو رو برای پاهای خانمها استفاده کنن و تیغ و کرم های مو بر رو برای سر.

اگه اینها واقعی باشن پس باید در هر دو مورد جواب بدن دیگه .

بعضی از مردم هم که ناآگاه هستن و کم سواد و به نوعی با حماقت خودشون و خرید از این شرکتهای در پیت که همه تماس با اونها یه شماره تلفن اعتباری هست رو پولدار می کنن.

واقعا اگر همه ما مردم عاقل و دانا هستیم پس چرا هر روز به حجم این تبلیغاتها اضافه میشه.

یه کم واقع بین باشیم. اگه یکدونه از این تبلیغاتهای بی خودی توی کانالهای اروپایی پیدا شد.

همه اینها رو گفتم چون میشه حدس زد که توی دور و بری های همه ما آدمهایی هستن که به این تبلیغات  اعتقاد دارن و میرن دنبالشون.

پ ن :دوسه تا وبلاگ رو چسبوندم به دیوار وبلاگ ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت 10:52  توسط محسن  | 

دیروز عید بود یا امروز!!!!

به هر حال عید سعید فطر بر همه مسلمانان مبارک باد.

دیروز به رسم عید به منزل پدری رفتیم و تا ب و ق س گ در آن محل بودیم از ناهار تا شام.

وقتی میریم دیگه نمی زارن برگردیم اگه ناهار بریم میگن شام پختیم باید بمونین و اگه شام هم بریم می گن بخوابین صبح از همین جا برین سر کار.

پ ن:به زودی در لیست پیوندهای این وبلاگ ؛وبلاگهای جدید عرضه میشود.


+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 14:28  توسط محسن  | 

این روزها یه کم بی حوصله ام نمی دونم چرا و هیچ دلیل خاصی هم نداره.

شایدم برای اینه که استراحت ام کم شده و خواب خوبی ندارم.

ماه رمضان داره تموم میشه.خدایا به همه لطف ات رو برسون.

دلم هوس یه مسافرت خوب کرده که بهم خوش بگذره.

مسافرت هفته قبل خوب بود و هوای شمال هم عالی بود.خوب هم گشتم اما کم ام بود.

دلم هوس یه مسافرت دونفره و عالی رو کرده .خارجی باشه که چه بهتر.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 10:34  توسط محسن  | 

این شب ها و روزها روزهای و شب های بزرگی هست.به قولی قله این ماه رمضان و والاترین روزهاش همین لحظات هست و همتون از من هم بهتر می دونین که ارزش این لحظات چقدره. بیاین توی دعاهامون برای بیمارها و گرفتارها و دربندها و آدمهای آبروداری که نا خواسته به فقر افتادن و روزکگار ازشون برگشته براشون دعا کنیم. شاید توی ماها یکی پیش خدا مقرب تر باشه و خدا به واسطه اون رحمت اش رو بی حد و حصر برای اون بنده ها فرود بیاره. یا علی تو هم پیش خدا واسطه همه ما شو و ازش برای همه مون لطف و محبت و رهایی از مشکلات رو بخواه. یا علی تو خودت خوب می دونی که چه احترامی برای ما داری.حتی خداحافظی های ما هم با نام توهست. یا علی ای پس از سو القضا حسن القضا ما رو درک کن. درپناه حق و علی نگهدارتون باشه. پ . ن :یه دوروزی دارم میرم مسافرت برمیگیرم با خبرهای خوب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 11:19  توسط محسن  | 

3-4 روز که واقعا بی خوابی داشتم و دیشب که خوابیدم و به قول خودم بی هوش شدم سر حال اومدم.

امروز هم تصمیم گرفتم نرم شرکت و توی خونه بمونم.اما از اون جایی که مثل بچه آدم نمی تونم یه جا بند شم یه تغییراتی توی خونه دادیم و یه کم خونه قیافه اش عوض شد.

خدایا این ایام ماه رمضان ما را ز بیش از قبل از لطف ات بهره مند ساز.

آمین

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 19:24  توسط محسن  | 

داشتم فکر می کرم که بعضی از ما آدمها از جمله خودم چقدر نعمتهای خدا رو فراموش می کنیم.

بی خودی نیست که خدا می گه وقتی توی مشکلی هستین به یاد من میفتین و وقتی نجات پیدا می کنین منو فراموش می کنین.

خدایا من بنده ناسپاس تو هستم.

مدتهاست که از تو چیزی نخواستم چون تو همه رو سخاوتمندانه به من دادی.

تصمیم گرفتم که ارتباطم رو با خدا بیشتر کنم.از هر راهی که بشه.اون به من نزدیک بود و هست اما من می خوام خودمو نزدیکتر کنم.

می خوام اگه پای بازی باشین یه بازی بکنیم.اونم اینه که از آرزوهاتون بگین.

فقط ازتون می خوام که آرزوهای واقعی باشه.خیالات نباشه.

من آرزو دارم که ...

سلامت باشم و بتونم نون حلال ببرم توی زندگیم.

آرامش داشته باشم.

دور و اطرافیانم دلاشون شاد باشه و همه سلامت باشن

مشکلات مردم کم بشه

آدمها دلاشون به خدا نزدیکتر بشه.

پول و ثروت هم به اندازه کافی برای زندگی فعلی و آینده ام داشته باشم که به کسی محتاج نباشم .


این چیزهایی که ازت خواستم برات اصلا زیاد نیست فقط کافیه که یه کم بیشتر لطف کنی.

خدایا شکرت.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:21  توسط محسن  | 

دیشب حدود ساعت 10-11 توی یک خیابون تقریبا خلوت منتظر بودم توی ماشین و داشتم به دوره و برم نگاه می کردم و یکدفعه متوجه شدم دقیقا در آن سمت خیابون بوته های نسبتا بلند شمشادها تکان تکان می خورد و کنجکاو شدم و دیدم یک خانمی با چادر مشکی رنگ نشسته است.بیشتر دقت کردم که نکنه یه وقت حالش بهم خورده و افتاده و داره دست و پا می زنه یا داره میلرزه  و کسی هم در آن دور و بر نبود که به دادش برسه که دیدم نه و فقط نشسته و چادر روی سرشه و داره یه کاری می کنه.

اما کاملا مستو ر بود  و بدون هیچ نشانه ایی که بدنش بخواد معلوم بشه  حس کردم که داره لباس عوض می کنه و به همین خاطر رفتم جلو تر ایستادم تا معذب نباشه اما برام یه علامت سوال هم درست شد توی ذهنم.

بعد از چند دقیقه که دور زدم و برگشتم که برم دیدم که از پشت همون بوته ها یه خانم با آرایش غلیظ و مانتو و روسری ظاهر شد که  خیلی قیافه خوبی  نداشت و دیدم که داره لباس خوابش رو هم تا می کنه و میزاره توی ساک اش.

فهمیدم که بعلللله خانم کاسبه و اومده سر کار اونوقت شب .

دلم براش سوخت و خیلی ناراحت شدم  از اینکه شاید برای امورات زندگی اومده و داره تن فروشی می کنه.




+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 14:59  توسط محسن  | 

بازهم سقوط و بازهم مرگ عده ای از هموطنان.

بازهم به سوگ نشستن.معلوم نیست که تا کی باید شاهد این بادبادکان هواپیما نما باشیم.

همه روزی خواهیم مرد اما مرگی اینچنین و به دلیل قراضه سوار شدن اصلا حق نیست.

یکی از آشنایان در هواپیما بود.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 20:19  توسط محسن  | 

سلام

توی این یه ماهه یه جابجایی داشتم.اثاث کشی آدم و خسته می کنه .اما خدا رو شکر این هم گذشت و زندگی ادامه داره.

دو روز آخر هفته یه سفری داشتم .خیلی گرم بود اما خوب بود و باعث شد از آلودگی به دور باشم و دو روزی رو در کنار دوستامون آرامش داشته باشیم.

دلم برای اینجا تنگ شده بود و برای همه تون.

توی این مدت آپ نکردم اما بهتون سر می زدم.

بازم میام سراغتون.

+ نوشته شده در  شنبه بیستم تیر 1388ساعت 16:46  توسط محسن  | 

آخر هفته یه سفر به اصفهان رفتم.

شهری که من واقعا آثار تاریخی زیبا و چشم نوازی داره.

در عرض تقریبا 48 ساعت به میدان امام و مسجد شیخ لطف اله و عالی قاپو و منارجنبان و آتشگاه و حمام  آقاعلی قلی  و سی و سه پل و پل خواجو  و هتل شاه عباسی رفتم و توی مسیر برگشت هم یه سر به آبشار نیاسر رفتم.

متاسفانه زاینده رود اصلا و ابدا آبی نداشت و زنده رود مرده بود.

آبشار نیاسر هم تعریفی نداشت و مطمئنا دفعه بعدی برای دیدنش وقت نمی گذارم.

با توجه به اینکه روز پنجشنبه و جمعه به  روز اصفهان نامگذاری شده بود شهر پر شده بود از توریست های خارجی.

توی یکی از خیابانها گشت پلیس من و یکی از دوستام رو که با همسران مون توی ماشین نشسته بودیم دستور توقف داد و بعد از  بررسی مدارک ماشین و سوالات معمول  که آیا بهتون خوش می گذره و از کجا اومدین و از این سوالات  یه دفعه پرسید توی تهران چی کار می کنین؟!!!!!

ما هم جواب دادیم که داریم زندگی می کنیم.

خودش از سوالش خندش گرفت و با خنده مدارک مون رو پس داد و اغلام کرد مشکلی نیست و می تونین برین.

داشتم فکر می کردم که چرا با این همه جاذبه های تاریخی  و هنر و معماری قدیمی چرا یکبار از باعث و بانی این شهر که شاه عباس بوده تجلیل به عمل نمیارن و همیشه از پادشاهان به بدی یاد میشه؟

چرا توی برنامه ریزی ها برای جلب نظر توریست های جوان تر که می تونن برای خرید هاشون پول بیتری رو بیارن اقدامی نمیشه؟

پ.ن:این سرفه های مربوط به فصل بهار داره دیونه ام می کنه.گاهی وقتها فکر می کنم

که داخل حنجره ام رو کسی با برس خراشیده.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:13  توسط محسن  | 

عیدتون مبارک.با اینکه یه کم دیره اما برای تبریک هیچ وقت دیر نیست.

خواستم از همهتون تشکر کنم که صمیمانه و مهربانانه ازدواجم رو بهم تبریک گفتین.

از ته دل برای مجردها آرزوی خوشبختی رو دارم و برای متاهلین هم آرزوی دوام و خوشبختی رو دارم.

همه تون رو دوست دارم و خوشحالم که چنین دوستایی رو توی فضای مجازی دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط محسن  | 

نقل  تر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس ....

یکشنبه عروسی مان را جشن گرفتیم و جای شما در مراسم ما بسیار خالی بود.

روزی بسیار خوب  و با برکت .

امیدوارم این اتفاق برای همه مجردها بیفته و همه  متاهلین هم زندگی شاد و خوبی رو براشون آرزو می کنم.

از قدیم گفتن که بساط عروسی جور میشه دزسته که یه کم سخت شده اما واقعا جور میشه.مهم خود اون آدمها هستن که می دخوان با هم زندگی کنن.مابقی فقط مراسم و رسم و رسوماته.

ما سال جدید رو با هم آغاز می کنیم.آرزویی که در ابتدای سال ۸۷ از خدا خواسته بودم.

عید همگی مبارک.

سالی سراسر از شادی و  سلامت و ثروت رو برای همه مردم ایران زمین و همه دوستان وبلاگی ام رو آرزو دارم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:2  توسط محسن  | 

سال ۸۷ با همه فراز و نشیب هایی که توی زندگی همه ما داشت داره به روزهای پایانی خودش نزدیک میشه.

اعتراف می کنم که توی این مدت زمان آشنایی با شما دوستام خیلی وقتها دلم می خواست که از نزدیک ببینمتون و با هم بشینیم یه دل سیر در مورد وبلاگ هامون بحرفیم.

می خوام همه مون بیایم یه پست بنویسیم که شکل هم باشه و اونم اینه که بهترین و مهمترین اتفاق

زندگی تون توی سال ۸۷ چی بوده.

از خودم شروع می کنم :ا*ز*د*و*ا*ج.

حالا نوبت شماست.یه یاعلی بگین و به مختون یه کم ورزش بدین و بنویسین.

منتظرم.

اگه دیگه چیزی ننوشتم از همین راه دور (فضای اینترنت رو می گم)سال نو رو به همتون تبریک  می گم و امیدوارم که در نهایت سلامت و سعادت سال ۸۸ رو پیش رو داشته باشین.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:44  توسط محسن  | 

چند سالی هست که روز ولنتاین به یه روز خیلی مهمی تبذیل شده که پسر و دختر های جوون تر بهش خیلی اهمیت میدن.

امشب که از خیابونها داشتم رد می شدم آدمهای دوتا دوتا  و دست توی دست زیاد دیده می شدن و مغازه ها یی که توش جنس های هدیه ای و کادویی مناسب این روز بودن توشون شلوغ تر از روزهای دیگه بود.

ام یه نکته رو هم باید بگم که آدمهایی رو می شه دید که دارن دوتا هدیه و یا بیشتر می خرن !!!!!!!!!.

آدم یه جوری می شه.کاری به ماهیت و داستان این روز ندارم اما این یه روز برای عشقه اگه یه شاخه گل بهم هدیه بدن هیچ ایرادی نداره تا اینکه برن دوتا دوتا عروسک و شکلات و .... برای دونفر خرید بکنن.

یعنی اینکه اون آدم به عشق هیچ اهمیتی نمی ده و فقط دنبال هوس هستش.

پیش خودتون نگین که عشق چیه و .... اما باور کنین که آدم یه حالی میشه وقتی می بینه یه دختر یا یه پسر داره برای دونفر هدیه می خره.

باور کنیم که ما همگی در خال غرب زدگی هستیم.خودمون خمچین روزهایی رو داریم اما چشمون به روزهای مال کشورهای خارجی هست و تنها دلیل این موضوع هم اینه ک ه توی ح*ک*و*م*ت* ما روزهایی که مربوط به اساطیر ما هست رو قبول ندارن و می خوان این روز رو با س*ا*ل روز* ازدواج*ح*ضرت*ع*ل*ی با حضر*ت ف*ا*ط*م*ه* جایگزین کنن.نمگم بده ها یا ایراد داره ها اما میگم وقتی ما ایرانی هستیم و این روز رو هم داریم چرا باید با تاریخ های عربی و یا اروپایی جایگزین کنیم.

از دیگران چیزی رو داشتن خوبه اما به شرطی که خودمون نداشته باشیم.

به هر حال روز ولنتاین شما دوستانم مبارک.

پ.ن:درسته یه کم من تنبل شدما اما شما ها هم  یه کم دارین بی معرفت می شینا.فقط مهربانو همیشه بهم سرمیزنه.ازش ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:27  توسط محسن  | 

بازکن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

بازکن پنجره ها را ای دوست

حالیا معجزه باران را باورکن

وسخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

بازکن پنجره ها را

وبهاران را باور کن.

***************

پ . ن:می دونم که این شعر مناسبت اش بهار و عید هست اما چون یه جایی خوندمش و ازش خوشم اومد خواستم که اینجا بنویسم.

به امید باز بودن پنجره دل تون به روی خوبی ها و شادی ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:40  توسط محسن  | 

در مورد غزه باید اعتراف کنم که اون روزهای اول قضاوت نادرستی کردم.

واقعا فاجعه داره اتفاق میفته و در قرن ۲۱ آدمها دارن مثل بره سر بریده میشن.

پ ن :یا امام حسین ما رو هم دریاب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:51  توسط محسن  | 

با توجه به روزهای آغاز سال نوی مسیحی یه مطلب طنزی که توی یکی از سایتها خوندم براتون نقل قول می نویسم:

یه روز یه پسر بجه به بابا نوئل یه نامه ای به مضمون زیر نوشت:

PLAESE SEND ME A LITTLE BROTHER

و بابا نوئل پاسخ داد:

PLAESE SEND ME TO YOUR MUM.

******************************************************************************

پ . ن:توی این شبها  اگه رفتین برای عزاداری و با خدای خودتون رااز و نیاز کردین یادی هم از بیماران و افراد بی پول و با آبرو بکنین و سلامتی رو از خدا برای همه بخوایین.

اگه منم یادتون اومد و دلتون خواست یادی کنین.

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:25  توسط محسن  | 

طی هفته گذشته حدود 540 نفر بر اثر آلودگی هوا در تهران فوت کرده اند و در غ زه حدود 380 نفر آنهم برای جنگ

الویت اول مردم ما شده است غ زه.

نمی گم که اهمیتی نداره که اونها کشته شده اند  اما چرا مسائل خودمو رو فراموش می کنیم.

چرا همش فقط دنبال س یا ست هستیم.

راستی:

سال نو2009 میلادی به همه تبریک می گم.امیدوارم که توی سال جدید دنیا امن تر و خوش تر از سال 2008 باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 17:25  توسط محسن  | 

توی تاکسی نشستی ِاول صبح یا هر وقت دیگه.

یه مسافر کنار خیابون ایستاده.تاکسی براش می ایسته سوار میشه.مسافر خانومه.

سلام که  هیچ تشکر هم نمی کنه که براش ایستادن و سوارش کردن .

وقتی میاد کنارت میخواد بشینه از زیر چادرش یه کیف میزاره بین خودش و تو انگار که تو باعث می شی که همه دین و ایمونش رو نابود کنی .نکنه که خدای نکرده پاش به پات بخوره و توی تاکسی بره تو فضا.

آخه چارپای عزیز این عقب موندگی بازی ها رو از خودت در نیار.لااقل به خودت احترام بگذاررو برای خودت ارزش فائل شو که سوارت کردن اون زبونت رو تکون بده و تشکر کن.یه سلام که باعث تماس با مردم نامحرم نمیشه.!!!!

به قیافه اش نگاه می کنی و عق میزنی.خدا رو ۱۰۰ هزار مرتبه شکر می کنی که اون کیف داشت و حتی یک آنگستروم هم بهش برخورد نکردی.

امان از وقتی که یه آدم امل و عمله خودش رو بماله به این خواهر گرامی.ایشون بجای اینکه با پیاده شدن خودش رو از دست اون آدمه نجات بده با بی عقلی باعث می شه که همه بفهمن چه خبری شده.!!!.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 20:59  توسط محسن  | 

چند وقتی بود که مطلب جدیدی نداشتم براتون بنویسم.اما یه دفعه چشم ام به ماهیت وبلاگ ام افتاد که ماهیت ای روزمره و شخصی داره.

یعنی اینکه آقا جان دنبال مطلب خاصی برای نوشتن نباش.یعنی اینکه فکر نکن حتما باید یه چیز تو پ برای نوشتن پیدا کنی و اینجا بیای به دیوار وبلاگ ات بچسبونی که بقیه دوستات بیان و بخونن.آقا جان دوستات بهت لطف دارن و همیشه بهت سر می زنن حتی اگر ننویسی.اینو از روی آمار روزانه وبلاگ ات می تونی بفهمی که بهت هر روز سر می زنن و منتظرن.

والا به حضرت عباس دوست دارم که زود به زود بیام اینجا اما به خدا سرم شلوغه.

و اما بعد.

اول بهتون بابت عیدهای گذشته و تعطیلات خوبی که بینشون ایجاد  شد تبریک می گم و امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه.

دیشب هم که شب یلدا بود و بازار پیامک پر رونق بود که بعضی از اونها واقعا زیبا بود و امیدوارم که همتون عمری طولانی و روزگاری خوش رو در پیش داشته باشین.

سه شنبه تصمیم گرفتم که به مسافرت برم.با توجه به برفی که تقریبا همه جا اومده بود و همش این تلویزیون هشدار میداد که آدمهای عاقل وقتی می خواین  برین مسافرت  اگه ضرورتی برای رفتن ندارین خوب نرین دیگه؛ اما کو گوش شنوا.وقتی دیدار یار درمیون باشه.

از طرفی مادر گرامی می گفت بیا پسر جان بلیط بگیر با اتوبوس بریم اما من که اصلا گوش ام بدهکار نبود پامو کرده بودم توی یه کفش که نه جانم باید بیای با ماشین خودمون بریم.(ماشین برادرم.خودم که دیگه ماشین ندارم) آخر دیدم که ظاهرا خیلی جاده ها خرابه و گفتم میریم اگه پلیس راه برمون گردوند ما هم برمی گردیم.

چشم شیطون کرو گوش شیطون کور ؛زدیم به جاده.اگه بهتون بگم که اصلا و ابدا نه جاده برفی بود و نه حتی ابری و نه اصلا از یخ و یخبندون و یخچال خبری بود باورتون میشه؟ظاهرا این برف فقط توی تهران اومده بود.

جونم براتون بگه که ما هم بعد از ۳-۴ ساعت با تذکرهای مادر گرامی که هی نهیب میزد یواش برو رسیدیم.

البته عید بود و شب چله در پیش رو بود باید با خانواده می رفتیم  و ما هم   فقط با مادر عازم شدیم .

یه خبر دیگه اونم اینکه  به تازگی ارتقای شغلی گرفتم  و توقعات شرکت ازم بیشتر شده.انشاله که بتونم جواب اعتمادشون رو بدم.

از همتون ممنونم که علی رغم ننوشتن ام بازم به من سرر می زنین.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:35  توسط محسن  |