سال سوم دبیرستان بودم یادمه یه بار یه معلم شیمی داشتیم که آدم بسیار مغروری بود که از معلم های مدرسه البرز بود.
من از شیمی حالم بهم می خورد و خدا رو شکر توی دانشگاه هم اصلا درسامون توش شیمی نبود.با بچه ها قررا گذاشتیم سر ساعت 10 صبح اونایی که ساعت هاشون زنگ دار بود زنگش به صدا در بیاد و بعد از اون صدای ماشینهای رالی رو در بیاریم.

ساعت 10 شد و یه دفعه از هر گوشه کلاس صدای زنگ ساعت بلند شد و یه دفعه 7-8 نفر هم صدای ماشین و دنده عوض کردن با دهان بسته در میووردیم. معلمه روش به تخته بود و یه دفعه گچ رو انداخت و رفت طرف یکی از بچه ها و افتاد به جونش و حالا نزن کی بزن و همه ساکت شدن و به قول معروف کپ کردن.از کلاس انداختش بیرون و وقتی برگشت توی کلاس با هن و هن و نفس زدن های پیاپی گفت :(( این سرنوشت کسی هست که سر کلاس من مسخره بازی در بیاره)) منو می گی از خنده با صدای بلند ترکیدم.
الانم که یادم میاد خنده ام می گیره .

اون وقتا جثه ام خیلی ریز میزه بود و از هم سن و سالهام کوچیک تر بودم (الان آرنولد نیستم هاااااااا). منو از توی میز آورد بیرون و یقه ام رو گرفت و بلندم کرد از زمین و با همون حالت از کلاس پرت ام کرد بیرون.

منم فرار کردم و رفتم توی حیاط پشتی مدرسه و تا ساعت 12 یه گوشه ایی نشستم .

اون وقتا مدرسه ما از 8 تا 4 بود و باید ناهار می بردیم با خودمون و ساعت 12 با پررویی تمام رفتم در کلاس رو زدم و وقتی بازش کردم بهم گفت بیا بشین درس گوش کن بیرون بودن بسه دیگه و منم گفتم کلاس نمیام می خوام ناهارم رو بردارم.!!!!!!!!!!!!! برداشتم و از کلاس اومدم بیرون.

اون سال و سال بعد اصلا درس نخوندم و همش دنبال بازیگوشی و مسخره باز ی و این شد که من که تا بحال نمره تک نگرفته بودم خرداد ماه 7 تا تجدید آوردم و اون موقع 11 درس بیشتر نداشتیم.باورتون میشه من از تاریخ و عربی و ادبیات هم تجدید شدم.

سال چهارم باز همون آش و همون کاسه و جالب اینه که باید اون سال کنکور هم می دادیم.
یه عده درس می خوندن و منم اصلا حواسم نه به دیپلم گرفتن بود و نه به کنکور دادن.
آخرش هم با زحمت زیادی دیپلم گرفتم و در اون سال کنکور قبول نشدم.
هنوز برای رفتن به سربازی 1 سال وقت داشتم.
سرم به سنگ خورده بود و یه جورایی سرخورده شده بودم که اکثر هم کلاسام قبول شده بودند .
یادمه یه شاگرد اول داشتیم که همیشه آرزوش این بود که مهندسی برق قبول بشه و در آخر مکانیک قبول شد.
منم شروع کردم برای کنکور خوندن.کلاس می رفتم و خیلی هم درس خوندم.اما هر روز که به کنکور نزدیکتر می شدم استرس و کابوس سربازی میومد سراغم.

بالاخره امتحان دادم و خوب هم بود .چون من تست زدن بلد بودم و زود جواب می گرفتم .
دانشگاه قبول شدم .همون آرزوی شاگرد اول کلاس رو.
مهندسی برق.

توی دانشگاه مثل همه اول جوگیر بودم اما بعدا فهمیدم که باید درس خوند.اونجا هم اولش برام شده بود یه زنگ تفریح اما دو ترم آخر حسابی درس خوندم و تونستم لیسانس بشم.
بعدش برای سربازی آماده شدم.اصلا دوست نداشتم برم و همش ناراحت بودم و تازه شروع کرده بودن به سربازی فروختن و منم دوست داشتم که نرم سربازی اما یک دفعه یه اتفاقی افتاد و یه پول بی کاری اومد سراغ مون و سربازی من خریداری شد و تنها 21 روز دوره آموزشی رو گذروندم و الانم در خدمت شما هستم.
