تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

امروز عصر توی خونه بودم و دیدم در خونه زنگ می زنن و گفتن بیاین پایین و هر چی گفتم شما؟گفتن بیاین پایین.

منم رفتم دیدم ۳ تاپسر با سن های حدود ۲۰ سال و گفتن شما چی گم کردین و منم گفتم همه مدارک.

گفتن ما پیداکردیم .شیرینی می خواستن و آدرس خونمون رو هم از آدرس روی بیمه نامه ماشینم پیدا کرده بودن و گفتن اول شیرینی و بعد مدارک و من گفتم شیرینی حتما اما اول مدارک.

مدارک و گرفتم.۲ تا گواهینامه و ۲ تا کارت ماشین و بیمه نامه من و کارت پایان خدمت دوستم.(از توی ۲ تا ماشین سرقت شده بود).

گفتن ما توی پارک خیابون زنجان دیشب پیدا کردیم .گفتم بقیه اش و اونا هم گفتن همین و فقط پیدا کردیم.

بهشون وقتی شیرینی و دادم گفتم اگر شناسنامه و دسته چک  و کارت سوخت ها  رو هم پیدا کردین شیرینی تون  و بیشتر می دم و اونا هم گفتن اگه پیدا گریم  باشه .

ظاهرا خودشان دزد نبودند اما نمی دونم شاید از طرف ۱ دزد اومده باشن و پیغام رو برسونن.

گفتم به شماهم بگم که دیگه کمتر نگران شین.از اظهار هم دردی هاتون ممنون

خدایا ممنون.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 19:51  توسط محسن  | 

امروز آخرین روز بهار 86 هست.یه همین زودی 93 روز از ایجاد وبلاگم گذشت.
عمر خیلی زود گذرتر از اونی هست که بشه اصلا فکرش و کرد.یه فصل سال تموم شد و به انتظار می نشینیم و نه چشم انتظار روزهای نیامده که خود باید سازنده روزهای آتی باشیم.
دیگر نمانده طاقتی که نشینیم به پای صبر
اشکی شدیم و گوشه مژگان نشستیم
به انتظار نثار شدن ....
شعر از احمد شاملو بود
اما من نمی خوام که نثار بشم و نمی خوام بیخودی انتظار بکشم و می خوام سازنده لحظات خوب باشم.
تمام زندگیتون بهاری و به گرمی تابستان
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 11:5  توسط محسن  | 

سلام
ممنونم که با کامنت هایی که می زارین خوشحالم می کنین و منم احساس غرور می کنم که چیزایی که می نویسم ارزش خوندن و اظهار نظردارن.
یک نفر در کامنهتا پیغام گذاشته بود که این داستان خود من هستش در صورتی که می خواستم اعلام کنم این داستان به من مربوط نمی شه و داستان را بر اساس مشاهدات روزانه و دیده ها و شنیده های آدمایی که گاهی توضیحی از زندگی خصوصیشون می نویسن منم جمع آوری می کنم و همه رو یه کاسه می کنم و سعی می نمایم که در قالب 2 موجود براتون روایت کنم.وگرنه نه به شخص خاصی مربوطه و نه خود من
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386ساعت 15:23  توسط محسن  | 

...
دفعه قبل می خواستم بگم اما تصمیم گرفتم که الان بگم و اونم اینکه این داستان من آدماش اسم ندارن و اسماشون همون دختر و پسر هست.
اوائلی که پسر و دختر با هم دوست شده بودند یه روز دختر از پسر خواست که عصر بره خونشون.پسر با هزار فکر و خیال از اینکه چرا این دختر همچی پیشنهادی بهش داده و یا اینکه نکنه اون بره و خونواده دختر هم باشن و یا اینکه بعدن سر برسن و فکر و خیالهای دیر که باعث تشویش پسر شده بود اما تصمیمش و گرفت .
پسر دل به دریا زد و رفت و با هزار ترس و لرز وارد شد.
دختر به استقبالش اومد و پسر خونه دختر را خالی از غیر دید.فقط خودش و دختر بودن اونجا .
تابستون بود و دختر هندوانه خوش رنگی آورد و با هم خوردن و گفتن و خندیدن و فقط بوسه ای رد و بدل شد و نه هیچ.
هردو خیلی دوست داشتن که با هم یه رابطه SEXUAL INTERCOURSEداشته باشن اما هر دو از هم خجالت می کشیدن و اصلا بنای این رابطه بر اساس همچین رابطه ای نبود و توی دلشون این رابطه رو به آینده موکول کردن.
پسر وقتی اومد بیرون یه نفس تازه کرد و خیالش از اینکه اتفاقی براشون نیفتاده راحت شد.
کم کم چند بار دیگه هم رفت اونجا و ترس هاش کمتر شد و رابطه شون همون جور باقی موند و فقط چندین بار همو در آغوش گرفته بودن و یا لمس کرده بودن اما هیج SEXUAL INTERCOURSE اي اتفاق نيفتاد.
پسر داشت دختر رو سبک و سنگین می کرد و اصلا به س ک س فکر نمی کرد در عین حال که می دونست دوام یه رابطه به این موضوع خیلی بی ربط هم نیست .اما اینکارو نکرد و دختر هم هیچ وقت حرکاتی برای این موضوع انجام نداد که هردو تحریک شوند.
رابطه داشت جدی تر و جدی تر می شد و هر دو از حالت GFوBFداشتن به حالت دو دوست جنس مخالف صمیمی رسیده بودن .و یکبار دختر به پسر گفت که ((مامانم می خواد باهات آشنا بشه)).
پسر یه حس عجیبی کرد و اول خواست بگه باشه برای فرصتی بعد اما بعد از دقایقی گفت باشه قبول.
قبول کرد و قرار شد دختر زمان و مکان را مشخص کنه.
پسر اون روز به شدت دچار درد کمر بود و لنگان لنگان راه می رفت.آخه بد جور استرس داشت.و این استرس زده بود به رگ سیاتیکش.
رفت و خیلی راحت برخورد کرد و مامان دختر هم از چشاش معلوم بود که از پسر خیلی خوشش اومده.
پسر مطمئن بود که OKاز طرف مامان دختر بعد از این دیدار صادر می شه و دخترش رو تائید می کنه برای انتخابش.
دیدار در یک کافی شاب متوسطی برگزار شد و همه جور صحبتی رد و بدل شد.از اعتقادات و افکار و .... صحبت شد و پسر در آخر براشون ماشین گرفت و روانشون کرد و خودش پیاده در افکارش غوطه ور گشت و رفت به سمت خانه و از آینده ای نامعلوم در هراس بود.
دختره هم بد جور به دل پسره نشسته بود و دختره افکار و عقاید قشنگی داشت که برای پسره خیلی جدید بود.
مهربون بود و برای پسره حاضر بود بمیره.
دختره یه خصوصیات خوبی داشت.مهندس بود.با شخصیت و خانم بود.خانواده خوبی داشت و کم جمعیت بودن و مستقل بود و تک دختر.
جمیع محاسن رو توی اون می دید اما باز همش نمی دونست چی می شه و همش فکر می کرد که نمی شه و یه اتفاقی برای عشقشون میفته.
اینم بگم که پسر و دختر هر دو کم تجربه بودن در روابط عاشقانه.
.... TO BE CONTINUE
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 16:30  توسط محسن  | 

الوعده وفا.

مرد فقط کار می کرد و زمانی رو ویا کسی رو که براش هم وقت و هم پولشو خرج کنه نداشت.
زندگیش تک بدی شده بود و فقط و فقط کار می کرد.کم کم حالش از این زندگی سگیش بهم می خورد و
پیش خودش زمزمه می کرد که عجب زندگی تخمی دارماااااااا.!!!!!!!!
نه عشقی بود نه هنری بود و نه تفریحی داشت توی زندگیش.
دوست موست زیاد داشت دور و برش اما تفریحش با اونا شده بود برنامه بزارن و برن مست بازی و یه شیشه مشروب و بخورن وبعدش هم فرمایشات مستی و یه کم چرت و پرت بگن و خوش باشن و
بخندن خداییش این تیکه آخرو بهش حسودیم شد بهش بگم هر وقت خواست بره منم ببره با خودش
البته گاهی وقتا به مسافرت میرفت اما با اینکه بهش خوش میگذشت اما ته دلش یه چیزی دیگه می خواست.
دلش می خواست این مسافرت به همراه دوست دخترش ویا زنش باشه و این مسافرت رنگ و بوی خوش یه زن رو به خودش بگیره. اما هنوز اون آدم اش رو پیدا نکرده بود و با دوست دخترش هم که نمی تونست بره مسافرت.البته بعضی از دوستاش با دوست دختراشون می رفتنا اما از شانس بد این مرد اون نمی تونست بره.P>
یه روز توی یه جایی چشمش به یه خانم بسیار محترمی افتاد و یه کم سبک و سنگین کرد و دید این همونی که شاید بتونه تیکه گمشدش باشه و بقیه عمر شو و انرژی شو به اون بده.
از خوشحالی داد زدو وداشت دیوونه میشد چون دیگه قرار بود تنها نباشه.
همه چیز بر وفق مرادش بود و دختره هم او نو خیلی دوست داشت و پاک عاشقش شده بود حتی بیش از اونی که مرد تنها اونو دوست داشته باشه دختره مرد تنها رو دوست داشت.
همه چیز عالی بود.دیگه مرده هر روز به سر و وضعش می رسید و خودشو مرتب می کرد و لباس های جور و اجور می پوشید و هر روز صورتشو صفا می داد و به عشق دیدن دلدار از خونه میزد بیرون.
عصر اهم بعداز ساعت کاری یه جا همو می دیدن و میرفتن پارک و سینما و کافی شاپ . قدم زدن زیر درختای خیابون ولیعصر(از چهارراه پارک وی به بالا) و غروب هم یه چیزی توی یکی از رستورانا یا فست فودهای سرراه می خوردن و دختره رو می رسوند و خودش بر می گشت سمت خونش.و فردا هم همین موضوع بود تا ماهها و بعد تصمیم گرفتن که جدی تر بدور از هر گونه عاشقیت ای همو بررسی کنن.
جواب بررسی از اولشم معلوم بود.هر دو عاشق شده بودن و بهم جواب مثبت دادن.
اما توی این میون این مرده ته دلش یه حرفایی میزد و چون عقیه داشت که دل به صاحبش دورغ نمی گه نمی خواست به اون حرفا گوش کنه.
دل مرده برای دختره خیلی بزرگ بود و جای یه نفرو بیشتر داشت.نه اینکه مرده دنبال کسی دیگه بود نه هاااااااا اما شاید هم دختره برای دل مرده زیادی کوچیک بود.!!!!
دختره هم یه چیزایی حس می کرد اما به خودش جرات پرسش رو نمی داد.
اما با این همه تفاسیر همه هیجانای دیدن و خرید برای همدیگه و تلفن کردن و دلواپسی ها و قدم زدن ها زیر باونی های بهاری و دوست داشتن همدیگه و دست همو گرفتن و انتقال حس قلبی از یه بدن به بدن دیگه رو هنوز داشتن .اما نمی دونستن چرا یه چیزی این میونه.و نمی تونستن درک کنن که چرا داره اینجوری می شه؟
خلاصه که یه چیزی انگار توی این پازل عاشقونه اینا کم بود و از هم هم نمی پرسیدن که چیه؟
مرد تنها چون اون دختره رو دوست داشت تصمیم گرفت از خودش شروع کنه و علتو توی خودش یه جورایی پیدا کرد.
دنبال علاج رفت که قبل از وقوع یه کاری کرده باشه.
<تصمیم گرفت یه کم مهربون تر بشه تا بتونه به دختره نزدیک تر بشه که دختره ازداشتن اون بیشتر احساس افتخار کنه.و اونم احساساتشو بهتر نشون بده.
>اصلاح شد .دوست داشتنی تر شد.خودش هم عاشق تر شد و مدتی کوتاه با زندگیش بیشتر حال کرد.
TO BE CONTINUE..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:23  توسط محسن  | 

این شعر از مسعود فرد منش و با اجرای شهره است که از آلبوم  مشترکشون که مربوط به سالهای ۷۹ یا ۸۰ هست  براتون میارم.

زیر گنبد کبود قصه گوی عاشقی زندونی بود

قصه هاش قصیده بود غصه هاش رسیده بود

خط خطی رو جزوهاش

پاپتی شاه و گداش

همه سردرگم و گیج               همه پوچ و همه هیچ

زیر گنبد کبود قصه گوی عاشقی زندونی بود

تو تموم قصه هاش لابلای غصه هاش

رنگ آفتابش پریدس

پشت رستمش خمیدس

کوچه هاش پس کوچه دارن اما هیچ رهگذری نیست

بس که دیواراش بلندن کسی چشمش به دری نیست

قصه گو قصه رو وا داد                     همه رو تو قصه جا داد

روی چشماش و گرفت اما چشماش کور نمی شد

همه رو تو قصه جا داد اما قصه اش جور نمی شد

شهر قصه رو شلوغ کرد

پره از راست و دوروغ کردقصه گو قصه رو وا داد                     همه رو تو قصه جا داد

تک سوار اسبشو بردن

پهلوون حقش و خوردن

آرزوی مادر ا رو جوونا به خاک سپردن

تک سوار پای پیاده

پهلوون حقشو داده

دیو قصه اش مهربون

پریاش ابرو کمون

نه اسارتی به راهه نه اسیری ته چاهه

زیر گنبد کبود غصه گوی عاشقی زندونی بود

روی چشماش و گرفت اما چشماش کور نمی شد

همه رو تو قصه جا داد اما قصه اش جور نمی شد

خنجراش برنده نیستن

ببراش هم درنده نیستن

باغچه ها بی باغبون کفترا بی آب و دون

عاشقا خونه بدوش در کمین می فروش

شهر قصه رو شلوغ کرد

پره از راست و دوروغ کردقصه گو قصه رو وا داد                     همه رو تو قصه جا داد

الغرض آخر کار

پای زندون پای دار

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 22:30  توسط محسن  | 

امروز از صبح ساعت ۳۰/۷که بانکا باز شدن من رفتم سراغ حسابام و سوزوندن عابر بانکام و صدور کارتهای جدید و همشونو تونستم ببندم .
بعدشم رفتم کلانتری تا کارا رو انجام بدم و بهم نامه بدن برم دنبال صدور المثنی ها.
خلاصه اینکارا تا ساعت 3 طول کشید  و به اندازه چندین سال کار اداری انجام دادم و هنوزم نظام اداریمون از این اتاق به اون اتاق و از این طبقه به طبقه دیگس   .
.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم خرداد 1386ساعت 21:50  توسط محسن  | 

بزودی مرد تنها ۳ رو می نویسم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:46  توسط محسن  | 

تا حالا شده احساس بی هویتی بکنین.

تا حالا شده که برای دیگران هیچ هویتی نداشته باشین؟

تا حالا شده وقتی بخوان ازتون که خودتونو معرفی کنین و نتونین ثابت کنین که همونی هستین که معرفی کردین؟؟؟!!!!

من همه این چیزا رو که گفتم شدم.

امروز بعد از ۱۱ روز همکارام طبق رسمی که توی شرکت وجود داره برام تولد گرفتن و همیشه در این مواقع برای اونی که تولدشه پول رو هم می زارن و براش یه چیزی می خرن و برای منم یه کفش ورزشی خریدن.

اما از امروز بگم.

بعد از ساعت کاری طبق برنامه چند هفته اخیر که روزهای زوج میرم می دوم با دوستان و همکاران تصمیم گرفتیم بریم امروز پارک پردیسان بدویم.رفتیم  با ۳ ماشین و کلا ۵ نفر.

 وسایل را در صندوق عقب گذاشتیم و پس از قفل و بست ماشین شروع به نرمش و دویدن کردیم و وقتی برگشتیم برای برداشتن وسایل به سمت صنوق عقب رفتم و وقتی آنرا باز نمودم متوجه شدم که هرآنچه در آن نهاده بودم به یغما رفته.

کلیه مدارکم اعم از شناسنامه.گواهینامه.کارت و بیمه نامه ماشینم.عابر بانکهای مختلفم.دفترچه حسابهام و دفترچه بیمه ام و خلاصه هر آنچه که داشتم از جمله کیف دستی ام و حتی کفش ورزشی تولدم و بی انصاف پیراهن و شلوارم که برای ورزش عوض کرده بودم .همه و همه را برده بود و وسایل دوستم که او نیز در صندوق نهاده بود.تازه شانس آوردم که توی ماشین نرفته چون توی داشبورد ۲ تا گوشی بود و یه جفت کفش زیر صندلیم که تازه خریده بودم و ضبطم هم زیر صندلیم بود.

وقتی به دوستام موضوع را گفتم اونا هم به سراغ ماشیناشون رفتن و یکی دیگه از ماشینها هم همین اتفاق برایش افتاده بود .

دسته چک دوستم.و پولاش و همان مدارکی که من داشتم از او نیز سرقت شده بود.

تلفن کردم با پلیس ۱۱۰ و بعد از دقایقی حدود ۱۰ دقیقه یک موور سوار با یک سرباز آمدند که هر دو مسلح بودند و صورتجلسه ای پر کردند و گفتن فردا صبح بیا کلانتری ۱۳۹ مرزداران.

البته پلیس کلی دعوامون کرد که چرا این همه مدارک رو یه جا گذاشتین و خداییش هم من بهشون حق دادم و من بی احتیاطی کردم.

البته ماشینم دزد گیر خوبی داره هااااااا اما اونجا اینقدر صداش در اومده و هیچ کس هم مهلش نذاشته .

همه ترسم از این بود که فردا صبح این آدم نامرد نره با توجه به اینکه همه مدارکم رو داره از موجودیم برداشت نکنه که با توجه به خدمات خوبی که این بانکهای خصوصی می دن(شما هم از این بانکا استفاده کنین) حسابمو بستم.

اما فردا اول وقت باید برم شعبه ها تا کارامو انجام بدم.

هرچی من بدم میاد از این کارای اداری حالا باید مدتها برای بدست آوردن مدارکم بدوم .

این بود کاسبی و ورزش امروز من که توش کلی متضرر شدم.

می گم نکنه من توی پست قبلی که با خدا دعوا کردم اونم بهم یه تلنگر زد؟؟؟!!!

نمی دونم.شاید.

اما الان آروم تر از دقایق اول دزدی هستم.

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386ساعت 23:37  توسط محسن  | 

ای خدا مگه صدامو نمی شنوییییییییی .؟؟؟!!!مگه نشنیدی که چقد صدات کردم؟؟؟!!!.مگه فریادامو نشنیدی.؟؟؟!!!

آخه چقد ازت بخوام که یه حال اساسی بهم بدی.ناشکری نمی کنم اما خودت خوب می دونی که ازت چی می خوام.

نامردی نکن و بهم بده.برای تو که کاری نداره منم نگاه کنی و خواستم و ادا.

کم کم دیگه دارم ازت نا امید می شم.نشون بده که هنوز هم بلدی که بندتو باز جذب خودت کنی.

نذار امیدم نا امید شه.

تو فیلمای قدیمی بهت می گفتن اوس کریم!!

یادته؟هر جا گیر می کردن تو بهشون حال می دادی.حالا هم به من یه لطفی کن.

قربون مرامت.

منتظرما.چشم انتظارم نذار

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 21:39  توسط محسن  | 

قدیما وقتی بچه بودیم توی کوچه ها چینی بند زن ها رو می دیدیم و یا اینکه صداشون و از توی خونه می شنیدیم که می گفتن ((چینی بند می زنیمممممممم)).
حال دیگه اونا نیستن.
اگه یکی چینی دلش بشکنه باید چه بکنه.کی بندش می زنه؟خودش یا یه آدم جایگزین که کارش بند زدنه دله؟
اما من شنیدم که ((هر عشقی یه عشق منحصر بفرد است.)) و هیچ بندی نمی تونه به دل شکسته بندی بزنه!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم خرداد 1386ساعت 15:53  توسط محسن  | 

اي خوش آن قمار بازی كه بباخت هرچه بودش
بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر
تا حالا شده که همه چی تونو ببازین و هوس کنین که از نو شروع کنین؟!!!(هوس که نه, بلکه اجبار)
من که اینطوری شدم.
اما این بازی و شروع جدید یه تفاوت عمده داره اونم اینه که تو دیگه اون بازی رو نمی تونی انجام بدی و فقط باید یه بازی جدید رو شروع کنی و اگه شانس داشته باشی طرف بازیت همون آدم قدیمه باشه و یه فرصت جدید بهت داده باشه..اما با یه بازی جدید که دفعه قبل دستو خونده بود و تو بهش باختی و خیلی باید حواست رو توی این بازی حیثیتی و مهم جمع کنی که ببری .
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم خرداد 1386ساعت 9:40  توسط محسن  | 

در مورد  مطلب قبلی که نوشته بودم ((من-تا حدودی)) خواستم یه توضیخی بدم که مدیون هیچ کس نباشم و اونم اینه که ۳ سال قبل که نتونستم با اون خانم ازدواج کنم تنها دلیلش این بود که بعضی اخلاقامون به هم نمی خورد وگرنه هنوز هم اون ازدواج نکرده و به پام نشسته تا  باز برم سراغش و اصلا کسی به کسی خیانت نکرده و از چشام هم بهش بیشتر اعتماد دارم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 22:47  توسط محسن  | 

وقتی مشروب می خوری (تازگی ها خالی می خورم و دیگهMIXنمی خورم) دوتا پیک اول رو که می خوری هیچیت نمی شه اما از پیک سوم به بعد که گلوت گرم می شه یه مقدار فاصله بندازین بین پیک 4 و 5 پاشین 2 قدم راه برین تا تو کل بدنتتون خون مشروب رو بچرخونه و بعد بشینین ادامه بدین توپ توپ می شین. بعد بگین که دمت گرم که یادمون دادی.نوش جونتون.من رو هم یاد کنین که مثل خودتونم.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم خرداد 1386ساعت 10:14  توسط محسن  | 

اون روز که روز تولدم بود از بس تلفن تبریک و SMSتبریک جواب دادم این آخر سری ها خسته شده بودم و به همشون می گفتم که ممنونم که به فکرم بودین.
یه لحظه فکر کردم که چقدر من دوست و رفیق و آشنا دارم و همه به فکرم هستن اما باز فکر کردم که منم برای همشون اینکارو کردم و لی به ذهنم رسید که اینا همه از معرفتشون بوده و می تونستن اصلا اینکارو نکنن.
قربون همتونم که به فکرم بودین.
اما بازم با این همه آدم تنهام.
چه دردی است در میان جمع بودن
ولی در گوشه تنها نشستن!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:10  توسط محسن  | 

تا که بودیم نبودیم کسی کشت مارا غم بی همنفسی
تا که رفتیم همه یار شدند خفته ایم و همه بیدار شدند
قدر آیینه بدانیم چو هست نه در آن وقت که اقبال شکست
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت 10:9  توسط محسن  | 

امروز من از کسی که بهش ارادتی خاص  دارم جوابی گرفتم که برام ناراحت کننده بود و الان هم بالطبع ناراحتم و اصلن هم حالم خوب نیست.(می دونم اصلا اینطوری درسته اما دوست دارم اصلن بنویسم).

الانم این پست رو برای اون نفر دارم می نویسم و آدرس وبلاگم رو براش SENDمی کنم.نمی خوام اصلا دلش برای من بسوزه  اما می خوام شناختش از من یه کم بیشتر شه .البته اگه دوست داشته باشه.

چند شب قبل من توی یه ماشین با دوتا  آدم محترم داشتیم در موردعلت  وجود دوست دختر در زندگی مردای متاهل صحبت می کردیم که من جواب مناسبی ندادم و متاسفانه به دلیل اینکه نتونستم توضیحاتمو باز کنم  تصورم بر اینه که نگاه اون دونفر به من عوض شد.

لعنت بر دهانی که بی موقع بازشه.

3 سال قبل من یه شکست عاطفی بسیار وحشتناک داشتم بطوری که افسردگی شدیدی برام اتفاق افتاد .من داشتم همسرم رو انتخاب می کردم که در همون مرحله نامزدی رابطمون بهم خورد و بساط عقد و عروسی چیده نشد.

از اون به بعد من یه مقدار در این مورد انتخاب  بیشتر دقت می کنم و نمی خوام که این اتفاق تلخ دوباره برام رخ بده.

یه کم محتاط تر و سنجیده تر حرکت می کنم.بعد از این اتفاق من خیلی پخته تر و قوی تر و محکم تر شدم و این لطف خداست که شامل حالم شده و گاهی وقتا این قدرت رو دارم که زندگیو از یه زاویه دیگه ببینم.

تازگی ها فکر می کنم که من  نمی تونم با عموم آدمای اجتماع رفت و آمد و نشست و برخواست داشته باشم(قصد توهین و بی احترامی به هیچکس رو ندارم) و همش دوست دارم که با افرادی برخورد داشته باشم که سطح فکری بالاتری از مردم عادی رو داشته باشن.البته بچه پولدار نیستم که این حرفا رو بزنمااااااااا.

این تصور در من هر روز پررنگ تر می شه و به باور برام تبدیل شده که من متعلق به این سطح عمومی نیستم و این موضوع امیدوارم که باعث شه من موفق تر بشم.اطلاعاتم از جامعه و حول و حوشم بد نیست.

توی کارم موفقم و بعد از رئیسم نفر دوم اون گروه ۲۰-۱۵ نفره هستم.اما توی زندگیم واقعا احساس تنهایی می کنم.

 هرگز برام مادیات مهم نبوده و از بچگی با این روش بزرگ شدم.

 متاسفانه خانواده من ثروتمند نیستن و همه سعی پدر و مادرم این بوده که ما 3 تا پسر تربیت و تحصیلات خوبی رو داشته باشیم. و هر سه مون رو فرستادن دانشگاه آزاد.

خدا رو شکر هر 3 ما دکتر و مهندس شدیم و در مورد تربیت هم من نباید نظر بدم و اینو آدمای دور و بریم باید بگن.البته بی جنبه نیستیم و هر سه نفرمون اهل هیچ برنامه ای نیستیم.

من هیچ وقت آرزوی داشتن اینکه مثلا 1 میلیارد پول داشته باشم رو ندارم و فقط مادیات رو برای اینکه یه زندگی متوسط رو به بالا برای همسر و فرزندای آیندم تامین بکنم برام بسه.

یادمه روزی که رفتم سر کار داشتن یه ماشین برام رویا بود اما کم کم کار کردم و چیزایی که احتیاج داشتم برای خودم خریدم.کامپیو تر ماهواره موبایل و وقتی ماشینم رو خریدم از هیچ کس هیچ کمکی نگرفتم حتی 1 ریال.البته ماشینم یه ماشین خیلی معمولی و سادس.

وقتی خریدم فهمیدم که خریدن چیزای بزرگتر هم برای یه آدمی که سلامتی و کار داشته  باشه سخت نیست و میشه آدم در گذر زمان داشته هاشو به روز تر و بهتر بکنه.

به من می گه هسته.راست می گه چون مثل یه هسته تا حالا بودم.

این هسته امسال میخواد پوستشو بترکونه و سبز بشه و شاخه های قوی و سایه خیلی سبز و بزرگی رو برای همسفر آیندش پهن کنه تا در روزهای گرم و در زیر بارونهایی شدید زندگی بتونه همسفرش رو با تمام انرژی اش که همه آیندش و سلامت و فکرشه پناه بده.

من اصلا دنبال این نیستم که بخوام با دختری ازدواج کنم که پولدار باشه.همین که یه مدرک دانشگاهی و آدم اجتماعی باشه و با شعور و  با درک باشه  دیگه  بسمه.فقط به قول قدیمیا که همش می گن ((آدم باید آدم باشه))اونم آدم باشه.

من نه اهل سخت گیری و نه اهل کنترل زنم هستم و با اون بر اساس احترام متقابل می خوام زندگی کنم.

هیچ وقت دلم نمی خواد که نگاه متعصب و یا غیرتی بیخودی رو داشته باشم و همیشه با همسرم سعی بر این دارم که طوری رفتار کنم که خودش بفهمه چه کاری برای زندگی مشترکمون مفید و چه چیز مضره.بعضی وقتا به من می گن روشنفکر .چ.ن افکارم با دور و بریام فرق می کنه.

غیرت و تعصب و در حد حفظ کانون خانواده مفید می دونم.

بعضی ها یه اخلاقای بیخودی دارن مثلا شدیدا بد بین و بد دل و غیرتی بی رویه هستن.

1 سوال از شما خوانندگان محترم دارم و اون هم اینه که آیا می شه کسی رو که از بچگی با یه سری خلق و خو و عادت و اخلاق بزرگ میشه تغییر داد؟

به خدا و به همه مقدساتم قسم که من در دوره ای بسیار در این مورد تحقیق کردم و پیش خیلی از دکتر های روانشناسی و مشاورهای خونوادگی رفتم که همه متفق القول به من گفتن که آدما عوض        نمی شن و من باورم نمی شد و از پیش این دکتر پیش یکی دیگه می رفتم و از آدمای نتاهل دور و برم در این مورد سوال می کردو و همشون می گفتن که بعد از مراسم عروسی آدما همون می شن که قبلا بودن و عوض نمی شن و زن و مرد هم نداره.تازه بعضی هاشون می گفتن که بد تر هم شده وضعشون.این کلیه و در مورد عادت خاصی نمی گم.

اون موقع ها من می خواستم یه نفری رو تغییر بدم که نشد و بعد از چندین ماه که قول داده بود عوض شه در شرایط مشابه که قرار می گرفت با اینکه سعی می کرد نشون بده عوض شده اما به خدا قسم همون عکس العمل های  قدیم رو از خودش نشون میداد.

آدما تا یه زمانی می تونن رل بازی کنن اما بعدش اگه نقش شونو کنار بزارن و ماسک نقش رو از صورتشون بردارن دیگه زندگی خیلی سخت می شه.

برای اونی که این پست رو می نویسم یه داستان هم فرستادم .که من همون گنجشک اون داستانم.

اگه خواستی بعدا بازم می تونی از زندگی من چیزایی رو بدونی.

شما ها هم برام نظراتتون رو ارسال کنین.برام مهمه.

کوچیک همتونم.

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 17:45  توسط محسن  | 

سلام.ممنون از رهگذر عزیز که همیشه منو با کامنتاش شرمنده می کنه و من اصلا نمی شناسمش که آقا یا خانم هستش.

تازگی ها اعصاب ندارم.همش مثه سگ به همه می پرم و بعدشم یه گوشه کز می کنم.و حرص         می خورم.

اصلا حوصله هیشکی و ندارم و دارم به گا میرم از این زندگی.

تصمیم گرفتم که دیگه امسال ازدواج کنم و برم سر زندگیم.فقط امیدوارم که اشتباه تو انتخابم نداشته باشم که از چاله توی چاه بیفتم.

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم خرداد 1386ساعت 13:25  توسط محسن  | 

سلام من اومدم و پا در کفش ناصرخسرو قبادیانی کردم و اسم این پست رو گذاشتم سفرنامه

دوشنبه صبح به تاریخ ۱۴/۳که از خونه زدیم بیرون تا برم دنبال دوستم تا با ماشین من بریم حدود     ۳۰/۹

 با توجه به اینکه چالوس بسته بود به سمت فیروزکوه راه افتادیم که از نظر امنیت و بهتر بودن جاده از هراز ۱۰۰۰ مرتبه بهتره.دیگه تو جاده بودیم.

چشمتون روز بد نبینه بعد از سه راه تهرانپارس تا اول تلو همه چی خوب بود اما از تلو تا پل جاجرود که حدود ۲۰-۲۱ کیلومتر بود رو حدود۵ /۴ ساعت طول کشید تا به پل رسیدیم و به محض عبور از این پل لعنتی می تونستی تا ۱۰۰ کیلومتر هم بری و فقط و فقط عدم برنامه ریزی برای پهن کردن پل بود که فقط ۲ تا ماشین قابلیت عبور داشت شده بود عامل این ترافیک که به گفته رادیو یام تا ۱۰ کیلومتر طولش بود..

خلاصه که ساعت۵ رسیدیم قائم شهرو رفتیم به سمت نمک آبرود .جامون متعلق به یکی از دوستامون بود که کلیدشو در اختیارمون قرار داده بود.

شب شده بود دیگه وقتی رسیدیم.در ابتدا یه مقدار زیادی حشره کش زدیم تا حیوانات موذی از جمله پشه و عنکبوتهای موجود از بین برن.

یه شامی هم رفتیم خوردیم.یه پیتزا .جاتون خالی.

جایی که ما بودیم چون یه باغ خیلی بزرگه و بجای دیوار فقط و فقط سیم خاردار داره و اونم فقط برای معلوم شدن اراضی و حدود باغ. کلا در شب مثلا باید کفشهارو بیاری داخل ساختمان و ماشین رو هم حسابی قفل کرد و حتی گارد در رو هم قفل بزنی و تقریبا زندانی شی و چون این دوست عزیز من کلا آدم محتاطیه و گاهی وقتا این احتیاطاش باعث می شه به آدم استرس وارد کنه و اعصاب هم خورد کنه رفت و از توی باغ دوتا چوبدستی پیدا کرد تا اگه شب از طرف افرادی مورد حمله قرار گرفتیم بتونیم از خودمون دفاع کنیم.البته بگذریم که همه قفل های موجود رو با قفل هایی که خودمون به همراه داشتیم عوض کردیم تا کسی دیگه کلید اونا رو نداشته باشه.

نصفه شبی از خواب بیدار شدم  با صدای دعوای ۱۰ نفر که وقتی دقت کردم دیدم صدای دعوای و جنگ ۱۰-۲۰ تا شغال بود که وقتی ازت یه فاصله ای داشته باشند صداشون مثل صدای داد و بیداد آدما میشه.

جاتون خالی این سه شب بساط مستی هم توپ بود و بجای توبه تصمیم گرفتم که گزیده بخورم دیگه نه هر بار که پیش بیاد و نه با آدمایی که قبلا می خوردم.

یه شب حسابی هم بارون اومدتا تقریبا صبح.

یه شب هم که همون شب اول بود نشستیم دوتایی حرف زدیم از آرزوهامون از ازدواج کردن و از انتخاب شرزیک زندگی و از کار و شغلمون که یه دفعه دیدیم هوا روشن شده و ما کل شب رو حرف زده بودیم و ساعت ۵ صبح شده بود.

امروز هم که در خدمتتون هستم صبح حدود ۸ راه افتادیم و با توجه به اینکه جاده خلوت بود و دوستم رو هم سر راه رسوندم و داداشش یه جایی اومد دنبالش ساعت ۱ رسیدم خونه با کلی افکار جدید (چون وقتم آزاد بود و حسابی فکر کردم و درباره زندگیم نقشه کشیدم) و با یه آرزوهای جدید.

این تعطیلات برام واقعامورد نیاز بود.

راستی دوستم برام تولد هم گرفت و برام کیک خرید و دو نفری حالی کردیم و چون اونجا موبایل هم آنتن نمی داد با خیال راحت نه تلفنهای  مشتری بود و نه تماس های دیگر و  بدون هیچ استرسی این تعطیلات رو گذروندیم.

البته نشد بریم توی آب چون سرد و بارونی بود و ما به همون دیدن دریا قناعت کردیم و حالشو بردیم.

دیگه آدم از فردای خودش خبر که نداره و معلوم نیست که کی باز بشه رفت .

امید که بازم بتونم برم

خلاصه جاتون خالی.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 15:27  توسط محسن  | 

33 سال قبل در چنین روزی(۱۴ خرداد) آدمایی که منو بوجود آوردن صاحب اولین بچه شون شدن و اونو محسن اسم گذاشتن و در اون موقع بابام 28 . مادرم 23 سالش بود.چرا اسمم محسن شد             نمی دونم.!!!
تولد هر انسانی که به زندگی و خودش توجه داشته باشه براش یه حس عجیبی داره و یه جورایی منحصر به فرده.
همیشه از بچگیمآرزو می کردم که روزی 18و25و28و32و40 ساله بشم(این عددا الکی نیستا) و فکر      می کردم توی این سالها که اسم بردم برام اتفاقای جالب بیفته اما اتفاقات مهمی که بخواد برام بیفته و به یاد موندنی  هم باشه نیفتاد یعنی نه توی 1۸ سالگی گواهینامه گرفتم و نه توی 25 سالگی درسم تموم شد و نه توی 28 سالگی عاشق شدم که بخوام باهاش ازدواج کنم و نه توی 32 سالگی صاحب بچه شدم و.... .

هنوز مجردم و هنوز زندگیم سر و سامون نگرفته و همش در انتظار روزهای بهتری هستم.
شاید یه روزی به خودم بیام و ببینم همین روزام روزای بهترم بوده.نمی دونم شاید.
اما الان در انتظار روزای شادی هستم که یکی بیاد و برام شادی های بیشتری بسازه و شادی هاشو با من تقسیم کنه و منم تقسیم کنم.(یعنی ازدواج کنم).
تولدم چند سالی است که با مراسم ارتحال همزمان شده و این در 15 سالگی من اتفاق افتاد و کاملا یادم هست که امتحان زیست شناسی داشتم و بلد هم نبودم و وقتی تعطیلات را اعلام نمودند از اینکه امتحان نمی دم بسیار خوشحال شدم.اما  همه مملکت محزون بود و من هم نیز.

این تعطیلات 14 و15 خرداد برای من شده بهترین زمان مسافرت و یه تجدید قوای مجدد برای ادامه کار و فعالیت در چند ماه بعد امسال بعد از تعطیلات عید که رفتیم سر کار به قدری کار زیاد داشتیم که اصلا نفهمیئم ۳ ماه از سال گذشته ولی خستگیش به اندازه ۶ ماه کار کردنه.

حدودا 5 ساله که من این تعطیلات و با یکی دو روز مرخصی که می گیرم .با بهترین دوستم می رم شمال. و اون کسیه که در تمامی 7-6 سال گذشته  زندگیم همه لحظات زندگی ام در کنارم بوده و الان هم که دارم این مطالب رو براتون می نویسم با اون یه ceremonyدو نفره داریم برگزار می کنیم.
4 روز دور از همه دغدغه ها و زندگی و کار و.... .

سابقه دوستی ما با هم به سال 72 برمی گرده که اون موقع همکلاس در دانشکده بودیم وبعد هم اون رفت سرباز و من با یه مقدار تاخیر تونستم بخرم و با هم در یه مکان مشغول به کار شدیم.و من همیشه به داشتن چنین دوستی افتخار می کنم و همیشه در کارام باهاش مشورت می کنم.البته اون الان مدیر من شده اما در کاراش بعضی وقتا با من مشورت می کنه و یا افکارش رو با بحث با من میپزه و بعدش اجرا می کنه و خدا وکیلی منم رازدار کارای اونم و گاهی وقتا ابلاغایی که می خواد 1 ماه بعد انجام بشه من از مدتها قبل خبر دارم و به کسی حرفی نمی زنم و درستش هم همینه  که بدونی و به کسی نگی.
اونم مثه من مجرده و مطمئنم اگه یکی از ما دو نفر ازدواج کنه اون یکی هم جو زده می شه و اونم میره دنبال تشکیل زندگی.
توی 30 سالگیم بود که بدترین سال زندگی شخصی و احساسی من رخ داد و اعتراف می کنم که له شدم.
در اون سال من به ورطه افسردگی بسیار عمیق فرو رفتم و چنان در من اثر گذاشت که تا مدتها در کارم نیز اثر بدش رو احساس می کردم ودچار سر درگمی شدم.و تصمیم گرفتم که به یه روان پزشک مراجعه کنم و خوردن دارو هام شروع شد و اون داروها باعث شد که 7-8 کیلو چاق شدم.
اما به هر حال روزهای سیاه و تاریک را پشت سر گذاشتم و الان حالم خوبه و فقط گاهی یه نموره افسردگی میاد سراغم اما خیلی زود ترکم می کنه.
اما این گاهی واقعا منو سرویس می کنه و گاهی در این مواقع گاهی مجبور می شم چشمی تر کنم.
توی این چند سال غروبهای شب تولدم برام دلتنگی داشته.
امسال می خوام توی 33 سالگیم به همه آنچه نداشتم و یا از دست دادم می خوام برسم و می خوام تولد سال بعدم تنها نباشم.
سال قبل در شب تولدم در شمال بادوستم یه مهمونی دو نفره ترتیب دادیم و به افتخار من با هم مست شدیم و این یکی از مستی های خاطره انگیزم شد و چنان هر دو depressشدیم که حکایت مستی و راستی برام عیان شد.
امیدوارم که سال بعد این مهمونی 2 نفره ما 4 نفره بشه و بازم با هم شمال باشیم.
سال قبل رفتم توی یکی از شهرهای شمال مشروب بخرم و فروشده به من پیشنهاد خرید هروئین رو داد. و گفت بکش و حال کن.
اولش فکر کردم با من نبوده و خندم گرفت بعد دیدم که با منه.
من توی عمرم سیگار هم نگشیدم اما این یارو (چون آدم عوضی بود می گم یارو)به راحتی میخواد آدمو بدبخت کنه.البته خودش حدود 23-22 سالش بود اما ته ته اعتیاد بود.
مخم از این پیشنهاد سوت کشید .حالا واقعا به نظر شما باید با این آدما مبارزه کرد یا با بدحجابی.الویت کدومه؟

فردا صبح زود دارم میرم شمال.

در ضمن از همه اونایی که توی یکی دو روز گذشته بهم تبریک گفتن واقعا ممنونم.
جاتون خالی و جای همتون سبز.

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم خرداد 1386ساعت 21:32  توسط محسن  |