تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

خیلی حالم بده و اصلا خوصله هیچکس رو ندارم.

روحم مرده و یا در حال دست و پا زدنه.هیچ چیز خوشخالم نمی کنه.

دنیا نیگر دار من می خوام پیاده شم.نمی خوام بیام باهاتون.بذار همین کنارا زندگی مو بکنم.که  این زندگی داره منو می کنه.

می خوام خونه بخرم اما پولم کمه و با ۴۵ میالیون نمیتونم ختی یه ۴۰ متری بخرم.

آخه این چه زندگی تخماتیکیه که همه بهش دچاریم.

هیچ انگیزه ای برای آدم نمی زاره.

دنیا دهنتو ..... .

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 18:29  توسط محسن  | 

بدجوری تنها بود,زن وبچه نداشت که به عشقشون کار کنه و براشون زندگی کنه. وقتی می رفت خونه درو دیوار خونه مثل خوره وجودش و می خوردن.اهل تلویزیون نیگاه کردن هم زیاد نبود.حوصله اش حسابی سر رفته بود و عصرجمعه بود و دلتنگی.
زد بیرون و قدم زد توی خیابونا.میخواست قدم بزنه و از خلوتی خیابونای عصر جمعه و خلوت تهران لذت ببره.پشت یه مغازه پرنده فروشی واستاد و پرنده ها رو نگاه کرد.رفت تو بی اختیار, اما یه دفعه بوی تند فضله این پرنده ها زد توی دماغش کم کم به بو و صدای جیغ ,آواز اونا عادت کرد.
یه جفت پرنده چششو گرفت خوشگل و کم سر صدا بودن .وقتی اومد بیرون یه قفس که دوتا مرغ عشق توش بودن دستش بود.یکی شون آبی رنگ دریا و اون یکی زرد قناری .همش لب تو لب بودن پدر سگا!!!!!!!!. از روزی که خریدشون زندگی اش یه جور دیگه شده بود.کارش این بود که صبخ با صدای اونا پاشه وبراشون دونه بریزه و آب شون و عوض کنه و هفته ای یه بار هم براشون زرده تخم مرغ و یه روز درمیان یه کم کاهو بذاره.>
<بعد از جند هفته که اومدن و به جاشون عادت کردن کم کم مادهه جا گرم کرد و کرچ شد و جفتگیری کردن و دوتا تخم Nخیلی کوچیک گذاشتن .اینقدر کوچیکی این تخما برای مرد جالب بود که برشون داشت و خواست نگاهشون کنه که از بس پوستشون نازک بود هردوشکستن .پرند ها قهر کردن و چند روزی آواز نخوندنsمرد بردشون لب باغچه و آویزونشون کرد و چند روز زیر یه درخت آویزون بودن و انگار که روحیشون عوض شده باشه دوباره صدای آوازشون بلند شد.">مرد رفت براشون یه خونه خرید 500 تومن(خنده داره نه!!!!) و توش و پر از پنبه کرد تا اگه باز تخم گذاشتن ">نشکنه تخمشون. و باز تخم گذاشتبعد از خدود 20 روز که روشون خوابید یه روز مرد متوجه شد که دوتا جسم قرمز به اندازه یه بند انگشت که از سر ضعف می لرزیدن و چندتاپر که مثل موی سفید رو تنشون بود ,زیر مادره دارن می جنبن.چند ماهی گذشت و دیگه حالا کاملا بزرگ شده بودن و یه روز توی بهار مرد یه دفعه دلش برای اونا سوخت و دید اینا قرارهر همه عمرشون و توی قفس بگذرونن تا بمیرن.تصمیم شو گرفت. حسابی بهشون آب و دون داد و بردشون یه پارک نزدیک خونه خودش.
در قفس رو باز کرد و ولشون کرد و بهشون گفت : ((بپرین و پر بکشین و اوج بگیرین)).با اینکه از اول توی قفس بدنیا اومده بودن اما خوب پریدن و رفتن.هر چهارتا روی یه شاحه نشستن و مرد رو نگاه کردن که باز داره تنها می شه اما مرد یه خنده روی لبش بود و از دورن خوشحال بود.
مرد توی یه لحظه از قفس خالی بدش اومد و تصمیم گرفت هیچوقت دیگه پرنده ها رو توی قفس نندازه قفس رو با پا له کرد و انداخت داخل سطل زیاله پارک وخوشخال از کردش رفت به سمت خونش.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 14:31  توسط محسن  | 

مرد در محل کار خود بی حوصله و بی صبرانه منتظر گذر زمان تا وقت بگذره
بعد از پایان کار پس از طی یک فاصله نسبتا طولانی با پای پیاده به نزدیکی های منزل رسید.
سر راه از سوپری توی مسیر خرت و پرت هاشو خرید(تخم مرغ ْماست ْنان و نوشابه و یه مقدار سوسیس و کالباس )وقتی داشت میومد بیرون یادش افتاد که عسل خونه تموم شده و برای فردا صبحش عسل خرید.
سیگاری نبود اما عجیب هوس سیگار کرد و تصمیم گرفت یه پاکت سیگار هم بخره.
سیگارو روشن کرد و پکی به اون زد تمام فضای ریه هاشو پر از دود خالص سیگار کرد و در پی اون سرفه هایی کرد که اشک از چشاش جاری شد(یادتونه که گفتم سیگاری نبود.)سیگارو نگاه بدی کرد که انگار داشت همه فحش های دنیا روبه اون می داد دور انداخت.
از سر کوچه که پیچید به فکرش اومد اولین فرصت بره و یه چیزایی برای خونش بخره تا کم و کسری هاش
و جبران کنه.یه تلویزیون جدید و یه فرش بهتر .ضبط صوت اش خراب شده بود و فقط رادیوی اون درست بود که همیشه شبا تا صبح بالای سرش بود و دید که همین براش کافیه و برای ضبط گوش کردن یه کامپیوتر داشت که می تونست باهاش به آواز شجریان دل بسپره و بره توی خلسه و تا عمق وجودش آرامش ناشی از این آواز رو راه بده.
زنگ در رو زد.یادش اومد که کسی توی خونه منتظرش نیست و یه لحظه یادش رفته بود که اونم مثل خدا مجرده و تنها.!!!!!!!!!
فت توی خونه و حوصلش سر رفته بود و حالش هم یه جورایی گرفته بود. تصمیم گرفت یه مهمونی تک نفره برای خودش ترتیب بده.یه عرق خوبی داشت که هنوز تموم نشده بود .یه آهنگ از شحریان گذاشت و لباس راحتی پوشید و
یه مقدار نوشابه برای مزه و یه کم کالباس و یه مقدار خیار رنده کرد و با ماست قاطی کرد و هم زد و بساط رو چید.
فضای اتاقش رو با یه نور کمی که حالادیگه شب شده بود روشن تر از هوای بیرون کرد و نشست.
پیک اول رو به سلامتی خودش خورد و با پیک دوم که به سلامتی آدمی که سالها قبل دوستش داشت و ولش کرده بود خورد و دیگه کم کم داشت گرم می شد و رخوت داشت همه وجودش رو می گرفت.
>شجریان داشت میخوند ((ل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم ــــ نه عجب که خوب رویان بکنند بی وفایی-سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم -دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی))
مست که شد خیلی به خودش و دنیا خندید بعد از اینکه هیجان خندیدن اش فروکش کرد تو خودش فرو رفت و گریه کرد.هم برای تنهایش و هم برای روزگارش.
اینقدر گریه کرد و توی حال خودش بود که نفهمید که کی خوابش برد.
مرد داشت خودش و برای یه تکرار ۲۴ ساعتی دیگه آماده می کرد.
رسید.
سر راه از سوپری توی مسیر خرت و پرت هاشو خرید(تخم مرغ ْماست ْنان و نوشابه و یه مقدار سوسیس و کالباس )وقتی داشت میومد بیرون یادش افتاد که عسل خونه تموم شده و برای فردا صبحش عسل خرید.
سیگاری نبود اما عجیب هوس سیگار کرد و تصمیم گرفت یه پاکت سیگار هم بخره.
سیگارو روشن کرد و پکی به اون زد تمام فضای ریه هاشو پر از دود خالص سیگار کرد و در پی اون سرفه هایی کرد که اشک از چشاش جاری شد(یادتونه که گفتم سیگاری نبود.)سیگارو نگاه بدی کرد که انگار داشت همه فحش های دنیا روبه اون می داد دور انداخت.
از سر کوچه که پیچید به فکرش اومد اولین فرصت بره و یه چیزایی برای خونش بخره تا کم و کسری هاش
و جبران کنه.یه تلویزیون جدید و یه فرش بهتر .ضبط صوت اش خراب شده بود و فقط رادیوی اون درست بود که همیشه شبا تا صبح بالای سرش بود و دید که همین براش کافیه و برای ضبط گوش کردن یه کامپیوتر داشت که می تونست باهاش به آواز شجریان دل بسپره و بره توی خلسه و تا عمق وجودش آرامش ناشی از این آواز رو راه بده.
زنگ در رو زد.یادش اومد که کسی توی خونه منتظرش نیست و یه لحظه یادش رفته بود که اونم مثل خدا مجرده و تنها.!!!!!!!!!
رفت توی خونه و حوصلش سر رفته بود و حالش هم یه جورایی گرفته بود. تصمیم گرفت یه مهمونی تک نفره برای خودش ترتیب بده.
یه عرق خوبی داشت که هنوز تموم نشده بود .یه آهنگ از شحریان گذاشت و لباس راحتی پوشید و
یه مقدار نوشابه برای مزه و یه کم کالباس و یه مقدار خیار رنده کرد و با ماست قاطی کرد و هم زد و بساط رو چید.
فضای اتاقش رو با یه نور کمی که حالادیگه شب شده بود روشن تر از هوای بیرون کرد و نشست.
پیک اول رو به سلامتی خودش خورد و با پیک دوم که به سلامتی آدمی که سالها قبل دوستش داشت و ولش کرده بود خورد و دیگه کم کم داشت گرم می شد و رخوت داشت همه وجودش رو می گرفت
شجریان داشت میخوند ((ل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم ــــ نه عجب که خوب رویان بکنند بی وفایی-سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم -دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی))
مست که شد خیلی به خودش و دنیا خندید بعد از اینکه هیجان خندیدن اش فروکش کرد تو خودش فرو رفت و گریه کرد.هم برای تنهایش و هم برای روزگارش.
اینقدر گریه کرد و توی حال خودش بود که نفهمید که کی خوابش برد.
مرد داشت خودش و برای یه تکرار ۲۴ ساعتی دیگه آماده می کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:4  توسط محسن  | 

دلم هوس یه مستی دستجمعی کرده که تو جمع باشم و همه دنیا از یادم بره.

دفعه آخر که این حس و داشتم توی رشت بودم.

یه قوطی ودکا خوردم و دیگه هیچ نفهمیدم و فقط آخر شب بود که تگری زدم و تا صبح بالا آوردم.(شرمنده که خالتون و بد می کنم.)

ای خدا چه حالی داشتم.هرچی بیشتر بالا میاوردم بیشتر مست می شدم انگار که معدم جذب الکل بیشتر می کرد با هر بار بالاآوردن.توبه کردم که دیگه نخورم.

تا فردا ظهر حالم بد بود و سردرد و لرز و سر گیجه آخر سر بردنم بیمارستان و زیر سرم توبه کردم که دیگه نخورم.

بعدش که راه افتادیم و اومدیم تهران تو راه یه جا هوا خیلی توپ بود و دوستام زدو رقصیدن و منهم یه کم.

اما اثراتش تا 48 ساعت تو تنم بود.

بعد از 1 ماه توبه رو شکستم  و اینبار فقط به حدی خوردم که فقط کلم گرم بشه.

راستی دیدین وقتی مستی هم دردر آدمو دوا نکنه چقدربده.

شما چطور مستی درد تونو دوا میکنه یا نه؟

راستی اینم بگم اون وقتا گاهی وقتا مشروب می خوردم و دهنم و آب می کشید مو  وامی سادم نماز.خیلی حس جالبی داشت آدم یاد فیلمهای قدیمی میافتاد.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم فروردین 1386ساعت 11:45  توسط محسن  | 

سلام.۳ تا فنچ داشتم که ۲ تاش نر و یکی ماده بود که مادرشون هم بود.اینا با هم جفتگیری می کردن و اما از تخمشون جوجه بیرون نمیومد و من از زیرشون تخما رو بر می داشتم که همین دیگه باعث شد عادت جفتگیری از سرشون بیفته و دیگه به مامانشون کاری نداشته باشن.البته مامانشون خیلی خوش قد و بالا هستش.

با اومدن بهار تصمیم گرفتم که آزادشون کنم و البته از اون که یه کم بالش ایراد داشت شروع کردم.

روز جمعه بردمشون پشت بوم و اونی که بالش مشکل داشت رو به هوا پرتاب کردم و گفتم برو بپر اوج بگیر و پرواز کن اما یه کم که رفت هوا یه دفه با سر خورد توی نرده ای خونه همسایه و حیوون بیچاره مرد.

منم با دل و چش گریون از اتفاق افتاده از ادامه رها سازی منصرف شدم و بیخیال شدم و تصممیم گرفتم ببرمشون به قفس شیشه ای که  اول ورودی پارک ساعی.

خوب دیگه بیچاره ها همیشه تو قفس بدنیا اومدن.

مگه آرزوی همه پرنده ها پریدن نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!

پس چرا اون بیچاره  نتونست

راستی اگه شما هم فرصت پرواز و بهتون بدن اینجوری کله پا می شین یا واقعا پرواز می کنین؟

شاید هم از سر خوشحالی کله پا بشین.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم فروردین 1386ساعت 12:6  توسط محسن  | 

بالاخره ایران کم آورد و ملوانای انگلیسی را آزاد کرد البته قبل از پایان ۴۸ ساعت تونی بلر

امروز ۵ شنبه است و من نیمه تعطیلم و نرفتم و تصمیم گرفتم به کارای خودم برسم.

قرار ه برم دنبال یکسری کارها که دعا کنین بشه و بعدا بهتون می گم که داستانش چیه.فقط خدا کنه که هر چه زود تر بشه دیگه از گشتن دنبالش خسته شدم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم فروردین 1386ساعت 11:23  توسط محسن  | 

امروز اولین روز کار من در سال 86 بود.صبح کله سحر برای اینکه به طرح ترافیک نخورم ساعت 20 دقیقه به 6 پاشدم و یه کم به قرو فرم رسیدم (عطر و ادوکلن و یه کم به موهام رسیدمو ....)6 زدم بیرون سر رراه هم 2 تا نون خاش خاشی و پنیرو کره و جاتون خالی یه صبحانه حسابی. اولین روز اری با ماچ کردن نگهبان شرکت و با گپ و خال و احوال با دوستا و همکارا شروع شد .از مشتری و امور روزانه تا حدودی خبری نبود و تا ساعت 5 که کار تموم شه جون به لب شدم از کم کاری. بعدش رفم سر کلاس انگلیسی که من عاشق اونم و توی اون زمان کلاس یکی از بهترین ساعتای روزمه و حیلیل از خودم وقتی انگلیسی حرف می زنم خوشم می اد. بعد از کلاسهم اومئم به سمت خونه و خیابونا تقریبا خلوت بود و ساعت 30/7 رسیدم. راستی شنیدم انگلیس به ایران 48 ساعت اولتیماتوم داده.شما چیزی نشنیدین؟!!!
+ نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم فروردین 1386ساعت 21:57  توسط محسن  | 

تعطیلات هم که همه براش یه عالمه برنامه ریزی کرده بودن تا به کاراشون برسن خیلی زود تموم شد و برای من نیز البته کار مفیدی نکردم.

از فردا باز کارهای روزمره و جاری.جلسه.تلفن.مشتری و ...... البته باز هم کلاس زبان و کارهای شخصی دیگه و باز تا ۱ هفته مثل هر سال تبریک سالنو به دوست و آشنایی که با هاشون تماس نداشتی و ندیدیشون.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم فروردین 1386ساعت 18:3  توسط محسن  | 

آقا امروز از بس که با ماشینم توی خیابونهایی که هیچ کس نیست پرسه زدم خسته شدم.

امروز عصر باید جایی می رفتم و خیلی زود کارم انجام شد و چون قصد کرده بودم تا غروب بیرون باشم تصمیم گرفتم برای خودم همونی که اون بالا نوشتم را انجام بدم.اونم ترجمه انگلیسی اش هست.

خلاصه هی رفتم و خیابون ها رو بالا ایین کردم و به شکل ترسناکی همه جا خلوت بود.ازمیرداماد و  هفت تیرگرفته تا  ونک و خیابون ولیعصر و تخت طاووس و عباس آباد وجهان کودک ..... همه جا خلوت بود.

 وقتی خسته شدم تصمیم گرفتم برم کاخ گلستان که گفتند ۵ دقیقه است که تعطیل شده.با لبای آویزون سوار شدم و اومدم خونه.

فردا قراره با دوستان بریم ۱۳ بدر و بعد از اونم باید خودمو برای زندگی اجتماعی (کارم) در سال  جدید

آماده کنم.

امسال تصمیم گرفتم برم ورزش تا از این رخوت نجات پیدا کنم و روحیه ام هم بهتر بشه.

راستی امشب باز می خوام شراب بخورم .اگه حالم جا بود براتون باز میامو  یه چیزایی می نویسم.

فردا براتون از ۱۳ بدر وپس فردا از روز کاری در سال ۸۶ می گم.

پاینده باشین و امید که برام نظراتتونو بگین.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم فروردین 1386ساعت 19:38  توسط محسن  | 

خدایا این شراب وحس مستی  و از من نگیر.

چه حال توپی به آدم دست مده وقتی یه کم پگر باشی و یکی دو پیک هم شراب دست ساز خودت و بخوری و یه آهنگ توپ شجریان  دیگه می ری تو حال خودت و شاید یک کمی هم اشک.

خلاصه که حال قشنگیه این خال میان هوشیاری  و مدهوشی که هردو خال با هم در خال جنگ هستند از برای غلبه و تو این وسط نظاره گر و برنده این جنگ.گو این که موقتی است اما همین موقت بودنش با هیچ قابل معاوضه نیست.

سیگاری نیستم و از دود بی زار اما خیلی ها  می گن حس مستی با سیگار دو چندان می شه.

اینقدر خالم توپه که نفهمیدم داداشم تازه از حموم اومده و داره میره حولشو بندازه خشک شه که ازش می پرسم داری می ری حموم؟؟؟؟؟؟؟؟

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 18:15  توسط محسن  | 

امروزتصمیم گرفتم از کتابی که دارم می خونم براتون یه جمله های خوبی رو انتخاب کنم که عینا تقدیم می کنم.

از کتاب ((پیامبر و دیوانه)) اثر فوق العاده جبران خلیل حبران

در باب زنا شویی:

((به یکدیگر مهر بورزید اما از مهر بند نسازید.بگذارید که مهر دریای مواجی باشد در میان دو ساحل روح های شما.جام یکدیگر را پر کنیم اما از یک جام منوشید.از نان خود به یکدیگر بدهید اما از یک نان مخورید.با هم بخوانید و برقصید و شادی کنید ولی یکدیگر را تنها بگذارید,همانگونه که تارهای ساز تنها هستند با آنکه ازیک نغمه به ارتعاش در می آیند.))

((دل خود را به یکدیگر بدهید اما نه برای نگه داری زیرا که تنها دست زندگی می تواند دل هاتان را نگه دارد))

((در کنار یکدیگر بایستید اما نه تنگاتنگ زیرا که ستونهای معبد دور از هم ایستاده اند.))

خلاصه به برداشت من این میشه که خرمت و خریم هم رو حفظ کنید و در عین متعهد بودن آزاد باشید و برای خودتون privacyداشته باشین.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386ساعت 15:21  توسط محسن  | 

انسان برای پيروزی آفريده شده است، او را ميتوان نابود کرد ولی نميتوان شکست داد. ارنست همينگوی
راستی که جمله ای بسیار با مفهومی است.یه جمله دیگه هم توی همین مضمون ها از جبران خلیل خبران هست که می گه :((شما می تونید ساز رو بشکنید اما آواز پرنده را نمی توان خاموش کرد .))
یه جمله دیگه هم هست که می گه ((شما می تونید گل را لگد مال کنید اما بوی آن را نمی توانید از بین ببرید.))
۳-۲روز دیگه تعطیلات تموم می شه و باز هم روز از نو و روزی از نو.
امسال به احتمال ۹۰٪توی کارم ترفیع می گیرم چ.ن قرار است یکسری از تغییرات در سازمان شرکتی که کار می کنم اتفاق بیفتد.
سال قبل که رسمی شدم و دیگه قرار دادی نیستم.
امسال هم امیدوارم ترفیع بگیرم و به مدارج بالاتری برم.که طبعا بعد از اینکه خودمو بتونم نشون بدم تغییراتی هم در حقوقم خواهم داشت.
راستی می شه برام نظراتتون را بگین که ((قدرت و موقعیت)) بهتره یا ((پول))؟
منتظرتونم
+ نوشته شده در  جمعه دهم فروردین 1386ساعت 22:27  توسط محسن  | 

تا حالا به این موضوع فکر کردین که اگه کسی ازتون بپرسه شما کی هستین و غیر از اسم و فامیلیتو ن و یه چیزای نرمال دیگه چی می تونین از خودتون بگین؟

که خوبین؟جنتلمن ؟خانم به معنای واقعی؟مهربون؟ انسان دوست؟متواضع؟بزرگوار و بخشنده؟صبور؟

دانا؟ صادق؟روک و رو راست؟دستگیر بقیه آدما (چه مالی و چه احساسی و چه مشورت فکری)؟

بخشنده هستین؟

تا حالا به این موضوع قکر کردین که اگه یه نفری یکدفعه ازتون بپرسه که تو زندگی تون و یا برای امسال بزرگترین آرزوتون  . یا هدفتون چیه جواب چی بهش  بدین ؟!!

من که امسال برای خودم ۲ هدف تعیین کردم که خیلی هم سخته و امیدوارم که به هر دوتاشون هم برسم.

توی یه وبلاگ یه چیزی خوندم که تصمیم گرفتم اینچا برای شما بنویسم و البته با اجازه از نویسندش.:

((زندگي لحظه هائيست كه ما خود مي سازيم. زندگي لحظه هايي است كه ما در تلاش آن هستيم كه گوشه اي از قدرت هاي نهفته خويش را آشكار كنيم. زندگي لحظه هاي زيستن با عشق است.عشق به تلاش درراه كسب ارزشهاي انساني و ...))

اما من که گاهی وقتا در جواب کیستم من می مونم که چی بگم.

خدایا حول حالنا الی بهترین حال

مولانا یه شعر داره که می گه:

از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم.

یه شعر دیگه هم هست که می گه:

کیستم من ؟ کیستم من؟ راز هستی

برق عشقی از هستی.برق عشقی از هستی

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 1:20  توسط محسن  | 

می گما

 وقتی آدم شراب می خوره چه حس زیبایی بهش دست می ده .واکنش ها فرق می کنه بعضی ها شر و شور می شن و بعضی ها مثل من حس رخوت و آرامش بی نظیری بهشون دست می ده.

امروز یه فیلم دیدم که احساس عاشق بودن و عشق و بعد از مدتها تو من زنده کرد.

همیشه دوست داشتم این حس و اما نمی دونم چرا تا بحال هنوز درگیرش نشدم

همیشه یا درس خوندم و یا کار کردم و زیاد به اطراف و آدمهای دور و برم توجه نکردم و چه سخت بر من گذشته(البته در این موضوع فقط).اما اگه بخوام کلامو قاضی کنم تا حالا غیراز گردش و تفریح ها کلا بهم سخت گذشته.

 

خدا کمکم کنه.که منم سال خوبی داشته باشم.

سالهای 83 و 84 و 85 بدترین سالهای عمرم بود و مخصوصا 83  و 85 که دوست داشتم ای کاش می شد این سالها رو یه جورایی از عمرم کم می کردن.

شماها جایی رو بلد نیستین که یه همچین کاری رو بتونن انجام بدن تا دیگه خاطره های دردناک آدم نداشته باشه و کلا یادم بره؟؟؟؟!!!!!!!!! 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 16:54  توسط محسن  | 

سلام

عیدتون مبارک ,سال 86 هم از راه رسید و هنوز نیومده 6 روزش گذشت.میگن امسال که سال خوکه برای همه خوش یومن هستش و منم دعا می کنم که همین جور برای همه باشه.

خیلی دلم می خواست که جایی رو داشته باشم و بتونم آزادانه بنویسم و گاهی موقع ها با آدمهایی که نمی شناسمشون و زحمت خوندن نوشته هام رو می کشن ,راحت درد ودل کنم.به فکرم رسید که یه وبلاگ درست کنم.

امیدوازم که بتونم هر روز حتی یه خط براتون بنویسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم فروردین 1386ساعت 1:44  توسط محسن  |