تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

شاید این دنیا جهنم سیاره دیگری باشد. سیمور کری

من نمی شناسمش اما واقعا شاید.

چرا برای بعضی ها این دنیا بهشته و برای بعضی ها مثه جهنم می مونه.

 امروز خیلی تنهام.

 از صبح می زنم بیرون هیچ کس سراغمو نمی گیره فقط 8-9 شب به بعد تلفن می کنن و می گن کجایی ؟ شاید اونم برای اینه که خیال خودشون راحت باشه و وقتی می گی مثلا 1-2 ساعت دیگه میایی می گن باشه.  خوب 33 سالمه و طبیعتا کسی هم نباید ازم بازخواست کنه که کی میایی و کجا می ری؟منم دوست ندارم که به کسی جواب پس بدم.

واقعا دچار پوجی شدم.صبح که می زنم بیرون خودمم نمی دونم که کی بر می گردم خونه. محیط خونمون خوبه هاااااااااا .

الکی دورو برمو شلوغ کردم.وقتی پاش پیش بیاد هیچکدوم یار آدم نمی شن(غیر یه نفر که دوست واقعی منه). همه هستن اما همه مجازی هستن.همه برای اینکه وقتشون باهات بگذره هستن.هیچکدوم تا حالا ازم نپرسیدن که دردت چیه؟چته؟چرا توهمی؟چرا لبخند و خندهات از ته دل نیست.!!!!!!!!

نه دوستام و نه خونواده. فقط وقتی کار دارن یادشون میوفته که محسن هست.بهش یه زنگی بزنیم حتما اگه از دستش بر بیاد انجام می ده.

دیگه می خوام مثه خودشون بشم.

می خوام اصلا از حال و روزشون خبر نداشته باشم.می خوام مثه اونا با همین ظاهرشون برخورد داشته باشم.

تو هم که داری ترکم می کنی؟!!!!

سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو نرو... نبودنت مرگ منه راهی این سفر نشو... .

 هرچند که تقصیر خودم بود اما باور کن که برای موندن اومده بودم. می دونم که هیچ وقت دلتنگ نامه های  منو نمی خونی چون آدرس اینجا رو نمی دونی . اینجا فقط برای دل خودم می نویسم. دلم      می خواست .....

 هه بی خیال بابا.

.دردم می خوام مال خودم باشه.

+ نوشته شده در  شنبه سی ام تیر 1386ساعت 17:57  توسط محسن  | 

سلام
چند نفری برام کامنت گذاشتن که از مردن دیگران خوشحال نشم.
منم خوشحال نمی شم اما وقتی فکر می کنم که چقدر جوونامون مردن و الان اونایی که هر روز دارن می میرن اونجا همون آدمایی هستن که پدر و عمو و دایی و یا برادراشون و یا خودشون به طرف مردم ما تیر اندازی کردن و بیخو دو بی جهت این همه مردم ما رو در به در توی دنیا کردن و اونایی هم که موندن و نتونستن برن یا مجروح شدن و یا شهید شدن و یا بیماری اعصاب گرفتن و یا فقیر شدن و یا اینکه بجه ای که خونوادش رو از دست داد و تنها و یتیم بزرگ شد و به فساد و جنایت کشیده شد و یا زنی که مجبور شد برای غذا و یه جای خواب تن فروشی کنه و .....
آیا بازم باید برای مردن اون آدمای واقعا دد منش خودمو ناراحت کنم؟کی میاد برای ناراحتی های من و امثال من همدردی کنه که من براشون این کارو کنم؟هنوز باور کنین من خواب بمباران و فرار می بینم.تازه من توی تهران بودم نه شهر های مرزی.اما بودن دوست و فامیلهایی که می دیدیم که همه چیزشون و توی جنگ از دست دادن.
من که یه جورایی حس انتقام بهم دست می ده و شاید هم شما راست می گین من نباید از این کشتار خوشحال شم اما شاید هم باید براشون بی تفاوتی کنم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم تیر 1386ساعت 16:4  توسط محسن  | 

امروز سالروز پایان جنگ ایران و عراق هست.
جنگی که وقتی شروع شد روز اول مدرسه رفتن من در کلاس اول دبستان بود و وقتی تموم شد سوم راهنمایی بودم.
در این مدت پدرم 3 بار از طرف اداره به جبهه رفت و هر بار که اونجا بود و در خونمون زنگ می زدن من نگران شنیدن خبر بد یا نمی رفتم در را باز کنم و یا با تاخیر زیاد اینکا رو انجام می دادم.خدا رو شکر براش اتفاقی نیفتاد
جنگی که نوجونترهای محله می رفتن مسجد و ثبت نام و بعد از یه ماه می شنیدیم که شهید شدن و چند روز بعد تشییع جنازه و نامگذاری کوچه ها.
از همه عراقی ها متنفرم.به خدا قسم این نفرت در حدی است که هر شب که توی اخبار می شنوم که چند عراقی بخاطر هرج و مرج و بمب گذاری و ... کشته شدند من خوشحال می شم.از ته دلم خوشحال می شم که یه تعداد از اون آدما کم می شه.
دشمن همیشه دشمن هست چه حالا و چه 10000 سال دیگه.
وقتی جرج بوش در اولین سخنرانی بعد از 11 سپتامبر گفت (( همه یا با ما باشن وهر کس که با ما نیست علیه ماست))خیلی ها نفهمیدن که چی می گه اما این یه واقعیت توی زندگی هم هست.
آدما یا با تو هستن و یا بر علیه تو.حد وسط وجود داره اما برای زندگی آدم هیچ تاثیری نداره .پس همه یا باهاتن و یا علیه تو.همین
حالا هم بعد از سالها ما هنوز از دشمنمون نتونستیم 1000 میلیارد خسارتمون رو بگیریم.
هنوز هم بعد از سالها حداقل ماهی یکبار خواب می بینم که داریم بمباران می شیم و با ترس از خواب بیدار می شم.
یادم میاد که چقدر از ترس بمباران به شهرهای شمالی می رفتیم و یا ترس ها و استرس هایی که هنوزم می شه توی وجود تک تک مون دید که اثرات همون روزاست.
لعنت به جنگ.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 9:2  توسط محسن  | 

سالها قبل پس از پایان دانشگاه و فراغت زمان بیشتر تصمیم گرفتم برم کلاس زبان ودر کلاسهای یه موسسه معروف ثبت نام کردم .مصاحبه دادم و در طی مصاحبه گفتم می خوام از اول بخونم و اونا هم منو ‌BASICٍثبت نام نمودند. و البته خیلی برام سخت بود که چیزای پیش پا افتاده را دوباره بخونم  اما خوندم.کلاسهای فشرده رفتم و هر روز رفتم تا ۳ سال و  تا ترم ۱۹ یا ۲۰خوندم.

فرصت داشتم که خوب بخونم و منم از این فرصت بی کاری نهایت استفاده را بردم.

اون روزا شوق رفتن به فرنگ و ینگه دنیا توی سرم بود و براش اقدام کردم.داشتم پذیرش تحصیلی       می گرفتم(البته بیشتر قصدم رفتن بود و نه درس خوندن) که شد ۱۱ سپتامبر و دیگه از خاورمیانه کسی رو برای ۲ سال راه ندادن.منم در این اثنا کار فعلی مو پیدا کردم و مشغول شدم .

اون موقع ها که بی کار بودم تا کار پیدا کنم روزی ۷-۸ ساعت زبان می خوندم و راحت حرف می زدم و بعدش که رفتم سر کار کم کم زمان زبان خوندن کم شد .رفتم برای کارشناسی ارشد ثبت نام کردم توی دانشگاه خواجه نصیر .

کلاسها از ۶ عصر بود تا ۱۰ شب.

خیلی سختم بود که برم اما رفتم .می رسیدم خونه با توجه به اینکه اون وقتا ماشین نداشتم می شد ۱۱-۱۱/۳۰ .

زمان کنکور شد و من  امتحان دادم و قبول نشدم.

در این بین زبان را هم با همه علاقه ام بهش رها کردم و فقط منوط به این شد که یه مطلبی رو توی اینترنت بخونم.

زمستون سال قبل  تصمیم گرفتم باز شروعش کنم.رفتم مصاحبه و از ترم ۱۲ قبول شدم.

حالا باز دارم می خونم و امیدوارم که ایندفعه از دفعه قبل بهتر بخونم.

زبان انگلیسی نیاز این دوره زمونس.باید همه بلد باشن و هرکی هم بلد نباشه خودش ضرر می کنه.

در مورد فوق لیسانس بازرگانی هم باید به رهگذر بگم که چون کار من مهندسی فروش و بازرگانی هست.دوست دارم که یه مدرک دانشگاهی توی این موضوع داشته باشم و البته ذر آینده کاری من بی تاثیر است اما داشتنش مفیده.

درمورد نوشتن انگلیسی هم باید بگم که هیچ وقت نمی خوام با اینکار خودنمایی کنم و به رخ بکشم.

ما ایرانی هستیم و باید تا جایی که امکان داره فارسی بگیم و بنویسیم.البته بعضی وقتا اینقدر این لغتها در فارسی تکرار شده که شده جزیی از فارسی و همه هم معنی شو می فهمن.

یا حق 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم تیر 1386ساعت 22:50  توسط محسن  | 

عرضم به حضور محترم شما سروران گرانقدر باید عارض شم که چند وقتی هست که نطق ام کور شده و و بزرگترین دلیلش اینه که هفته آینده امتحان زبان دارم و خیلی هم سنگینه و دارم وقتم رو بیشتر اونجا برای مطالعه می زارم و می خوام نمره خوبی بگیرم.و به همین دلیل وقت فکر کردن به موضوعی رو ندارم و کارم هم یه کم زیاد شده.

امروز هم برای مشاوره در مورد ادامه تحصیل رفته بودم یه موسسه و فکر می کنم که انتخابش کنم و برم برای خوندن و کلاسهای فوق لیسانس در رشته مدیریت بازرگانی.

مهندس برق و فوق لیسانس بازرگانی.

نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم تیر 1386ساعت 22:33  توسط محسن  | 

سلام دو روزه ACCOUNT ندارم و فرصت نکردم که تلفن کنم و ACCOUNTAMOشارژ کنم و الان یه جایی هستم که تونستم چند دقیقه ایی CONNECTشم و این چند کلمه رو بنویسم.
چقد انگلیسی توی این چند حرف بود.!!!!!!!!!
برای من که مهم نیست اما سعی می کنم فارسی را پاس بدارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم تیر 1386ساعت 15:20  توسط محسن  | 

سلام امروز 7/7/2007 هستش.یه آرزوی خوب کنین .
واقعا نمی دونم که حالا این تاریخ توی آرزوی ما چه تاثیر داره اما اینو می دونم که این یه باوره.مثل اینکه می گن عدد 13 نحسه؟
واقعا این باورا چقدر تاثیر داره توی زندگیمون؟
چندین سال قبل که 7/7/77 بود من جایی کار می کردم البته بطور نیمه وقت و اونجا یه داروخانه بود که مدیرش از اقوام مون بود و ایشون در اون موقع گفت بچه ها دفعه بعد که 8/8/88 می شه باید ببینیم که کدوم مون هستیم.
الان اون 2 ساله که فوت کرده اونم با 49 سال سن.دقیقا آبان 84 .
من هنوز هم رفتنش رو باور ندارم و برام خیلی سخت بود .خیلی دوستش داشتم.خیلی زیاد.
علی قهرمانی.خدا بیامرزدت
حالا واقعا امید وارم که همگی تون 8/8/88 هم سلامت و هم موفق باشین.
+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم تیر 1386ساعت 12:39  توسط محسن  | 

هیچ وقت دلم نمی خواست که از مشروب خوردن خودم در هیچ جایی حتی توی این دنیای مجازی دفاع کنم اما حالا می خوام این کار و بکنم و ممکنه که بعضی هاتونم بگین((به جهنم!اینقدر بخور تا کلیه و کبد تو سر این موضوع بزاری)).
خانم ثابتی عزیز یه نظری برام نوشته بود که معنی اون این بود که این کار فرار از باری هست که روی قلبمه.
آره عزیزان وقتی می خورم برای اینه که درد سنگینی رو فراموش کنم.کسی از زندگی کسی خبر نداره هر چند من سعی کردم اینجا یه خورده FRANKباشم و رو راست همه چیمو تا سر حد امکان بگم.
البته دلیلی هم نداره بخوام همه چیزم و بگم و یا اینکه کار خلافی هم نکردم که باعث سرشکستگیم باشه و نخوام بگم
من زیاد به شعار ((خواستن توانستن است ))توجه نکرده بودم اما واقعا همینه.خواستم یه محسن دیگه باشم و از خدا هم مدد گرفتم و اونم کمکم کرد و روزهای روشن تری رو جلوم قرار داد اما هنوز به اون روشنایی که خودشم می دونه که چطوری مد نظرمه فاصله زیادی دارم تا برسم.
من با خدا رفیقم و حسابی هم قبولش دارم اما یه چیزایی رو اصلا نمی تونم درک کنم و حتی باورم نمی کنم.
اینکه توی دنیا آدم خودشو سرویس کنه و سختی بکشه تا اون دنیا راحت باشه رو اصلا نمی فهم ام.آخه کی نقد و ول می کنه و نسیه رو می چسبه.
اینکه اون دنیا رودخونه شیر و عسل باشه و همش بخوری و بخوابی و همش حوری بهشتی توی بغلت باشه رو تصور نمی تونم بکنم و ترجیح می دم که خوشی های این دنیا رو داشته باشم.
ما مردم ,این دنیا رو که نداریم اگه اون دنیا هم بخوان ببرن جهنم و نیم سوز تو ... آدم کنن عین نامردیه خداست.
خدا اینقدر بزرگواره که اول قران خوندن می گی ((به نام خدای بخشنده و مهربان)).
پس این عذاب الیم و پدر در آوردن در شان خدا نیست.
اینم می دونم که وقتی می گن چیزی حرامه برای اینه که توش تفریط نکنی.چون ممکنه ظرفیت نداشته باشی و هم خودتو هم چیزای دیگه روخراب کنی و از بین ببری.
اینم می دونم که می گن که طلا برای مرد چرا حرامه و برای زن حلال و اینکه چرا باید نماز خوند و .....
اما روزه رو اصلا قبول نداروم و توی این 33 سال زندگیم هم تا حالا 2 روز بیشتر نگرفتم و اگه قسمت باشه هیچ وقت هم نخواهم گرفت.
از بحثمون فاصله گرفتیم.
اما چرا من مشروب می خورم.(گاهی البته.فک نکنین که من DRUNKیا دائم الخمر هستم).
آدما توی زندگیشون احتیاج به یک سری تفریح دارن.البته اینم می دونم که اینکار تفریح هم نیست اما در شرایطی که از 8 صبح کار می کنم.ارباب رجوع دارم.تلفن دارم و وقت ناهارم به سبب اینکه کارم زیاده همیشه بعد از 5/1 هست و بازم بخاطر مشغله زیاد فقط 15 دقیقه هست(اجبار شرکت نیست اما خوب کارم زیاده دیگه) و تا ساعت 6 کار می کنم و یه روز درمیون هم از 5 تا 6/30کلاس میرم و روزای زوج هم میرم ورزش تا میام خونه و دوش میگیرم می شه 10 و یه کم اینترنت گردی و شام و توی جمع خونواده بودن و ساعت12/30 خوابیدن و 6/30 بیدار شدن و باز تکرار یه روزه دیگه و باز تکرا و باز تکرا اینگار که توی یه حلقه حرکت می کنی و اینم می دونم که زندگی همش تکراره و برای بعضی ها تنوعش بیشتره اما بازم تکراره.
پس می بینین می طلبه که یه وقتایی اونم هر 1 ماه یه بار یه کم تنوع بدم توی زندگی ام که یه جورایی تکرار نباشه.اینم باز می دونم که به طرق مختلف می شه تنوع ایجاد کرد اما من این موضوع رو دوست دارم.
اینم تفریح منه .آدمی هم نیستم که بخوام برم دنبال خانم بازی و ..... که توی زندگیم تنوعی به این شکل ایجاد کنم و حالا می بینین که وقتی هم کار مضر می کنم این ضرر فقط به خودمه نه اینکه وارد زندگی آدما بشم و یا اینکه برم دوست دختر شوهر دار داشته باشم که همتون می دوین این روزا اینکار خیلی عادی شده و همه مون آدمایی رو می شناسیم که اینکارو می کنن و می رن زندگی یه مرد یا یه زن متاهل رو خراب می کنن.(منظور شوهر زنه یا زن مرده رو می گم).
وقتی دلم می گیره و دوست دارم یه کم آزاد تر از چارچوب ها باشم و همیشه هم اتو کشیده و رسمی نباشم و یه کم با دوستام باشم و بگیم و بخندیم و حالی کنیم می ریم یه جا توی خونه یکیمون می شینیم و لبی تر می کنیم.
هیچ کدوم هم اهل دود و ... نیستن که بازم این روزا می شه توی همه جا آدمایی رو دید که اسیر موادن و هم زندگی خودشون و به FUCK می دن و هم زندگی آدمای دور و برشونو.
پس حالا همتون می بینین که بی ضرر ترین تفریح رو دارم و حد اقل اش اینه که این ضرر به هیچ کس ضرر نمی زنه و اینم بگم که موضوع خوردنم حدود یه ماه یه دفعه است و اینقدر می خورم که بتونم راه برم نه اینکه یه گوشه بیفتم و نتونم رو پا واسم چون بعدش از اونجا میام خونه و توی مسیر اگه ماشین داشته باشم باید رانندگی کنم ویا اینکه سوار تاکسی شم و کلا باید توی خیابون باشم و تابلو نباشم.
حالا بازم منتقدی هست؟البته اگه باشه هم خوشحال می شم چون می دونم که دوستای خوبی اینجا پیدا کردم و نگرانم هستن.>
ممنون از همه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:34  توسط محسن  | 

این پست رو فقط و فقط به خاطر خانم های محترمی که وبلاگم رو می خونن و همیشه برام نظراتشون را می نویسن
می نویسم و شاید به این طریق بتونم به مقام بلند شون احترامم رو اعلام کنم.
روز مادر و هفته زن رو به همتون تبریک می گم.اگه مادر نیستین به مادراتون از طرف من تبریک بگین.
می دونم توی جامعه مون تناقض وجود داره ولی دیگه به سبب مراودات اجتماعی و سطح تحصیلات شما ها هم نقش های مردونه رو به راحتی دارین پذیرا می شین و می دونم که کارتون خیلی ارزشمنده.هم توی جامعه و محل کار فعالیت دارید و هم توی خونه تون .اما شوهراتون نباید نامردی کنن و باید بهتون کمک کنن.
موفق و پیروز باشین
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 10:23  توسط محسن  | 

نمی دونم چرا همتون منو بخاطر پست قبلی با گوشه و کنایه مورد سرزنش قرار دادین اما می خوام بدونم مگه خودتون تا بحال دنبال چیزای ممنوعه نبودین؟!!!
من که اصلا هیچ چیزو ممنوعه نمی دونم و فقط اگه رعایت می کنم اونم به سبب رعایت اصول اخلاقیه.
من رعایت اصول اخلاقی رو عین دین می دونم و اصلا کاری به حروم و حلال و ... نمی دونم.
در مورد مشروب هم به خاطر ضررهاش سعی می کنم که به اندازه بخورم نه اینکه زیاده روی کنم و اصلا هم به حرام بودنش کاری ندارم.
لازمه که یاد آوری کنم همه چیز زیادش بده حتی س ک س وحتی در قالب زناشویی .در مورد روابط خارج از زنا شویی هم شاید یه بار یه چیزایی بنو.یسم.
خلاصه اینکه منو دعوا کردین اما من به روی خودم نمیارم.
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم تیر 1386ساعت 11:40  توسط محسن  | 

دلم هوس یه مستی ناب کرده اونطوری که کله پا نشی و فقط خوش باشی و خوشحال باشی و سرت گرم بشه و یه کم هم تعادلت رو از دست داده باشی .نه زیاد.

من همیشه مشروب رو با خیارشور و ماست موسیر و چیپس می خورم .با کالباس زیاد حال نمی کنم.سنگینم می کنه.

تازه گی ها هم دوزم رفته بالا و به قول معروف سک (بدون مزه) می خورم

بعدش با رفیقات حرف بزنی و همه با هم بخندین.

خیلی هوس کردم.

خدا دل مارم خوش کنه

+ نوشته شده در  یکشنبه دهم تیر 1386ساعت 21:21  توسط محسن  | 

اینو بهتون نگفته بودم.

من سال ۷۲ دانشگاه قبول شدم.

در اون موقع رشته من رشته جدید التاسیس اون انشگاه بود پس همدوره ای ها و سال بالاتری تقریبا همه همدیگرو می شناختن.از بد شانسی همه هم پسر بودیم.

حال که سالها از اون زمانا می گذره .تقربیا ۴ ساله که تعدادی حدود ۳۰ نفر همدیگرو پیدا کردیم . یه عصر تابستون جمع می شم توی یکی از رستورانای فرح زاد و از هم باخبر می شیم و اینجاست که حجم شماره تلفنایی هست که رد و بدل می شه و از اون یکی که نیومده خبر می گیرن و از حال و کار هم باخبر می شیم.

کار خوبیه.آدم از دوستای قدیم باخبر می شه و در این میون هم بعضی وقتا یکی برای کس دیگه کاری می کنه .حالا هر چی می تونه باشه.

من برای اولین بار امسال رفتم.جالبه که همون آدما که با هم توی دانشگاه اکیپ بودن اینجا هم با هم جمع می شدن و با هم بیشتر بودن حالا یا بخاطر یادآوری زمان قدیم ویا اینکه هنوز هر دو طرف توی همون عوالم سیر می کنن.هر چند در طی سالهای گذشته بعضی ها شخصیت شون عوض شده.البته نه کلا اما می شه تغییرو توشون دید.

شما هم با دوستاتون از این برنامه ها اگه ندارین بزارین.خوش بهتون می گذره.

 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم تیر 1386ساعت 16:6  توسط محسن  | 

تا حالا شده به این موضوع برسین که هیچ انگیزه ای در زندگی ندارین؟
تا حالا شده بفهمین که روزاتون خیلی تکراری شده و همش مثه همه؟فقط رنگ لباساتون توی روزای مختلف عوض می شه؟
تا حالا شده ببینین که اصلا و ابدا هیچ چیزی باعث اجبارتون نیست؟
تا حالا شده بفهمین که خیلی بی قید هستین؟
تا حالا شده بفهمین که آدمای دیگه چقدر دوستون دارن اما شما دلتون برای هیچکس نمی تپه؟(این درد بزرگیه)
تا حالا شده بفهمین که چقدر از خدا دور شدین؟
تا حالا شده بفهمین که کارهای شما باعث شده که عده ای ازتون دلگیر بشن و شاید راه زندگیشون داره عوض می شه؟
تا حالا شده بفهمین که بزرگ دارین می بازین؟
تا حالا شده بفهمین که داره دیگه دیر می شه براتون؟
تا حالا شده بفهمین که حواستون به دورو برتون نبوده ؟

متاسفانه برای من همه این اتفاقا و خیلی چیزای دیگه که نگفتم اتفاق افتاده.

توی زندگیم آدمی بوده که کاملا معقول و متشخص و .... که همه حتی حسرت دو کلام حرف رو باهاش داشتن و اون حاضر بود برام جون بده اما من با یه دیوانه بازی چشمم رو روش بستم.
حالا هم پشیمونم.اما نمی دونم باید چه کنم.
خیلی آدما رو خواستم جاش بشونم اما هیچ کس توی ذهنم لیاقت جایگزینی شو نداشت.
هیچ کس برام نتونست جای خالی شو توی دلم پر کنه .
و ناگهان چقدر زود دیر می شود.
لا اقل 7-8 نفر اومدن و قبل از 10 روز از تو دلم بیرونشون کردم. بعضی هاشونم همون دفعه اول که دیدمشون.


با توام که می دونم از اینجا و وجود وبلاگم اصلا بی خبری:
تا حالا فکرشو کردی چه خوب می شد اگه که برگردی؟
می دونم که بر نمی گردی.یعنی من دیگه برات جای برگشت نزاشتم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم تیر 1386ساعت 17:26  توسط محسن  | 

امروز بعد از کلاس زبان داشتم واسه خودم از محل کلاس تا میدون ۷ تیر قدم می زدم که پشت یه مغازه که CDسنتی و سمفونیک (سنفونیک؟) می فروخت چشم به یه بیت شعر افتاد که به دیواره ویترین زده بود که توجهم رو جلب کرد.براتون می نویسم که شما هم به ظرافت شاعر که چه دقتی داشته .البته فک کنم از رهی معیری باشه:

به رهی دیدم برگ خزان

افسرده ز بی داد خزان

کز شاخه جدا بود .....

یه دفعه دلم از این شعر گرفت و بردم توی خاطرات قدیم و دوران عاشقیت.حس خوبی بهم داد.

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم تیر 1386ساعت 21:57  توسط محسن  | 

خانم مهستی فوت کردن.

به هنر آواز خدمت کرد و چه زود رفت.۶۱ سال.

من صدا و موسیقی اونو دوست داشتم.خدا رحمتش کنه.دیگه از خواننده های قدیمی تک و توک موندن .

ویگن.هایده.گیتی.پوران.سوسن.فرخ زاد و ......

یادشون بخیر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 22:19  توسط محسن  | 

پسر از محل کار مرخصی گرفت و رفت.زیر برف قدم زد.برف قشنگی داشت میومد.با اعتماد به نفس رفت سر قرار که میدون فاطمی بود و بهد از اینکه حدود 1 دقیقه بابای دختراومد.با یه ماشین نو(پراید) پسر تبریک و مبارکی ماشین وگفت و سوار شد.
بابای دختر مرد خوبی بود.ورزشکار و فوتبالیست.حدود 51 سال بود اما بدن و قیافش جوون تر بود.
بابای دختر هدفش از این ملاقات این بود که بفهمه پسر چه جور آدمیه.چون بابای دختر خیلی زرنگ و با هوش بود.
پسر هم خیلی ریلکس بود و با اون بحث می کرد و از هم گاهی نظر می پرسیدن.
پسر به پدر دختر گفت با اینکه الان اومدم خواستگاری هیچی از وضعیت مالیتون نمی دونم و اصلا هم دلم نمی خواد بدونم که شما چی دارین یا ندارین.بابای دختر هم چیزی نگفت.
پسر به پدر دختر گفت همیشه یاد گرفتم که نگاهم به جیب خودم باشه و به قول معروف سر سفره بابام بزرگ شدم و پدر دختر هم از این حرف خیلی خوشش اومد .
وقتی مطمئن شد که پسر چقدر دختر رو می خواد جلسه تموم شد.اون خیلی زرنگ بود و توی حرفهای پسر جوابهای خودش رو گرفت و پسر هم هیچ چیزی برای مخفی کردن نداشت و اصلا دروغ هم نگفت.
پسر خیلی خوشحال از جلسه برگشت و تلفنی همه چی رو برای دختر گفت.دختر هم فرداش از خوشحالی پدرش برای پسر توضیحات مفصلی داد که چقدر از پسر خوشش اومده.
رفتن بله برون .دختر سر مهریه با پسر مشکل داشت.دختر می گفت 500 و پسر می گفت 200 و آخر شد 300 تا سکه بهار و 500 شاخه گل.
اختلافشون سر این موضوع خیلی کش دار شد و دلشون از هم گرفت.اما خوب آخرش شد همون 300 و گلهای گفته شده.
پسر انتظار نداشت که دختر رو حرفش حرف بزنه و دختر هم فک نمی کرد پسر باهاش بحث کنه.
اما این موضوع حل شد.
اینم بگم هر چی از دوست داشتن متقابل این دو تا بگم کم گفتم.
یه روز داشتن با هم بحث می کردن و دختر گفت بیا با هم بریم خونه پدر و مادرم زندگی کنیم و با پولامون بریم خارج.
پسر گفت من نمیام.و این شد استپ اول یه اختلاف دیگه.
این اختلاف برای پا درمیونی به خونواده ها کشیده شد و اونا اومد ن وهمه چی رو به صلح و صفا کشیدن.
پسر نمی تونست از خونوادش بگذره و با دختر به سرزمینی بره که اصلا کسی منتظرشون نبود و نه کاری و نه جایی داشتن و این ریسک رو هم نمی خواست انجام بده که دست از پا دراز تر و با همه پس انداز از دست رفته چند سال اخیرش که همه رو با زحمت بدست آورده بود برگرده.
فعلا.
دوستان عزیز این داستان ممکن است که تا مدتها آپ نشه چون هنوز یه جاهاییش رو باید روش فکر کنم که به چه شکلی بنویسم. و این داستان در حد مجلات خانواده که من اون مجلات رو مجلات زرد و سر کاری می دونم نیست.
اینو برای دل خودم می نویسم چون همیشه دوست داشتم یه داستان بنویسم و الان هم دارم اینکار رو می کنم.اما باید یک کم با دقت تر و با حوصله بیشتر رو ش فکر کنم تا چیز خوبی در بیاد.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:47  توسط محسن  | 

پسر با دختر همش با هم بیرون بودن عصرا.
برای هم خیلی تازه بودن و جالب.همش از حرفای هم استقبال می کردن و نظراتشون رو با هم بررسی می کردن
توی این ابراز نظر ها گاهی وقتا رگه های اختلاف نظر خودشو پررنگ تر نشون می داد.وباعث می شد که با هم بحث و جدل هم بکنن گاهی.
دختر و پسر از نظر فرهنگی با هم اختلاف داشتن نه اینکه فک کنین یکی خوب و یکی دیگری بد باشه اما خوب اختلاف داشتن.
خونواده پسر تشکیل شده بود از یه مادر خانه دار و یه پدر بازنشسته که خونواده دختر بود مرکب از مادر کارمند و پدر کارمند که هر دو در آستانه بازنشستگی بودن.
بیرون از خونه کار کردن برای خونواده این مزیت رو داره که باعث رشد فکری جمعیت داخل خونواده می شه و علاوه بر اون درآمدشم در طی سالیان سال می تونه یه رقم قابل توجه باشه.
مقدمات مراسم خواستگاری با تلفن کردن بزرگترها به هم داشت جور می شد.
هر دوتاشون توی هوا برای خودشون سیر می کردن و زندگی براشون خیلی خوش می گذشت.از عصر تا ساعت7-8 که با هم بودن و بعدشم وقتی خونه می رسیدن و شامی می خوردن باز با هم پای تلفن بودن و حدود یه ساعت و نیم حرف می زدن.از همه چی می گفتن.
از محل کار گرفته تا دوست و آشنا و .... مبحث حرفشون بود.
رفتن خواستگاری.در یک روز سرد زمستان.اما پسر گرمش بود و شاید گرمی عشق.
پسر اولین بارش بود که می رفت خواستگاری و یه استرس خاصی داشت.استرس ناشی از تجربه اول که قلب آدم یه جورایی می تپ
ه و گاهی هم نفست به شماره میفته.همه این استرس و تجربه کردن و می فهمن که یعنی چی.
.گل خرید (البته گلی که دختر سفارش داده بود رو رفت گرفت و یه شیرینی خوشمزه و خوب هم خرید)در زد.
رفت توی حیاط.پدر دختر را برای اول بار می دید.پدر از ذوقش به استقبال آمد.پسر و ورانداز کرد.پسر خیالش راحت شد توی همون سلام و احوالپرسی فهمید که اونم مثه مامان دختر از پسر خوشش اومده.
رفتن تو.دختر دورتر به جلو آمد و با کمی خجالت و نمک دخترونه احوالپرسی نمود.پدر پسر هم بار اول بود که دختر را می دید. و او هم خوشش آمد.
نشستن و از هر دری صحبت نمودن جز بحث اصلی و هر دو در حال محک زدن بودن.
نه پسر و نه دختر هیچیک بچه پولدار نبودن.
دختر به جای چای نسکافه آورد.پسر خیلی دوست داشت و زیر چشمی با اینکه 10000 بار دختر و دیده بود باز نگاش کرد و لبخندی رد و بدل شد و پدر دختر دید.پسر کمی خجالت کشید اما نه زیاد.
پسر بعد از چند دقیقه وقتی محیط را خارج از استرس تشخیص داد راحت راحت بر روی مبل نشست.
اینم بگم که پسر در کنار پدر و مادر نشست و پدر دختر هم آمدبا فاصله توری که در ضلع دیگر اتاق و تقریبا رو در روی و در کنار پسر نشست.
پسر از هر چه تعارف نمودن خورد(شکمو بود) و دختر نیز در کنار مادرش نشست.
پسر صحبت کرد.از خودش و از کارش و از اینکه می خواد مستقل شه و روی پاش بایسته حرف زد.دختر نیز با ناز و اطوار دخترانه برای پدر و مادر پسر حرف زد.برای پسر که نه.قبلا دلبری کرده بود.
خونواده ها هم با هم گرم گرفتن و بعد از ساعتی باید میرفتن دیگه و بلند شدن و رفتن و هر دو طرف راضی بودن و وقتی پسر خونه رسید از دختر تلفنی نظر اونا رو جویا شد و دختر هم گفت که چقدر پدر دختر از خانواده و خود پسر خوشش اومده و اونا رو آدم با کلاسی تشخیص داده.
و پسر هم متقابلا نظرات خونوادشو که اونا رو آدمای خوب و صمیمی تشخیص داده بودن اعلام کرد.
شب بود دیگه.
پسر صبح که رفت سر کار برفی زیاد رو دید که داره می باره .برف رو دوست داشت وخوشحال شدو باریدن رو به فال نیک گرفت.
ساعت 9-10 بود که پدر دختر تماس گرفت و خواست که پسررا در خارج محل کار و بطور خصوصی و 2 نفری ببینه.
TO BE CONTINUE......

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:51  توسط محسن  | 

امروز اولین روزه تابستونه .همونی که همه مون از کودکی  عاشقش بودیم و ۹ ماه می رفتیم مدرسه (خودمون فک می کردیم که یه سال می ریم) و همش چشمون دنبال این سه ماه تعطیلی بود.

یادش بخیر.سالها از اون روزهای تابستون و توی کوچه و خونه راحت و بی دغدغه بازی کردن و مسافرتهای خونوادگی و دوچرخه سواری و فوتبال بازی کردن و ... می گذره.

زمان چه بی رحم  و سریع می گذره.

به هر حال تابستون ۸۶ تون مبارک.فقط برای عید که نباید تبریک گفت.!!! برای همه فصلها می شه این تبریک و گفت و برای عید مخصوص تر.

امروز طبق قرار با دوستام رفتیم کوه.قرارمون ساعت ۶ بود زیر پل گیشا و وقتی همه اومدن شد ۳۰/۶.

اول رفتیم به سمت درکه از سمت ولنجک اما اینقدر شلوغ بود که پلیس ماشینا رو بر می گردموند و ماهم از طریق اتوبان چمران رفتیم درکه و از پشت هتل.

جاتون خالی یه اکیپ ۷ نفره بودیم و صبحونه رو بعد          ۴۵ دقیقه توی یکی از قهوه خونه های بین راهی خوردیم و رفتیتم بالا  و یه جایی هم که شد پاچه ها مونو زدیم بالا و آب سرد سرد سرد سرد رو تجربه کریدم و از سرما پاهامون درد گرفت.

خلاصه برگشتیم و توی همون جایی که صبحونه خورده بودیم.یه میوه و ماالشعیر  هم خوردیم و وقتی پای ماشینامون رسیدیم شده بود ۱۵/۱۳.

جای همتون خالی.

اینم اولین روز تابستون ۸۶.

به یاد انشای به یاد ماندنی((تابستان خود رو چگونه گذراندین)).

یا حق

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 19:24  توسط محسن  |