تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

آخر هفته یه سفر به اصفهان رفتم.

شهری که من واقعا آثار تاریخی زیبا و چشم نوازی داره.

در عرض تقریبا 48 ساعت به میدان امام و مسجد شیخ لطف اله و عالی قاپو و منارجنبان و آتشگاه و حمام  آقاعلی قلی  و سی و سه پل و پل خواجو  و هتل شاه عباسی رفتم و توی مسیر برگشت هم یه سر به آبشار نیاسر رفتم.

متاسفانه زاینده رود اصلا و ابدا آبی نداشت و زنده رود مرده بود.

آبشار نیاسر هم تعریفی نداشت و مطمئنا دفعه بعدی برای دیدنش وقت نمی گذارم.

با توجه به اینکه روز پنجشنبه و جمعه به  روز اصفهان نامگذاری شده بود شهر پر شده بود از توریست های خارجی.

توی یکی از خیابانها گشت پلیس من و یکی از دوستام رو که با همسران مون توی ماشین نشسته بودیم دستور توقف داد و بعد از  بررسی مدارک ماشین و سوالات معمول  که آیا بهتون خوش می گذره و از کجا اومدین و از این سوالات  یه دفعه پرسید توی تهران چی کار می کنین؟!!!!!

ما هم جواب دادیم که داریم زندگی می کنیم.

خودش از سوالش خندش گرفت و با خنده مدارک مون رو پس داد و اغلام کرد مشکلی نیست و می تونین برین.

داشتم فکر می کردم که چرا با این همه جاذبه های تاریخی  و هنر و معماری قدیمی چرا یکبار از باعث و بانی این شهر که شاه عباس بوده تجلیل به عمل نمیارن و همیشه از پادشاهان به بدی یاد میشه؟

چرا توی برنامه ریزی ها برای جلب نظر توریست های جوان تر که می تونن برای خرید هاشون پول بیتری رو بیارن اقدامی نمیشه؟

پ.ن:این سرفه های مربوط به فصل بهار داره دیونه ام می کنه.گاهی وقتها فکر می کنم

که داخل حنجره ام رو کسی با برس خراشیده.

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت 17:13  توسط محسن  | 

عیدتون مبارک.با اینکه یه کم دیره اما برای تبریک هیچ وقت دیر نیست.

خواستم از همهتون تشکر کنم که صمیمانه و مهربانانه ازدواجم رو بهم تبریک گفتین.

از ته دل برای مجردها آرزوی خوشبختی رو دارم و برای متاهلین هم آرزوی دوام و خوشبختی رو دارم.

همه تون رو دوست دارم و خوشحالم که چنین دوستایی رو توی فضای مجازی دارم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 15:13  توسط محسن  | 

نقل  تر داریم دوماد قند و عسل داریم عروس ....

یکشنبه عروسی مان را جشن گرفتیم و جای شما در مراسم ما بسیار خالی بود.

روزی بسیار خوب  و با برکت .

امیدوارم این اتفاق برای همه مجردها بیفته و همه  متاهلین هم زندگی شاد و خوبی رو براشون آرزو می کنم.

از قدیم گفتن که بساط عروسی جور میشه دزسته که یه کم سخت شده اما واقعا جور میشه.مهم خود اون آدمها هستن که می دخوان با هم زندگی کنن.مابقی فقط مراسم و رسم و رسوماته.

ما سال جدید رو با هم آغاز می کنیم.آرزویی که در ابتدای سال ۸۷ از خدا خواسته بودم.

عید همگی مبارک.

سالی سراسر از شادی و  سلامت و ثروت رو برای همه مردم ایران زمین و همه دوستان وبلاگی ام رو آرزو دارم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 12:2  توسط محسن  | 

سال ۸۷ با همه فراز و نشیب هایی که توی زندگی همه ما داشت داره به روزهای پایانی خودش نزدیک میشه.

اعتراف می کنم که توی این مدت زمان آشنایی با شما دوستام خیلی وقتها دلم می خواست که از نزدیک ببینمتون و با هم بشینیم یه دل سیر در مورد وبلاگ هامون بحرفیم.

می خوام همه مون بیایم یه پست بنویسیم که شکل هم باشه و اونم اینه که بهترین و مهمترین اتفاق

زندگی تون توی سال ۸۷ چی بوده.

از خودم شروع می کنم :ا*ز*د*و*ا*ج.

حالا نوبت شماست.یه یاعلی بگین و به مختون یه کم ورزش بدین و بنویسین.

منتظرم.

اگه دیگه چیزی ننوشتم از همین راه دور (فضای اینترنت رو می گم)سال نو رو به همتون تبریک  می گم و امیدوارم که در نهایت سلامت و سعادت سال ۸۸ رو پیش رو داشته باشین.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت 22:44  توسط محسن  | 

چند سالی هست که روز ولنتاین به یه روز خیلی مهمی تبذیل شده که پسر و دختر های جوون تر بهش خیلی اهمیت میدن.

امشب که از خیابونها داشتم رد می شدم آدمهای دوتا دوتا  و دست توی دست زیاد دیده می شدن و مغازه ها یی که توش جنس های هدیه ای و کادویی مناسب این روز بودن توشون شلوغ تر از روزهای دیگه بود.

ام یه نکته رو هم باید بگم که آدمهایی رو می شه دید که دارن دوتا هدیه و یا بیشتر می خرن !!!!!!!!!.

آدم یه جوری می شه.کاری به ماهیت و داستان این روز ندارم اما این یه روز برای عشقه اگه یه شاخه گل بهم هدیه بدن هیچ ایرادی نداره تا اینکه برن دوتا دوتا عروسک و شکلات و .... برای دونفر خرید بکنن.

یعنی اینکه اون آدم به عشق هیچ اهمیتی نمی ده و فقط دنبال هوس هستش.

پیش خودتون نگین که عشق چیه و .... اما باور کنین که آدم یه حالی میشه وقتی می بینه یه دختر یا یه پسر داره برای دونفر هدیه می خره.

باور کنیم که ما همگی در خال غرب زدگی هستیم.خودمون خمچین روزهایی رو داریم اما چشمون به روزهای مال کشورهای خارجی هست و تنها دلیل این موضوع هم اینه ک ه توی ح*ک*و*م*ت* ما روزهایی که مربوط به اساطیر ما هست رو قبول ندارن و می خوان این روز رو با س*ا*ل روز* ازدواج*ح*ضرت*ع*ل*ی با حضر*ت ف*ا*ط*م*ه* جایگزین کنن.نمگم بده ها یا ایراد داره ها اما میگم وقتی ما ایرانی هستیم و این روز رو هم داریم چرا باید با تاریخ های عربی و یا اروپایی جایگزین کنیم.

از دیگران چیزی رو داشتن خوبه اما به شرطی که خودمون نداشته باشیم.

به هر حال روز ولنتاین شما دوستانم مبارک.

پ.ن:درسته یه کم من تنبل شدما اما شما ها هم  یه کم دارین بی معرفت می شینا.فقط مهربانو همیشه بهم سرمیزنه.ازش ممنونم.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم بهمن 1387ساعت 22:27  توسط محسن  | 

خاتمی آمد

کوتاه اما بسیار خبر خوشحال کننده  و دلگرم کننده بود.

 پ ن :بهتون سر می زنم اما سرم یه کم شلوغه.حال ام هم خوبه.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت 23:7  توسط محسن  | 

بازکن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

بازکن پنجره ها را ای دوست

حالیا معجزه باران را باورکن

وسخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

بازکن پنجره ها را

وبهاران را باور کن.

***************

پ . ن:می دونم که این شعر مناسبت اش بهار و عید هست اما چون یه جایی خوندمش و ازش خوشم اومد خواستم که اینجا بنویسم.

به امید باز بودن پنجره دل تون به روی خوبی ها و شادی ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:40  توسط محسن  | 

در مورد غزه باید اعتراف کنم که اون روزهای اول قضاوت نادرستی کردم.

واقعا فاجعه داره اتفاق میفته و در قرن ۲۱ آدمها دارن مثل بره سر بریده میشن.

پ ن :یا امام حسین ما رو هم دریاب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:51  توسط محسن  | 

با توجه به روزهای آغاز سال نوی مسیحی یه مطلب طنزی که توی یکی از سایتها خوندم براتون نقل قول می نویسم:

یه روز یه پسر بجه به بابا نوئل یه نامه ای به مضمون زیر نوشت:

PLAESE SEND ME A LITTLE BROTHER

و بابا نوئل پاسخ داد:

PLAESE SEND ME TO YOUR MUM.

******************************************************************************

پ . ن:توی این شبها  اگه رفتین برای عزاداری و با خدای خودتون رااز و نیاز کردین یادی هم از بیماران و افراد بی پول و با آبرو بکنین و سلامتی رو از خدا برای همه بخوایین.

اگه منم یادتون اومد و دلتون خواست یادی کنین.

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:25  توسط محسن  | 

طی هفته گذشته حدود 540 نفر بر اثر آلودگی هوا در تهران فوت کرده اند و در غ زه حدود 380 نفر آنهم برای جنگ

الویت اول مردم ما شده است غ زه.

نمی گم که اهمیتی نداره که اونها کشته شده اند  اما چرا مسائل خودمو رو فراموش می کنیم.

چرا همش فقط دنبال س یا ست هستیم.

راستی:

سال نو2009 میلادی به همه تبریک می گم.امیدوارم که توی سال جدید دنیا امن تر و خوش تر از سال 2008 باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 17:25  توسط محسن  | 

توی تاکسی نشستی ِاول صبح یا هر وقت دیگه.

یه مسافر کنار خیابون ایستاده.تاکسی براش می ایسته سوار میشه.مسافر خانومه.

سلام که  هیچ تشکر هم نمی کنه که براش ایستادن و سوارش کردن .

وقتی میاد کنارت میخواد بشینه از زیر چادرش یه کیف میزاره بین خودش و تو انگار که تو باعث می شی که همه دین و ایمونش رو نابود کنی .نکنه که خدای نکرده پاش به پات بخوره و توی تاکسی بره تو فضا.

آخه چارپای عزیز این عقب موندگی بازی ها رو از خودت در نیار.لااقل به خودت احترام بگذاررو برای خودت ارزش فائل شو که سوارت کردن اون زبونت رو تکون بده و تشکر کن.یه سلام که باعث تماس با مردم نامحرم نمیشه.!!!!

به قیافه اش نگاه می کنی و عق میزنی.خدا رو ۱۰۰ هزار مرتبه شکر می کنی که اون کیف داشت و حتی یک آنگستروم هم بهش برخورد نکردی.

امان از وقتی که یه آدم امل و عمله خودش رو بماله به این خواهر گرامی.ایشون بجای اینکه با پیاده شدن خودش رو از دست اون آدمه نجات بده با بی عقلی باعث می شه که همه بفهمن چه خبری شده.!!!.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 20:59  توسط محسن  | 

چند وقتی بود که مطلب جدیدی نداشتم براتون بنویسم.اما یه دفعه چشم ام به ماهیت وبلاگ ام افتاد که ماهیت ای روزمره و شخصی داره.

یعنی اینکه آقا جان دنبال مطلب خاصی برای نوشتن نباش.یعنی اینکه فکر نکن حتما باید یه چیز تو پ برای نوشتن پیدا کنی و اینجا بیای به دیوار وبلاگ ات بچسبونی که بقیه دوستات بیان و بخونن.آقا جان دوستات بهت لطف دارن و همیشه بهت سر می زنن حتی اگر ننویسی.اینو از روی آمار روزانه وبلاگ ات می تونی بفهمی که بهت هر روز سر می زنن و منتظرن.

والا به حضرت عباس دوست دارم که زود به زود بیام اینجا اما به خدا سرم شلوغه.

و اما بعد.

اول بهتون بابت عیدهای گذشته و تعطیلات خوبی که بینشون ایجاد  شد تبریک می گم و امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه.

دیشب هم که شب یلدا بود و بازار پیامک پر رونق بود که بعضی از اونها واقعا زیبا بود و امیدوارم که همتون عمری طولانی و روزگاری خوش رو در پیش داشته باشین.

سه شنبه تصمیم گرفتم که به مسافرت برم.با توجه به برفی که تقریبا همه جا اومده بود و همش این تلویزیون هشدار میداد که آدمهای عاقل وقتی می خواین  برین مسافرت  اگه ضرورتی برای رفتن ندارین خوب نرین دیگه؛ اما کو گوش شنوا.وقتی دیدار یار درمیون باشه.

از طرفی مادر گرامی می گفت بیا پسر جان بلیط بگیر با اتوبوس بریم اما من که اصلا گوش ام بدهکار نبود پامو کرده بودم توی یه کفش که نه جانم باید بیای با ماشین خودمون بریم.(ماشین برادرم.خودم که دیگه ماشین ندارم) آخر دیدم که ظاهرا خیلی جاده ها خرابه و گفتم میریم اگه پلیس راه برمون گردوند ما هم برمی گردیم.

چشم شیطون کرو گوش شیطون کور ؛زدیم به جاده.اگه بهتون بگم که اصلا و ابدا نه جاده برفی بود و نه حتی ابری و نه اصلا از یخ و یخبندون و یخچال خبری بود باورتون میشه؟ظاهرا این برف فقط توی تهران اومده بود.

جونم براتون بگه که ما هم بعد از ۳-۴ ساعت با تذکرهای مادر گرامی که هی نهیب میزد یواش برو رسیدیم.

البته عید بود و شب چله در پیش رو بود باید با خانواده می رفتیم  و ما هم   فقط با مادر عازم شدیم .

یه خبر دیگه اونم اینکه  به تازگی ارتقای شغلی گرفتم  و توقعات شرکت ازم بیشتر شده.انشاله که بتونم جواب اعتمادشون رو بدم.

از همتون ممنونم که علی رغم ننوشتن ام بازم به من سرر می زنین.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:35  توسط محسن  | 

بعد از 4 روز ماراتن سنگین و نفس گیر نمایشگاه تمام شد.
روز آخر صدام مثل سرما خورده ها کلفت شده بود و کف پاهام از بس که رو پا وایسادم باد کرده بود.
باید در این مدت با همه گپ زد و حال و احوال پرسید و با بعضی ها شوخی و با بعضی ها هم جدی بود و بتونی از زیر  پروژه ها و برنامه های آینده و مناقصات پیش رو شون رو بفهمی.
خیلی ها هم با رقبات همیشه کار می کنن و جذب این مشتری ها هم به سمت خودت یه کم سخته.اما با سخت کوشی و پیگیری و صداقت میشه این کار و کرد.
توی این مدت 4 روز هم میشه دید که خیلی ها فقط بخاطر اشانتیونی که قراره به مشتری های همیشگی بدی میان سراغت و انوقت می تونی بفهمی که بعضی ها واقعا چیپ هستن.
بعضی ها هم که مثل آدامس می آن و آویزون میشن که باید بهشون یک اشانیون بدی.
خلاصه که ایام نمایشگاه ایام پر هیاهو و پر استرسی هست.
البته توی نمایشگاه هم میشه چیزهای جدید و آخرین تکنولوپی ها رو هم دید.البته نه مثل نمایشگاههای کشورهای خارج .
از نظافت نمایشگاه هم که هرچی بگم که بد بود کم گفتم.مثلا نمایشگاه بین المللی کامپوتر و مخابرات و IT که باید آینه تکنولوژی کشورها باشه توش هر بی نظمی و کثیفی رو میشه دید.که آشغالها روی هم تلبنار میشه و دستشویی ها تمیز نیست و ...... .
امیدوارم که هرکس که اومده باشه به هدف اش رسیده باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آذر 1387ساعت 17:0  توسط محسن  | 

مدتها بود که اینجا چیزی ننوشته بودم.
دلم برای این فضای VIRTUALکه هیچ کس هیچ کس رو نمی شناسه مگر از روی افکارش تنگ شده بود.جایی که راحت می تونی توش حرف بزنی بدون اینکه کسی رو ملاقات حضوری کنی.
یه کم سرم شلوغ بود و سعادت حضور رو نداشتم.
دلم برای همه کامنتها تون تنگ شده بود.
به همتون سر می زدنم اما شاید گاهی نظرمو نمی گذاشتم.
هفته دیگه سرم خیلی خیلی شلوغه.
برمی گردم
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387ساعت 16:0  توسط محسن  | 

من بچه خیلی شلوغ و فضول و کنجکاوی بود و  ؛همیشه 3 تا سوال داشتم که واقعا اذیتم می کرد و نمی تونستم ازشون درکی داشته باشم.و همیشه برام سوال بود .بیاین شما هم سوالهای کودکی تون رو اینجا بنویسین و ببینیم که چی توی مغز ما بچه ها بوده.
اما سوالات من:
1-ماشینها توی خیابونها نور چراغ هاشون از کجا تامین میشه و چرا برای روشن شدن چراغ هاشون از برق استفاده نمی کنن. و اگر می خواستن از برق استفاده کنن ببینین که چقدر سیم و کابل توی هم می پیچید.(عقل ام نمی رسید که باتری  اختراع شده ؛علی رغم اینکه همه اسباب بازی های من باتری داشتن).
2-چرا حروف انگلیسی بی نقطه هستند و فقط i و j  دارای نقطه هستند.
3-هواپیما ها چطوری تغییر جهت می دن با توجه به اینکه چرخی ندارن که با زمین تماس داشته باشه.(بعدها فهمیدم که با تغییر جهت قسمتی از بالهاشون اینکار رو انجام می دن).
شما هم برام بنویسین از سوالات بچه گیتون.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:51  توسط محسن  | 

آدم توی  دوران بچگی گاهی وقتها با دنیای ناشناخته ای روبرو می شه که بعدها می فهمه اون حال و هوا همون عشق بوده.!!!

مهربانو همه رو به یه بازی دعوت کرده و اونم گفتن از تجربه عاشقی توی بچگی.

حالا کی سرمون رو ببرن برای گفتن این حرفها ؛ و آق مون کنن دیگه خدا می دونه.

شاید حدود ۴ سالم بود که ما یه همسایه داشتیم که یه دختر داشت گه از من یکی دو سال بزرگتر بود و مادرش با مادرم دوست بود و اون موقع ها مردم برای هم بیشتر وقت می گذاشتن.گاهی این خانم با دخترش میومد خونه ما و من و اون دختر که اسمش پروانه بود با هم بازی می کردیم.فکر کنم اون ۶ سالش بود و من ۴ سال.

من خیلی اسباب بازی داشتم و همش هم پسرونه از قبیل تفنگ و  انواع ماشین و توپ و .... . از بازی های دخترونه هم اصلا خوشم نمی اومد و اون بیچاره حوصله اش سر می رفت اما سعی می کرد که سرش گرم بشه نه این که بره یه گوشه بشینه.

خلاصه این پروانه رفت آمادگی که اون موقع ها اسمش کودکستان بود و من اکثر روزها چشم انتظار بودم که اون بیاد و برای من از امروز کودکستانش تعریف کنه.

همش دفتر مشق هاش و به من نشون می داد و ستاره و ماه هایی که معلمش زیر دفترش براش می چسبوند.

یه چند ماهی این رفت و آمد ها ادامه داشت تا اینکه یه روز فهمیدم که از کوچه مون رفتن.

منم فراموش اش کردم.و الان که دارم این حرفها رو می نویسم اصلا قیافه اش یادم نیست.

کلا من آدمی نبودم که دنبال دختر باشم و همه اش توی لاک خودم بودم.حالا شما ها هم از تجربیات تون برامون بنویسین.

خدا به خیر بگذرونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:27  توسط محسن  | 

با تاخیر یک هفته ای عیدتان مبارک.
چند روزی هست که سرم یه مقدار شلوغه و کمتر فرصت می کنم که به اینجا سر بزنم.در اولین فرصت میام آپ می کنم.
پ . ن : چند روزی است که ماشین رو فروختم و گاهی وقتها دلم براش تنگ می شه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:34  توسط محسن  | 

صادقانه بهت می گم خدا:
خدایا ما که درک نکردیم شب قدر از هزار ماه برتره یعنی چی؟
ما که نمی دونیم ((انا انزلنا ه وفی لیله القدر)) یعنی چی؟
یعنی قرآن رو توی این شب نازل کردی؟پس چرا رسالت پیامبر 23 سال طول کشید.
چی نازل شده؟یکی به من بگه واقعا.خیلی دنبال این موضوع گستم اما نفهمیدم.هرکس یه چیزی میگه.
ماکه نمی دونیم شب قدر چیه؟خودت گفتی ((و ما ادراک ما لیله القدر))
خودت گفتی((لیله القدر خیر من الف شهر))
این روح که می گی من نمی دونم از ملائک بزرگتره و یا معنوی تره چون خودت حسابشون رو از هم جدا کردی و گفتی ((تنزل الملائک و روح فیها باذن من کل الامر)) پس ملکه با روح از هم جدا هستند.
اما این رو می دونم که اونها تا پگاه صبح به ما انسانهای روی زمین از هر دین و فرقه ای که باشیم سلام میگن و برامون آرزوهای خوب می کنن.((سلام هی حتی مطلع الفجر))
اما تو توی این شبها دعاهای ما رو استجاب کن.
خودت گفتی(( ادعونی استجب لکم)).

خدایا در وهله اول :سلامتی و شادی رو به همه بده و بعدش گره از کار همه بازکن و مشکلاتشون رو برطرف کن و بعدش دیگه هرکی به اقتضای زندگی اش کمک اش کن.
من رو هم بی نصیب نگذار.

من اعتقادی ندارم که سر یه ساعت خاصی بیام و بشینم و باهات حرف بزنم و گاهی وقتها زار بزنم.
خودت دیدی که دیشب حرفهامو باهات توی تنهایی ام زدم و (نه سر ساعت خاصی که اعتقاد دارم همیشه می شنوی) زودتر از هر شب دیگه هم خوابیدم.
نذر و عبادات همتون قبول .
یا حق
**********************************************
پ . ن : نتیجه های کارشناسی ارشد اومد.همانطور که انتظارش رو داشتم ,قبول نشدم.
+ نوشته شده در  شنبه سی ام شهریور 1387ساعت 17:37  توسط محسن  | 

این ماه که به گفته همه بهترین ماه خداست از راه رسیده.می گن توی این ماه دعا ها زودتر مستجاب می شه.همه اونهایی که روزه می گیرن و همه اونهایی هم که نمی گیرن بیایم برای هم سلامتی و موفقیت و شادی رو از خدایی طلب کنیم که هر وقت به درگاهش رفتم دست خالی برنگشتم.
نماز و روزه و مناجاتهای همتون قبول.







Image and video hosting by TinyPic
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 19:26  توسط محسن  | 

هفته قبل کنکور پیام نور ارشد بود .منم به پاس شرکت در کلاسهای کنکور و رفت و آمدهای زیاد که روزهای ۵ شنبه بعد از ساعتهای کاری و روزهای جمعه که باید از ۸ صبح سرکلاس حاضر می شدم  ؛رقتم سر جلسه کنکور.

سرتون رو درد نیارم که تا بحال اینقدر ریلکس نبودم سر هیچ امتحانی.چون از قبل نتیجه اش از حالا برام مشخص بود و اونم اینکه من قبول نمی شم اونم فقط به دلیل اینکه فقط و فقط رفتم سر کلاس و بعد از کلاس هم اصلا نخوندم.

خداییش اصلا وقت نمی کردم .چون داشتم مراحل مختلف ازدواج رو می گذروندم.

اما گوش شیطون کر و چش اش دربیاد از نتیجه ازدواج خوشحالم.

از المپیک گفتن هم که اصلا لذتی نداره که توی المپیک که مهد پاکی و دوستی و صلحه می رن و با حریف اسرائیلی مسابقه نمی دن.از طرفی می گن اسرادیلی ها خوبن و از طرفی شناگر ما روز مسابقه می ره بیمارستان تا رسما دلیلی برای عدم حضور در مسابقه رو داشته باشه.

جالبه که ورزشکارهای اعزامی به یه همچین مسابقاتی باید گواهی سلامت داشته باشن.

ورزشکار اونم روز مسابقه که مریض نباید بشه.

تازشم چون داره بو های برکناری مدیر وزش کشور میاد؛ایشون هم از حالا از نتایج کسب شده رضایت مندی خودشون رو اعلام می کنن.جالبه!

راستی تازگی ها برق رفتن ها کم شده.دقت کردین که ب این همه چراغونی های نیمه شعبان توی هفته های گذشته برق رفتن ها کم شده در صورتی که مردم هنوز اونطور که باید و شاید صرفه جویی نمی کنن و از گرمای هوا هم  خیلی کاسته نشده  .دوستی می گفت چون می خواستن به مردم ثابت کنن که کا نیاز به انرژی هسته ای داریم باید مردم بطور ملموس این کمبود برق رو حس می کردن.

اله و اعلم.

پ. ن :بعضی هاتون بی وفا شدین و سر نمی زنین.گفته باشم.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد 1387ساعت 16:36  توسط محسن  |