تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

این روزا اگه یه کم به دورو برمون با دقت بیشتری نگاه کنیم خودمونو غرق در خیانت می بینیم که بهمون می شه و یا داریم انجام می دیم.
وقتی درس نمی خونیم و بیخودی می ریم سر کلاس می شینیم و یا توی محیط کار اصلا دل به کار نمی دهیم و یا ..... همواره در حال خیانت کردنیم.
وارد موضوعات تاهل هم که بشیم اونجا رو هم پر از خیانت می بینیم.
اینروزا دور و برمون پر از زنان و مردان خیانتکاره که همشون هم به خودشون و بچه هاشون و هم به طرف مقابلشون و زندگیشون خیانت می کنن.
راستی چرا این خیانتها اتفاق میافته.؟!!!
آیا همش بخاطر مسائل جنسی هست یا مالی و احساسی هم می تونه باشه.
چندی ÷یش توی یکی از این پست هام این مطلب رو کطرح کردم اما کسی بحثی رو شروع نکرد.
آیا همه اونایی که خیانت می کنن می تونن در قالب زنان و یا مردان خیابانی قرار بگیرن؟
آیا همشون می خوان که فقط سکس داشته باشن؟یا اکثرا دنیال یه سنگ صبورن؟
آیا خیانت فقط جنبه جسمی داره و یا جنبه عاطفی هم می تونه مهم باشه و در قالب خیانت قرار بگیره؟
جواب بدین تا یه بحثی رو شروع کنیم.
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 13:53  توسط محسن  | 

تا حالا شده توجه کنین به این که این زندگی که داره ما ها رو می کنه نه ما که زندگی کنیم؟!!!

دنیا واسا می خوام پیاده شم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم اردیبهشت 1386ساعت 0:27  توسط محسن  | 

چند روزی بود که نتونسته بودم به اینجا بیام و مطلبی رو بنویسم و از این جهت یه کم کم کاری نمودم. این روزها کارم زیاد شده و توی محیط کارم در حال تغییر چارت سازمانی هستیم و قرار ه که برام اتفاقای خوبی بیفته که باعث می شه که بیشتر رشد کنم. امروز داشتم به این موضوع فکر می کردم که زمان چقدر زود می گذره. من 32 سالمه اما از حدود 4 سالگیم یادمه. یادمه که برادرم به دنیا اومد و من چقدر خوشحال بودم که دیگه تنها نیستم.حالا اون 28 سالشه و اونم مهندس برق شده. یادمه که روزهای انقلاب مردم درهای خونه هاشونو باز می زاشتن تا کسایی که از تظاهرات فرار می کنن بتونن پناه به خونه ها بیارن که بابا بزرگم همیشه با مادر بزرگم سر این موضوع دعوا داشت .مادر بزرگ درو باز می زاشت و تا اونا می مومدن تو بابا بزرگم بیرونشون می کرد و می گفت شما ها آدمهای بی لیاقتی هستین که شاه نمی خوایین. خوب یادمه که سال 58 رفتم کلاس آمادگی و هنوز اسم و قیافه معلممون که الان باید حدود 60 سالش باشه کاملا یادمه.خانم محمودی.من هنوز خوب یادمه که با اینکه انقلاب شده بود و چون اولاش بود معلممون با مینی ژوپ می اومد سر کلاس. و کلاسامون هم مختلط بود و من به یه دختری توی بچگی دل باخته بودم و اونم ساعده بود و ساعده بعدها که به 24-25 رسید برای خودش فاحشه ای حرفه ای شده بود و اونم به دلیل این بود که شوهر درست و حسابی نداشت. یادمه که جنگ که شروع شد من کلاس اول دبستان بودم و اصلا نه من که هیچکی نمی فهمید که جنگ چیه و فقط آژیر بود که صداش لرزه بر اندام همه می انداخت و حس مرگ رو به همه القا می کرد. بعد از هر عملیاتی هرمحله می شد ماتمکده و جوونا و بچه محلهایی که از من بزرگتر بودن و همیشه تو کوچه می دیدمشون حالا عکساشون روی دیوار می چسبید و بعضی هاشونم برای یادگار کوچه به اسمشون می شد. حالا با همه اون بدبختی ها عراقی ها شدن مونس ایرانی ها و همون آدما که به ما حمله می کردن شدن دوست وبرادر. دنیا خیلی عجیبه.حالا همون عراق دشمن می شه باب مذاکره با امریکایی که به قول بعضی از مردم دشمن تره.!!!!!!!!!! راستی چرا 8 سال جنگ شد و مملکت به گا رفت؟؟؟!!!!!!!!

واقعا چرا این همه از جوونا کشته شدن.هنوز داریم عواقب این جنگ رو پس می دیم.

واقعا چرا ما که سابقه فرهنگ و تمدت داشتیم حالا به اسم اراذل و اوباش با هامون برخورد می شه.

چرا ما به قهقرا میرئیم.چرا باید وقتی مریض می شیم باید یش دکتر هم جنس بریم (تازه مجلس قانونش و عوض کرده)

آیا اون دکتر به مریض اش که حال خودشم نمی فهمه نظر سو داره و یا مریض به دکتر؟

این مثل سوال  چگونگی وجودی مرغ و تخم مرغ می مونه.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1386ساعت 19:22  توسط محسن  | 

من دو تا پست دارم به نام مرد تنها و مرد تنها ۲ که متاسفانه هنوز کسی نخوندشون.لطفا بخونین تا از نظراتتون استفاده کنم.

آخه برای اونا خیلی ذوقم و خرج کردم.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 16:9  توسط محسن  | 

یه سوال؟

آیا کسی از شما خوانندگان این مطلب توی تنهایی خودش و یا توی وجدانش و به دور از هر گونه جو زدگی آیا به ایران ارق دارین؟

قبل از هر بحثی موضع خودم رو مشخص می کنم.:

من یه ایرانی  ام و کشورم رو دوست دارم و اگر هم بهش حمله بشه چون من یه ایرانی ام از خاکم ذفاع می کنم.این حس منه و اصلا هم به دولت کاری ندارم.

اما گاهی وقتا توی تنهاییام فکر می کنم که این مملکت برای من چه کرد؟

از وقتی که مدرسه غیر انتفاعی باز شد مشتری پرو پا قرص اش بودم ودانشگاه هم که از نوع آزادش رفتم و کارم هم که مربوط به یه شرکت خصوصی هستش. پس تا اینجا به آموزش و پرورش و وزارت علوم  از لحاظ مالی و   اخلاقی بدهکار نیستم.

پس چرا من با اینکه یه ایرانی ام و اینجا مملکتمه همیشه باید احساس کنم یه  شهروند درجه ۲ هستم.

چرا به هر عنوان با من (من نوعی) برخورد می شه یه روز بخاطر لباس  یه روز بخاطر حجاب.

چرا وقتی دولت توی سیاست خارجی می مونه از مردم مایه می زاره و مردمو میاره توی خیابونا اما وقتی مشکلی نداره می خواد که خار این مردمو .... .

پس این جوون ایرانی کجا خودشو خالی کنه یا مطرح کنه.به موهاش گیر میدن به مانتوش و به .... گیر می دن.

بابا جون از بس که همممون از اول تحقیر شدیم  هممون عقده ای شدیم و با  لباس و مدل مو و ...     می خایم که اظهار وجود کنیم البته قبول که در این اظهار وجود اندک شمار آدما زیاده روی می کنن.

حالا چرا این مملکت به ما یه حالی نمیده و هر روز همه چی گران می شود.

چند  روز پیش از میدون ۷ تیر رد می شدم تا برم توی مترو با تعجب دیدم که چندتا مامور داخل پله ها واسادن و وقتی دختر و پسرا می رن تو دیگه نمی تونن فرار کنن و با هاشون برخورد می شه.

می خواستم خونه بخرم و اینقدر گران شد که برام یه آرزوی بزرگگگگگگگگگ شد.

واقعا من که ایرانیم و ایران رو دوست دارم چرا باید ارق ملی داشته باشم.؟؟؟؟؟؟؟؟

ک چی بشه؟اگه نداشته باشم چی می شه؟

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم اردیبهشت 1386ساعت 1:6  توسط محسن  | 

ممنون که که برام اصلا نظراتونو نمی زارین  تا من استفاده کنم .اما من برای دل خودم می نویسم اینجا

ولی خوب بود که به نوشته هام با نظراتتون  جهت می دادین.

امشب می خوام از تنهایی و عشق بنویسم.

کی می دونه عشق چیه؟

به نظر من عشق وقتی می آد سراغت اصلا نمی فهمی و بعد از چند وقت  تازه خودت می فهمی که یه چیزیت شده و ته دلتم شیرین شده. شادی و پر انرژی .اصلا انگار خسته نمی شی .

عشق نرم نرمک می آد سراغ آدم و یواش یواش جا خوش می کنه و حسابی همه دلت رو مال خودش می کنه.

من که حس اش رو خیلی دوست دارم.

فلسفه خود عشق خیلی قشنگه اما به کی عشق ببندی مهمه.

گاهی وقتا هم دو طرف می خوانا اما زمانه نمی خواد و هی سنگ میاندازه تو کارشون تا هر دو شونو خسته کنه.

امان از وقتی که بخواد این عشق تو دلت یه تکون بخوره و بخواد  از دلت بره. زمین و زمون رو جلو چشت می آره و اشکت رو از ته جونت به چشات می آره.

اونوقته که همش خودتو تنها می بینی و هی می خوای با چنگ و دندون جلو رفتنش و بگیری و هی ازش ئقت می خوای اما اون عشق می خواد با سنگدلی بره و هم تو و هم طرف تو  تنها بزاره.

گاهی وقتا نفست بند می آد و گاهی وقتا می خوای بمیری و فردا رو نبینی.

خلاصه که با دل و جون آدم هیهات می کنه.

اون وقت می فهمی که عاشق بودی.

گذشت آنکه جهان پر ز گفتگوی تو بود              گذشت آنکه  سر و پای من ز جذبه ی شوق 

بسان آینه مجذوب روی و موی تو بود              خبر نداشتی ای آب زندگانی من

که مرگ تشنه لبی در کنار جوی تو بود           خدای عشق من و آرزوی من بودی

چه سود کارزوی من                                               نه آرزوی تو بود

امان از دست تو ای زمونه ..........

سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو....... نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو.......

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم اردیبهشت 1386ساعت 23:12  توسط محسن  | 

آدما همیشه دنبال تنوع بوده و هستن و این اصلا به مرد یا زن بودن ربطی نداره.

وقتی لباس عوض می کنیم و یا اینکه یه روز اسپرت و یا روزی دیگر معمولی می پوشیم و یه روز دیگه رسمی.

یه روز که وضعمون بهتر می شه مدل ماشینمونو عوض می کنیم و یا وقتی از موبایلمون سیر می شیم مدل گوشیمونو عوض می کنیم.

یه روز به سرمون می زنه که خونه بهتری رو بگیریم(حالا یا اجاره و یا اینکه بخریم).بعدش سراغ عوض کردن وسایل خونه می ریم که عوضشون  بکنیم . و ..... .

تنوع خوبه و گاهی وقتا برای جنگیدن دوباره با این زندگی امروزه لازمه و باعث انرژی گرفتن می شه و گاهی وقتا هم زندگی آدمو به .... می ده.

گاهی موقع ها این تنوع به زندگی شخصی مون هم  رسوخ می کنه و وقتی که متاهل هستیم  با یه کم شیطونی می خواییم که مال شخص دیگری هم باشیم و اینجوریه که اولین تیشه ها رو به ریشه زندگی و آرامش درونی مون می زنیم.

اینجا اصلا نمی خوام در مورد دلایلش با هم حرف بزنیم که اونوقت  می شه مثنوی ۷۰ من کاغذ.

یه آدم دیگرو وارد زندگی دونفره مون می کنیم و گاهی موقع ها این موضوع از یه دوستی ساده تلفنی و دردو دل کردن  می تونه باشه تا خیانت که در اکثر مواقع با متوجه شدن شریک زندگی می تونه خیانت متقابل آغاز بشه و یا اینکه  تصمیمی برای جنایت بشه و یه قتل اتفاق بیفته.

خیانت در زندگی مشترک دو جور داریم.

۱.خیانت روحی

۲.خیانت جسمی

بیاین با هم در مورد انواع خیانت به همسر بحث کنیم و دلایلشو با هم بررسی کنیم.

فکر کنم موضوع خوبیه.

این روزا اگه یه کم سرمونو بچرخونیم می تونیم به تعداد زیاد این موضوع و ببینیم.

منتظرتونم.

 منم امروز یه تنوع توی وبلاگ ام شروع کردم و اونم این بود که علی رغم قرمز بودنم تصمیم گرفتم قالب وبلاگمو آبی کنم.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 15:9  توسط محسن  | 

موی سفید و توی آیینه دیدم

آه بلند از ته دل کشیدم

تو سینه هی شکوه رو کردم آغاز

عقل هی ام زد که خودت رو نباز

 

یادمه اولین موی سفیدمو تو 16 سالگی ام وسط موهای سرم دیدم و تا25-26 سالگی ام این یه دونه 10-15 تا شد اما الان که 32 سالم شده و مجردم دیگه تعدادشون از شمارش انگشتای چند دست و پا گذشته.

سال قبل یه دوسه تایی از ریشام رو دیدم سفید شده و حالا این دوسه تا تقریبا شدن همه قسمت چونم.

دیروز که از حمام اومدم و رفتم جلو آینه تا موهامو خشک کنم و برس کردم با کمک یه آینه دیگه شت سرمو دیدم و دیدم که بلللللللللللله موهای پشت سرم بد جوری دارن سفید می شن و فهمیدم که

موهای پشت سرم دیگه دارن تقریبا می شن جو گندمی.البته یه شانسی که آوردم اینه که اصلا موهام نمی ریزه و موهای سرم  ماشاله خیلی پره. و قیافه ام همیشه به 26-27 می زنه.

هیچ وقت دوست نداشتم موهامو رنگ کنم و نخواهم کرد اما الان هم سن و سالای خودمو می بینم که یواش یواش دارن می رن به سمت رنگ کردن و مخفی کردن موهای سفیدشون.

اما یه سوال از خانمها دارم!!

وقتی بخوایین ازدواج کنین و خواستگارتون موهاش جو گندمی باشه چه حسی بهتون دست     می ده؟ناراحت  می شین و یا فکر میکنین که شوهرتون زود پیر داره می شه و یا فکر می کنین اینجوری خوش تیپ تره؟

اصلا شما خانمها از چه جور مردی خوشتون میاد.

پول براتون مهمه یا تحصیلات؟موقعیتش یا خونوادش؟قیافش یا سر و تیپش؟روایط عمومی اش یا اینکه شیطون باش و بگو بخند کنه؟

کدومش؟

راستی بیت آخر شعر بالا اینه:

عشق باید پادرمیونی کنه تا آدم احساس جوونی کنه.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم اردیبهشت 1386ساعت 10:23  توسط محسن  | 

سلام.

امروز قرار بود یه آزمایش خون کامل برای چک آپ بدم.صبح زود برای اینکه هم به آزمایشگاه برم و هم به کارم برسم از خونه زدم بیرون.

ساعت ۵/۵ بیدارشدم و ساعت ۶ زدم بیرون برای اینکه با ماشینم برم و به طرخ هم نخورم یه کم تند رفتم.خلاصه ۳۰/۶ رسیدم محل کار و یه کم بعد یاده رفتم آزمایشگاه.

چشتون روز بد نبینه که چقدر شلوغ بود.

خلاصه با اون آشنایی که اونجا داشتم رفتم جلو .

ازم رسیدن کی شام خوردی گفتم ۱۰ شب و گفتن خوب برو ۱۰ صبخ بیا.به همین راحتی.رفتم و ۱۰ اومدم و اینبار دیگه فک کنم ارتی بازی نشد دیگه چون یه بار دیگه مجبور شده بودم بیام.

خلاصه که یه سرنگ به اندازه گالن خون دادم.

خالا هم منتظرم جوابش رو بگیرم.

راستی شما ها هم برای خودتون میرین آزمایش بدین.

راستشو بخاین من چند وقتی بود شبا پام درد می گیره و یه دکتر بهم گفت یه آزمایش کامل بده و منم رفتم این آزمایشو انجام دادم.

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 23:26  توسط محسن  |