تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

امسال سال جهانی مولانا جلال الدین محمد بلخی یا همون مولوی هست.

البته ترک ها مدعی هستند که ایشون متعلق به اونا بوده و اینم از بی عرضگی مسو.لان فرهنگی مونه که چون مقبره ایشون توی قونیه هست چنین ادعایی می کنند.راستی اگه ترک بوده چرا همه اشعارش فارسیه!!!!!!! نگین که زبان اون زمانه فارسی بوده که اصلا نمیشه قبول کرد.

تازگی ها هم یه مقبره بی نام و نشون رو دارن بنام شیخ ابوالحسن خرقانی رو که خودم تو شاهرود رفتم به عنوان مقبره ایشون برای جذب توریست معرفی می کنن. و ممکنه بازم در اثر همین بی عرضگی ها  بتونن موفق هم بشن.

یه شعر هست که چند روزیه از مولوی توی ذهنم اومده و ولم نمی کنه .به خدا همش توی ضمیر ناخودآگاهم زمزمه می شه:

روزها فکر من این است و همه شب سخنم

که چرا غافل از احوال دل خویشتنم؟

از کجا آمده ام آمدنم بحر چه بود ؟

به کجا می روم آخر ننمایی وطنم!!!!!!!!

بیایم با خودمون  به اندازه یه ارزن صادق باشیم!

چرا ما به این دنیا اومدیم.چه کارایی باید بکنیم و نمی کنیم  یا چه کارایی می تونیم بکنیم اما دریغ     می کنیم.

آخر سر چی می شه؟میمیریم و اون دنیا همش عذاب و یا عشق و حال برامون در نظر گرفتن؟

خدایا چرا من تازگی ها این سوالای عجیب غریب میاد تو مخم؟نکنه داره خط فکری زندگیم عوض        می شه؟

نمی دونم خوبه یا بده این خط فکری؟

از وقتی افسردگیم تموم شده و زندگیم بوی آدمیزاد و گرفته کلی افکارم مثبت تر شده و نمی خوام این خط فکری احتمالی روش تاثیر بزاره.

خدایا به همه راه راست و درست رو نشون بده که هیچ کس از راستی و درستی ضرر نمی کنه.هر مرام و مسلکی رو که هم داشته باشه.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 22:24  توسط محسن  | 

سلام.هر چند خیلی دیره که بخوام خودمو براتون معرفی کنم چون 5 ماهه که این وبلاگ بوجود اومده اما چون خواننده های جدید پیدا کرده و ازم سوالاتی رو پرسیدن منم باز خودمو معرفی می کنم:
من محسن هستم .33 سالمه .مجردم.کارمند یه شرکت خصوصی معتبر و بزرگی هستم.
مهندس برق با گرایش مخابرات هستم.دانشگاه آزاد درس خوندم .اما نه جنوب.
قدم 175 سانتی متره -79 کیلو هستم.
(این یه تیکه رو دیگه خجالت کشیدم گفتم ,آخه مردی گفتن زنی گفتن)
سر کار رسمی می پوشم معمولا اما بقیه موارد برای گردش و تفریح معمولا اسپرتم.اهل مسافرت هستم و جاهای دیدنی رو خیلی دوست دارم ببینم البته اگه طبیعت باشه چه بهتر.
یه روز درمیون زبان انگلیسی دارم می خونم و یه روز درمیون ورزش می کنم و 5 شنبه ها هم تا ظهر سر کارم معمولا و جمعه ها هم ماهی یکبار برنامه کوه دارم .
اهل دود و سیگار نیستم و تا به حال هم اصلا سیگار نکشیدم .
بعضی هاتون ازم شاکی هستین از مشروب خوردنم اما منو باید تحمل کنین و منو همین که هستم بپذیرین .چون هر آدمی برای خودش یه حریم شخصی و خصوصی داره همتون رو دوست دارم.چون به شخصیتتون احترام میذارم.
دیگه اگه بازم باید بگم بپرسین تا بگم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم مرداد 1386ساعت 11:43  توسط محسن  | 

دیروز رفته بودم مهمونی .یه مهمونی خداحافظی بود اکثر آدمای اونجا رو نمی شناختم و همه چیز داشت خوب پیش می رفت اما وقتی یکی از خانومای اونجا داشت می رقصید به من گفتن فلانی که داره می رقصه دکتر جوابش کرده.
من اصلا نمی شناختمش فقط اونجا باهاش آشنا شدم.منو می گی با شنیدن این حرف همه مهمونی رو سرم خراب شد.چقدر خانم محترمی بود .
اشک از چشمم راه افتاد.وقتی داشت می رقصید هر کس رفت یه گوشه و گریه کرد.
منم هی مشروب خوردم و هی گریه کردم.هی خوردم و هی گریه کردم .(مثه فیلمهای قدیمی)
حالت مستی و راستی بود.
از همه زود تر رفت که سوار هواپیما بشه و بره شیراز برای پیوند کبد .امروز عمل داره.خدا شفاش بده.
نمی دونم چطوری اون مسافت رو رانندگی کردم.
از بس که خوردم مسموم شدم.شب که اومدم خونه خوابیدم .
نیمه های شب از بس که حالت تهوع داشتم رفتم دکتر و ساعت 3 صبح از دکتر خواستم که برام سرم بزنه و تا اومدم خونه ساعت شده بود چهار و نیم صبح و یه مقدار استراحت کردم و صبح البته با 2 ساعت و نیم تاخیر اومدم سر کار و
بازم یاد حرف خدا افتادم که می گه 100 بار اگر تویه شکستی باز آآآ.
بازم تصمیم گرفتم که دیگه نخورم.دیشب حالم خیلی بد بود.خیلی.
البته آبروم جلو خونواده رفت.و کلی غر و لند شنیدم
واقعا خدا جون ازت بابت سلامتی و خیلی چیزای دیگه هم که دادی بهم ممنون.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 11:45  توسط محسن  | 

مهم  نیست که آدم قشنگ باشه بلکه قشنگ اینه که آدم مهم باشه.

نظرتون چیه؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 22:27  توسط محسن  | 

دلم بغل می خواد.

۳ سال متعهد بودم .اما می خوام دیگه نباشم. توی این ۳ سال خیلی ها اومدن طرفم.شاید ۱۰ تا خیلی هاشون هم میخواستن بمونن اما با رفتار سرد من طرف شدن و رفتن.منم نرفتم دنبالشون به راحتی فراموششون کردم.

تصمیم گرفتم. می خوام دیگه متعهد نباشم. چون راه ما جداست.چون دو خط موازی هستیم که سرنوشتمون بهم نرسیدنه.

می خوام که راهم رو پیدا کنم.می خوام از این به بعد اونایی که میان طرفم یا من می رم طرفشون  رو بیشتر نگه دارم و می خوام بررسی شون کنم.می خوام ببینم اگه خوبن اگه به درد من می خورن اگه می تونم یاهاشون راحت باشم اگه می تونم باهاشون درد و دل کنم اگه می تونم تو دلم توی خلوتم راهشون بدم اگه لیاقت منو داشت اگه بهم آرامش داد اگه مهربونی داد اگه حس اعتماد رو داد و اگه های دیگه....

برای همیشه نگهش دارم.

می خوام که از این بی قید و بندی از این بی برنامه گی و از این حس سیاه در بیام.

دیگه می خوام لباس سیاه عشق رو از تنم در بیارم.

می خوام به دلم آفتاب بتابه.می خوام نور به خلوت دلم بیاد.

می خوام دلمو شلوغ کنم و توش جشن راه بندازم.

هته قبل که پیش مشاورم رفتم بهم گفت با روزهای اول که میومدی پیشم چقدر فرق کردی.بهم گفت خس اعتماد به نفسم خیلی قوی شده.بهم گفت زرنگ شدی.بهم گفت دیگه می تونی آدما رو توی ۲-۳ برخورد بشناسی و بفهمی چی تو دلشونه و بهم گفت جسور هم شدم و می تونم درست تصمیم بگیرم .

من دود ۱۰ ماه بود که هر ماه حدود ۱ ساعت می رفتم پیشش و کلی با هم حرف می زدیم اما این بار که رفتم پیشش گفت که اون برای کارش به همه اهدافش در من رسیده و احتیاجی نیست که دیگه برم پیشش البته گفت ۲ ماه آینده ۱ ساعت برم و بعد از اون ۳ ماه بعدش  ۱ ساعت و دیگه تموم.این  ۲ جلسه آتی هم فقط برای اینه که یه دفعه CUTنشه.این جلسه هفته قبل هم فقط ۲۰ دقسقه طول کشید و هر دو از این اتفاق خیلی خوشحال شدم. و اونم از من و از برخوردم که دیگه غمگینانه و خموده بود در قبل خیلی خوشش اومد و بهم گفت چه خوب شدی و صاف راه می ری و خیلی هم شاد هستی و خیلی ریلکس با هم راحت حرف زدیم.

خیلی خانم خوبیه.توی کارش استاده و شاید یکی از بهترین های ایران باشه توی کارش.اون بود که به من دکتر روانپزشک رو معرفی کرد و اونم برام خیلی زحمت کشید و بعد از قطع داروهام برای رفع مشکلاتم باز رفتم پش این خانم و تا۲ روز قبل   که دیگه بهم گفت نیا و همه مشکلات روحی و دلواپسی هام رفع شده این روند معالجه رو ادامه دادم.

یادمه سال قبل گاهی وقتها از استرس و اضطراب به قدری تپش قلب می گرفتم که فکر می کردم ویبره موبایلمه و اونو چک می کردم و می فهمیدم که قلبمه.

اما الان خیلی آرومم و امیدوارم که این آرامش برام ادامه پیدا کنه.و هرگز به اون روهای سیاه بر نگردم.

+ نوشته شده در  جمعه نوزدهم مرداد 1386ساعت 12:41  توسط محسن  | 

امروز و شاید هم دیروز از روی تقویم که نگاه کنی تابستان به نیمه رسیده.
یواش یواش تا بیای یه کم خودتو جمع و جور کنی ماه رمضون و پاییز شروع می شه.
یاد اون انشایی بیفتین که باید برای اول مهر بنویسین که بگین تابستان خود را چگونه گذراندین.
یعنی اینکه روزاتون رو بی خودی از دست ندین.
بر لب جوی نشین و گذر عمر ببین....
آخ که این روزا چقدر نا آرامم.چقدر دچار روزمرگی و عمر مزگی شده ام و همش فقط روزامو می گذرونم.
یکی یه چراغ به من نشون بده تا بتونم راهمو پیدا کنم.
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم مرداد 1386ساعت 9:29  توسط محسن  | 

سرسپردگی بهتره یا دل سپردگی؟
اگه ازت بخوان سرسپرده باشی بهتره یا دل سپرده؟
او سرسپرده می خواست من دل سپرده بودم.
+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم مرداد 1386ساعت 12:16  توسط محسن  | 

من چرا دل به تو دادم که دلم مي شکني

ديگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدني

خيلي دوست داشتم که بليط کنسرت استاد شجريان رو مي تونستم پيدا کنم اما نشد که برم

اين چند خط توي کنسرت ايشون اجرا شده که از اشعار سعدي است.

حرف دل منه اين شعرها.

واقعا هيچکس نمي تونه به چنين زيبايي و رسايي و توانايي و تکنيکي در موسيقي ايراني مثل استاد

آواز بخونه.

من که هر شب يکي از آهنگاشو نو گوش مي دم و جون مي گيرم.

خارجي هم گوش مي دما اما توي ايراني ها صداي ايشون رو مي پسندم که برام واقعا بي نظيره.

راستي مگه توي تيران چند تا استاد شجريان اريم که اينقدر ايشون رو اذيت مي کنن که با اينکه مي دونن شب کنسرت داره باز حدود ? ساعت قبل از مراسم سالن رو در اختيارش قرار مي دن و با استرس و اعصاب ناراحت ايشون برنامه اجرا کنن اونم براي اين همه مشتاق.

من که هر شب يه آهنگ از اشون گوش مي دم و جون مي گيريم.

خدا سلامت نگهشون داره.

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 15:41  توسط محسن  | 

خداییش دیگه حالم داره بهم می خوره از این تب یانگوم که توی هر وبلاگی می ری یه عکس یا یه مطلب ازش می بینم.
خدارو شکر تا حالا هم هیچ قسمتی از این سریال رو ندیدم.
راستی چرا مردم ما رو اینقدر جو می گیره و دنبال یه شخصیت تلویزیونی اینقدر میرن؟!!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم مرداد 1386ساعت 10:36  توسط محسن  | 

روز پدر و مرد رو به همه مردهای ایرانی تبریک می گم.

خدا همه پدر ها رو سلامت نگه داره برای خانوادشون و اونهایی هم که پدر هاشون و از دست دادن خدا رحمتشون کنه و بیامرزدشون.

راستی خانمهایی که شوهر دارین خطابم به شماست:چقدرشوهراتون رو مواظبت می کنین و بهشون احترام می زارین و قدرشون و می دونین؟

نکنه فقط به اون بیچاره ها به چشم یه قلک و یا گاوصندوق و یا ماشینی که براتون پول چاپ می کنه نگاه می کنین؟من اگه همچین زنی در آینده داشته باشم که منو فقط بخاطر پول بخواد ۳ سوت از زندگیم بیرونش می کنم.

واقعا مردای ایرانی خیلی زحمتکش هستن.خانمها اگه سالی یه باز می تونن زایمان کنن.مردای ایرانی با این مشکلات اقتصادی و معیشتی و .... بیچاره ها روزی ۱۰ بار زایمان می کنن.

یه مرد فقط از زنش برقراری یه زندگی توام با آرامش و احترام متقابل و همراهی توی زندگی می خواد.همین  و بس .اینا که باشه بقیه چیزا هم باهاش میاد.

اینا رو که گفتم حالا خانم ها باهام لج نشینا.

امسال هم طبق هر سال سر کار به ما هدیه روز مرد دادن و البته نقدی.منم تصمیم گرفتم برای پدرم یه هدیه بخرم تا بهش بدم.

من پدربزرگمو خیلی دوست داشتم و وقتی رفت ۸ سالم بود.اما خاطره باهاش زیاد دارم.گه گاهی هم که دلم می گیره میرم پیش اش بهشت زهرا و باهاش حرف می زنم.

.روی سنگ قبر پدر بزرگ من که سال 61 فوت کرده و من هنوزم حداقل ماهی 1 بار خوابشو می بینم و باهاش درد و دل می کنم این شعر نوشته شده:
از آمدنم به خدمتت دیر نشد
تشویش مکن دلم زتو سیر نشد
من موی تو را به عالمی نفروشم
تو جان منی کسی زجان سیر نشد.
خدا همه رفتگان و بیامرزه

 منم که بی وارثم.کسی بعدها برام خدابیامرزی نمی ده

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 4:41  توسط محسن  | 

وقتی من به این عراقی ها بدو بیراه گفتم یه عده با من سر جنگ رو شروع کردن که گناه دارن و بیچاره هستن وبدبختن و .... .
حالا دیدین این جماعت حقشونه که هر چی بخوای بهشون بگی و هرچی بلا سرشون بیاد کمشونه.حالا هم اومدن پرشین بلاگ رو هک کردن و یه پیغام پر از بد و بیراه هم به ایرانی ها دادن.
راستی چند روزی هست که یکی از دوستام می خواد با هواپیما بره تبریز و تقریبا 5 روزه که کنسل میشه و علتش هم کمبود هواپیماست چون ترکیه هواپیماهای اجاره ای خودش و تحت فشار امریکا از ایران پس گرفته و با این تفاسیر 3 روز قبل دولت ما یه هواپیما به این ملت پدرسوخته عراق هدیه داد.
بازم بگین که اونا خوبن.

راستی تا یادم نرفته بگم امتحان GENERALکه مخصوص کل کتاب( پایان 3 ترم از کتابی بود) که          می خوندم  را شدم B PLUSو آخر ترم هم شدم 82.از دیروز هم ترم جدید شروع شد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 8:43  توسط محسن  |