تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

اگر امروز که ۳۰ شهریوره و روز ۳۱ شهریور و بندازیم گردن اسفند ۲۹ روزه اونوقت امروز میشه روزی که سال به نیمه خودش میرسه.

مهر میشه و یاد اولین روز مدرسه که هیچ وقت هیچکس یادش نمیره.

پاییز و قدم زدنهای زیر بارون و خش خش برگهای زرد و قرمز ریخته شده روی زمین رو همه دوست دارن.

واقعا بیایم بشینیم و با خودمون ور راست باشیم ببینیم توی این ۶ ماهه که از سال گذشته چقدر به برنامه های امسالمون رسیدیم.

چقدر پیشرفت داشتیم توی کارامون.توی زندگی شخصی و خصوصی مون به کدوم آرزوهامون رسیدیم؟

دل چند نفرو تونستیم بدست بیاریم و چند نفر و از خودمون رنجوندیم.

خوبه آدم هر چند وقت یه بار حساب کتاب زندگیشو برسه و ببینه چقدر به اون آدمیته نزدیک شده و یا ازش دور شده .

یه سوال از شما خانمها :شما ها چطوری یه مرد رو تشخیص می دین که مناسب زندگی هست یا خیر.

می خوام وضعیت مالی براتون درجه دوم اهمیت باشه.بعد جواب بدین.

 

ممنون از اینکه به سوالم جواب میدین.

+ نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 18:15  توسط محسن  | 

با سلام به همه دوستان ارزشمندم.
من خوبم .ممنون از احوال پرسی هاتون.
چند روزیه که یه کم سرم شلوغه و یه عزیزی داره به مسافرت می ره که یه کم گرفتار اونم.
به زودی میام دوباره.
ارادتمند همه شما
محسن
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم شهریور 1386ساعت 10:19  توسط محسن  | 

می دونین فرق WEB SEARCHING , WEB BROWSINGجیه؟

البته جسارت نباشه ها
WEB SEARCHINGبه کاری گفته می شه که با یه هدف قبلی توی اینترنت دنبال یه مطلب خاصی بگردین.
اما WEB BROWSING به کاری گفته می شه که همین جوری و بی هدف بدون اینکه دنبال مطلبی باشین توی اینترنت غوطه ور بشین و به قولی وبگردی کنین.
حالا توی یکی از این وبگردی ها به یه جمله جالب برخورد کردم که براتون می نویسمش.
اگر همیشه تنها ابزار شما ((چکش)) باشه با همه چیز مثل ((میخ))برخورد می کنین.
واقعا باید سعی کنیم که خودمونو به ابزارهای دیگه ای مثل صبر.محبت.گذشت.صداقت.مهربونی.انعطاف پذیری واستقامت . شکیبایی.جسارتو خوش برخوردی و خوش بینی و یه کم سیاست..... مجهز کنیم.
التماس دعا.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم شهریور 1386ساعت 16:2  توسط محسن  | 

چندروزیه که یه جوریم.خودمم نمی دونم چمه.

دیروز با اینکه 5 صبح بیدار شده بودم و دیگه خوابم نرفته بود و منم صبح خیلی زود رفتم سر کار با اهمه این تفاسیر دیشب  بی خوابی به سرم زده بود و هی فکر و خیالای بی سروته.

دیدین چه خالت بدیه.همتون این تجربه رو داشتین حتما.

برای رفع بی خواب برای فکر کنم یس امین بار فیلم مورد علاقه ام رو دیدم.تا ساعت ۲-۳ طول کشید.

GOD FATHER 1 با بازی محشر مارلون براندو..تقریبا همه دیالوگ هاشو حفظ ام.

دن کرلونه.

از صحنه های زیبای این فیلم صحنه ایه که تام هیگن به اون مرد ثروتمند که مخالف بازی یه بازی گر توی فیلمش هست می گه که دن کرلئونه دوست داره خبرهای بد رو خیلی زود بشنوه.

همچین احساس قدرت دون کرلئونه رو به یارو نشون می ده و اونم بهش می گه شما سیسیلی ها کاری نمی تونین بکنین.اما نصف شب سر بریده اسب گرونقیمتش رو توی رختخوابش می بینه و برای بازیگره پیغام می ده مه توی تست انتخاب شدی و بیا برای بازی.

یه صحنه دلخراش هم داره و اونکه دون تیر می خوره.اونوقت آدم متوجه می شه که چه زود یه نفر می شکنه.

بیخودی نبوده که این همه اسکار رو درو کرد این فیلم.

راستی امروز یه کاری کردم که خیلی خوشحالم کرد.

پرنده هامو آزاد کردم.پرشون دادم و با اینکه هر دوتا توی قفس بدنیا اومده بودن اما خیلی خوب پریدن و رفتن.

خیالم راحت شد.3 سال بود که داشتمشون و زمستونا براشون سخت بود که توی راه پله ها باشن.البته دور قفس شون رو مشمع می چسبوندم که یخ نکن اما خوب سختشون بود.امروز که دیدم هوا دیگه خنک شده و مشکل گرما و بی آبی ندارن آب و  دون بهشون دادم و بردمشون توی یه باغ پرشون دادم و اونا هم رفتن.یکی رفت روی درخت نشست و دومی هم رفت با یه فاصله دور از من روی سبزه ها نشست.همچین یه بارسنگین از دوشم برداشته شد.

اما آزادی هم خوب نعمتیه ها.ای کاش ما آدمها رو هم یکی آزاد می کرد.فرق آزادی ما با حیوانات اینه که اونا بعد از آزادی بازم زندگی می کنن اما ما بعد از آزادی که همون مرگمونه هیچ غلطی دیگه نمی تونیم بکنیم.

راستی چرا به دنیا میایم و 60-70 سال حالا چند سال اینور و اونور زندگی می کنیم و بعدش برای هزاران سال می ریم توی قبرستان می خوابیم.

چه سرنوشت احمقانه ای داره این انسان.باید توی این مدت به همه آرزو هاش برسه اما هیچ وقت به    4/1این آرزوها هم نمی رسیم.دوست داشتم که دکتر داروساز می شدم اما مهندس برق شدم.اینم یکی از آرزوهامه که بهش نرسیدم.

لامصب  سگ مصبو.بله اینه زندگی تخمی هممون که همیشه یه یه سری چیزایی که زیاده خواهی  هم نیست نمی رسیم.

تف به این زندگی.

معذرت که بی ادب شدم.اما خواستم راحت بنویسم.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 16:14  توسط محسن  | 

می دونین دلم چی می خواد؟

دلم میخواد  یه جفت چشم باشه  که منو با عشق و مهربونی نگاه کنه (البته غیر از چشم های مادرم که توی عشقشون شک ندارم).

دلم یه آغوش امن می خواد که وقتی ناراحتم آرامش بهم بده.

دلم یه بغل می خواد که وقتی خوشحالم بتونم این خوشحالی رو باهاش تقسیم کنم.

البته می دونم که این وظیفه مرده که برای همسرش این کارا رو بکنه اما مگه ما مردها آدم نیستیم.؟!!!

مگه همه چی دو طرفه نیست توی زندگی ؟

دلم یه نگاه بی ریا می خواد.دلم یه دست گرفتن خالص میخواد.

دلم یه بوسه واقعی که از ته دلم و از ته دلش باشه میخواد.

دلم یه نگاه مهربون میخواد.

دلم می خواد اونیکه لیاقتم رو داره و اونی که لیاقتشو دارم پیدا کنم.منم دیگه زیادی دارم مجرد          می مونم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 9:17  توسط محسن  | 

ماه رمضان مبارک
می گن بهترین ماه خدا است . امید وارم اونایی که روزه داری می کنن روزه هاشون قبول بشه و خدا هم بخاطر رحمتی که به اون روزه دار ها داره به امثال منی که روزه نمی تونن بگیرن نظر لطفی هم بکنه.
البته لطف خدا همیشه شامل بنده هاش بوده و من فکر نمی کنم که خدا بنده ای را که بیافرینه یادش بره.
خدایا ما را به حق این ماه قرین رحمت های خود بفرما و مار ا قادر به درک این ماه نما.
آمین یار ب العالمین
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم شهریور 1386ساعت 8:26  توسط محسن  | 

گفتم که یافت می نشود گشته ایم ما؟

گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست!!!!!

آدما جالبن همیشه دنبال چیزایی میرن که پیدا نمی کنن.

هرجا یه جمله زیبا پیدا می کنم توی قسمتNOTEموبایلم یادداشت می کنم.امروز داشتم به موبایلم ور می رفتم یه جمله توش دیدم.

در برابر کسانی که پرواز را نمی فهمند هرچقدر اوج بگیری کوچکتر به چشم میایی.

اصلا به این مطالب ربطی نداشت اما دلم خواست نوشتم.

شماها دنبال چی می گردین که یافت نمی کنین و براتون آرزو می شه؟برام بگین.دوست دارم از آرزوهاتون با خبر بشم.البته اگر دوست داشتین بگین دیگه.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:27  توسط محسن  | 

مینا دختر خوب و  مهربونی  بود.مهندس بود.کار می کرد.خانواده خوبی داشت.دختر امروزی بود.اهل شادی و شوخی و خنده بود.

یه کم کلاس می ذاشت که علی می ذاشت به حساب دختر بودنش.یه کم لوس هم بود.و خوش پوش بود.البته بفهمی نفهمی یه کم توپول بود.اما خوب علی با این موضوع مشکلی نداشت.اما بهش گفته بود که باید بره ورزش و اونم قولش و داده بود که زمان عروسی همه اضافه وزنش رو کم کنه.

مینا نسبت به علی امروزی تر بود.علی یه کم به قدیما پایبند تر بود .(قدیمایی که توی فیلما و کتابها خونده بود)

علی۲۷ و مینا ۲۵بودن.

تصمیم گرفتن با هم زندگیشون و ادامه بدن.

((من همیشه با اینکه زندگیشونو آغاز کنن مخالفم.مگه قبلش پس چی کار داشتن می کردن؟!!!!))

مینا روابط عمومی خوبی داشت با مردم زود جور می شد و همه توی محل کار دوست داشتن باهاش جور باشن.مثه علی بود.علی هم خوش سرو زبون بود و خوش برخورد.

مینا دختر خوبی بود.اهل حجاب و این حرفها نبود.صادقانه از دوست پسر قبلیش گفته بود و علی هم قبول کرده بود.

علی اینقدر زرنگ بود که فهمیده بود روابط اون با دوست قبلیش یه دوستی معمولی بوده و از چند تا بوسه فرا تر نرفته.و به این نتیجه رسیده بود که مینا دختر پاکی هست.

از همه مهم تر مینا رو دختری تشخیص داده بود که هیچ وقت بهش خیانت نمی کرد.مینا و علی همدیگرو خیلی دوست داشتن.

علی آدم خاکی و افتاده ای بود و اصلا به کسی حسادت نمی کرد.اهل غرور و تکبر نبود.اما مینا بود.مینا رگه هایی از تکبر همیشه توش بود.

علی با همه سلام علیک داشت از نگهبان اداره تا آبدارچی و بقیه مدیران و توی محل هم با همه آشنا بود.اگه کاری از دستش بر میومد برای کسی انجام می داد.

مینا توی کارش خیلی دقیق بود .توی کاراش به ندرت و خیلی کم اتفاق افتاده بود که توی مدتی که توی اون اداره کار می کرد اشتباه کرده باشه.

وضعیت مالی پدر مینا از پدر علی بهتر بود  اما نه آنچنان که علی بخواد توهم دختر پولدار گرفتن بیاد توی سرش و اصلا علی این مسائل براش معنی نداشت.اون دنبال یه زندگی سالم و با آبرو بود.

عقیده داشت همیشه اگه سلامت باشه از پس چرخوندن یه زندگی بر میاد.

 چون پدر و مادر مینا هر  دو شاغل بودن خوب در طی سالها طبیعی بود که پس اندازی بیشتر از خانواده علی که مادرش خانه دار و پدرش هم کارگربود داشته باشن.

علی هیچوقت  از اینکه یه کارگر زاده  است خجالت زده نمی شد.چون دیده بود باباش با همه جونش داره زحمت می کشه تا خونه و زندگی و خرج تحصیلات بچه هاشو دربیاره.

بزرگتر ها از بچه ها و خانواده های مقابل خوششون اومده بود و با پیشنهاد پدر مینا برگزاری مراسم نامزدی مطرح شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:20  توسط محسن  | 

قبلا مرد تنها رو براش اسم انتخاب نکرده بودم و هم خودش و هم نامزدش  به اسم پسر و دختر معرفی شده بودن.

حالا غیر از اینکه می خوام براشون اسم انتخاب کنم می خوام به توصیه خانم ثابتی که سمت استادی ما رو دارن توی ادبیات قصه مرد تنها  به قصه مرد تغییر نام بده.

علی و مینا شخصیت های این داستان شدن از الان به بعد.

گفتم که علی رفت خواستگاری مینا و هر دو خونواده  طرف مقابل رو قبول کرده بودند.

علی از بچگی با ازدواج مشکل داشت و همش یه ترس نهان داشت و همیشه به این مساله با احتیاط نگاه می کرد.نه اینکه از ازدواج خوشش نمیومد .نه. همش نگران بود اونی که به نیت ازدواج میاد توی زندگیش آیا می تونه همه آرزوهای علی رو برآورده کنه یا اون میتونه آرزوهای دختر رو برآورده کنه؟

بزارین از آرزوهای علی بگم:

همیشه آرزو داشت وقتی ازدواج می کنه یه جشن مفصل راه بندازه و به همه نشون بده که به زنش به عشق اش افتخار می کنه.

لغت همسر براش خیلی معنی داشت عقیده داشت که همسر یعنی کسی که فکر و آرزو هاش و عقاید و رفتارش به شکل اون باشه و یعنی دوتا آدم که هم سر باشن با هم و نه اینکه فقط سرشون با هم روی یه بالش باشه.چون آدمهایی رو  توی زندگیش دیده بود که با هم سراشونروی یه بالشه اما دلشون  با هم نیست  و فقط با هم زندگی می کنن اونم به مقتضیات  زمانه . 

دوست داشت وقتی صبح داره میره سر کار همسرش رو در آغوش بگیره و ببوسه و با انرژی از خونه بره بیرون.عصر هم که بر می گرده خونه همسرش از اون زود تر رفته باشه خونه و خونه رو آماده کرده باشه و اونم با یه بغل پر از خرید مایحتاج خونه و یه بسته اختصاصی که توش هدیه ایی کوچولو برای زنش بود  به خونه برگرده و وقتی  زنش میاد که در رو از روش باز کنه بهش کمک کنه که خریدها رو بذارن توی کابینت ها و آشپزخانه  و با هم بشینن یه چای بخورن و بعد از نیم ساعت که استراحت کردن برن با هم وسایل شام  و آماده کنن و بعد از شام  و بعد از جمع و جور کردن خونه بشینن با هم در حالی که زن سرش و گذاشته روی پای مرد و مرد داره با موهای زنش بازی می کنه  یا اینکه زن توی بغل مرده خوابیده تلویزیون نگاه کنن و با هم در مورد وقایع  اتفاق افتاده اون روز و یا  در مورد آینده شون با هم حرف بزنن و یه معاشقه ای هم با هم داشته باشن.

دوست داشت تا آخر عمرش همیشه اون علاق های را که در اول زندگی با هم داشتن حفظ کنه.

دوست داشت که با هم بچه شون رو تربیت کنن.برای تربیت و  بزرگ کردنش همه تلاش شونو بکنن.دوست داشت که همه تلاشش رو برای فراهم کردن آسایش زن و بچه اش بکنه.

دوست داشت که باهاشون بره مسافرت و بگردونشون و براشون از جوونی اش مایه بذاره.

چون می دونست که جوونی بی ارزش نیست و خیلی گرانبها هست و دلش می خواست که همدیگه رو خوب درک کنن.

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:11  توسط محسن  | 

مرد تنها رو یادتونه.؟

می خوام باز شروع کنم به ادامه اش و به زودی براتون می نویسم.

اینم بگم که مرد تنها قراره براش اتفاقای خوب و بدی بیفته.گاهی وقتا خیلی بد و گاهی وقتا خیلی خوب.

اینم بگم که من اصلا ادبیان داستانی بلد نیستم و فقط این اولین داستانیه که می نویسم.تا حالا هم تجربه اش رو نداشتم.

همیشه آرزوم بود که یه جایی رو داشتم که می تونستم بنویسم و بدین ترتیب وبلاگ من در ابتدای سال ۸۶  متولد شد .توی داستانم هم شاید یه کم بی چاک و دهن بشم.قبلا معذرت می خوام.

 

راستی در مورد پست قبلم هم نمی خواد چیزی بگین.

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 20:56  توسط محسن  | 

تا حالا شده که توی یه موقعیت  از بخت بدتون اونجوری که واقعا خودتون  نیستین !!!!!! حالا با گفتن یه حرفی ویابا انجام دادن یه کاری و ....  یه طور دیگه معرفی شده باشین؟!!!!!!!!!!

حالا دیگه خون به جیگر می شین تا بیاین اون انگ و از خودتون پاک کنین.

آخ مگه می شه؟حالا کارتون سخت تر وقتیه که حتی بهتون اجازه داده نمی شه که خودتونو به همون شکل که ذاتتونه یا خود واقعیتون هستین معرفی کنین.

آخ که چه دردناکه.

به نظرتون باید چطوری از خودتون دفاع کنین.

اینم بگم که تصمیم به این دارین که دفاع کنین نه دعوا و نه بی احترامی .میخواین بگین بابا جون من من این ویژگی هامه نه اونی که دیدی و یا برداشت کردی؟

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 18:59  توسط محسن 

وقتی ناراحتم ,وقتی یه چیزی روحمو  آزار می ده اونوقته که شبها هم خوابم نمیره اونوقته که  زیادی   می نویسم(اینم دلیل اینکه این روزا همش آپ می کنم) و شبها هم خوابهای بدی می بینم.
دیشب یه خواب بد دیدم.خیلی بد.

خواب دیدم که داشتم می مردم  یعنی زنده بودم و منو بردن گذاشتن توی قبر.لباسام هنوز تنم بود و گفتن بخواب ببین اندازته یا نه.!!!!!!!!!!منم قبول کرده بودم که بمیرم و انگار آمادگیشو داشتم و اصلا مخالفتی نمی کردم و خوابیدم اما قد قبر برام کوتاه بود و سرم نمی خوابید روی زمین و گردنم بالا      می موند..
گفتم جام تنگه(واقعا من همیشه دوست دارم وقتی می خوابم نزدیک دیوار نباشم و دور و برم باز باشه تا راحت باشم).بهشون گفتم سرم اذیت می شه و اون قبر کنه با خنده گفت برو داخل زود می میری و دیگه نمی فهمی که جات تنگه و زود بهش عادت می کنی.یادم نیست من مادرمو صدا کردم یا مادرم خودش اومد پیشم و بغلم کرد و گفت من پیشت می مونم تا جات راحت بشه.منم آروم تر شدم.

نمی دونم پس چرا اول ازم پرسیدن بخواب ببین اندازه اته یا نه؟!!!!!!!!!!
نمی دونم چرا همه قبول کرده بودن من بمیرم.((شایدم برای اینه که چند روز قبل یکی بهم گفت برو بمیر {واقعا بهم گفت و خیلی بهم برخورد و اصلا انتظارش رو نداشتم})).

 کسی سعی نمی کرد نجاتم بده و خودم هم قبول کرده بودم و فقط ناراحت بودم که گردنم خم می موند و راحت نبود.اون نامردا یه کم قبرمو بزرگتر نکردن و می گفتن مال همه همین قده و حق هیچ اعتراضی رو بهم ندادن.

منو باز به حالت نشسته گذاشتن اون تو و تا کمرم سنگهای لحد رو روم  گذاشتن و دیگه پاهامو        نمی دیدم و من نشستم به انتظار مردنی که قرار بود خیلی زود اتفاق بیفته.اون قبر کنه هم انگار عجله داشت که من زود تر بمیرم  و کارشو انجام بده.
خلاصه مادرم نشست کنارم رو خاکا و منو بغلم کرد و منم آروم شدم و دیگه فکر کوچیکی قبرمو نکردم..منو نشوند توی قبر و باهام حرف زد و نازم  می کرد . موهامو نوازش می کرداما اصلا یادم نیست که چی می گفت و فقط احساس می کنم که بهم داشت مهربونی می کرد انگار قرار بود به حالت خواب برم (یعنی بمیرم.واقعا حس اش مثه خوابیدن بود) .

اولش داشتم چرت می زدم و یه کم مقاومت کردم.اما یه دفعه لرزیدم و  توی بغل مادرم مردم و با اینکه مرده بودم  احساس می کردم که مادرم هم خیلی آروم منو خوابوند تو قبرم.دیگه اندازاش رو نفهمیدم که کوچیکه .اون قبر کنه  هم روم خاک ریخت و همه رفتن.

از صبح حالم بده.همش نگرانم که این خوابم یعنی چی؟
من فکر کنم یه لحظه هم توی زندگیم رنگ آرامش رو نمی بینم.چرا من اینجورم.؟؟؟؟؟؟؟؟

خسته شدم به خدا.

از حالا هم انگار معلومه که اون دنیا هم آسایش ندارم و جام تنگه.!!!
اه ه ه ه ه این چه زندگیه که من دارم.
الان دلم برای خودم سوخت یه دفعه و چشام پره اشک شد و اشکام غل خوردن و افتادن روی کیبرد.

پ .ن:لطفا برای این یه خط آخر باهام همدردی نکنین.از ترحم بدم میاد.

پ .ن:اونی رو هم که بهم گفت برو بمیر رو نمی خواد شماتت کنین.

خدایا من سرنوشتم چی می شه؟ خدایا تو که منو ..... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 21:40  توسط محسن  | 

یادش بخیر زمان دانشگاه و دانشجویی که زندگی بی دغدغه تری داشتم و با نامردی های دنیا کمتر آشنا بودم هر شب یکی دو ساعتی با کتاب حافظ صفایی داشتم و تا ۱-۲ شب شعراش و میخوندم و خیلی از اشعار رو حفظ کرده بودم و واقعا لذت می بردم و اونایی رو هم که حفظ نبودم جاشونو بلد بودم و خیلی راحت  می تونستم برم توی کتاب پیداش کنم.

امشب هم دلم گرفته بود و رفتم سروقتش یه تفالی زدم  به رفیق قدیمی و بی هیچ کم و کاستی شعر خواجه رو می نویسم:

حافظ همیشه بهم راست شو گفته

ما برآریم شبی دست و دعایی بکنیم/غم هجران تو را چاره ز جایی بکنیم

دل بیمار شد از دست رفیقان مددی/تا طبیبش بسرآریم و دوایی بکنیم

خشک شد بیخ طرب راه خرابات کجاست/تا در آن آب و هوا نشو و نمایی بکنیم

آنکه بی جرم برنجید و به تیغم زد و رفت/بازش آرید خدا را که صفایی بکنیم

در ره نفس کژ و سینه ما بتکده شد/تیر آهی بگشاییم و غزایی بکنیم

مدد از خاطر  رندان طلب ایدل و رنه/کار صبعی است مبادا که خطایی بکنیم

سایه طایر کم حوصله کاری نکند/طلب سایه میمون همایی بکنیم

دلم از پرده بشد حافظ خوش لهجه کجاست/تا بقول و غزلش ساز و نوایی بکنیم 

از خاطراتتون با حافظ برام بگین و اینکه واقعا به حافظ عقیده دارین یا نه.من عقیده زیادی ندارم اما برام یه حس مقدسه.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 22:46  توسط محسن  | 

انتظار یه جور مردن تدریجیه ,ذره ذره آب شدن و اتفاقی نیوفتادن و هی امروز و فردا شدنه بی اتفاقه!!!!!!!
فراموش کردن که به نظر من محاله چون همیشه یه اثری روی ذهن ,قلب و تفکرت داره. اما گاهی وقتا آدم یه کارایی می کنه یا یه حرفهایی که می زنه و بعدا می بینه فراموش کردنش اصلا امکان نداره و اصلا در موقع انجام دادن و یا گفتن اون حرفها نمی تونسته تصور بکنه که این لحظات تا ساعاتی بعد براش می تونه اضطراب و بی خوابی ,تنش,و فکر و خیالهای درهم و برهم بیاره و اگه اون لحظات آدم روی خودش کنترل داشت دیگه این همه چیزای بد رو لازم نبود که تحمل کنه.
حالا بعضی هاتون می گین مگه می شه آدم روی خودش کنترل نداشته باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟
آره که می شه؟کیه که تا حالا اشتباه نکرده باشه؟البته بعضی اشتباها خیلی کوچیکن و زود فراموش می شن اما بعضی هاشون می تونه توی یه رابطه و دوام اون برای همیشه تاثیر گذار باشه.
دور شدم از بحث اما ای همه که گفتم خیلی بی ربط هم نیست.
اما بازم نمی تونم قطع به یقین بگم که انتظار بهتره یا فراموش کردن.
ما آدما بد بختانه یا خوشبختانه به امید و آینده زنده ایم و همش دلمون می خواد که یه اتفاقی بییفته و ... که رابطه از دست رفته و یا کار خراب شده درست بشه.
منم با نظر خانم دریا موافقم و واقعا فراموش کردن محاله.چه اون خاطرات خوشایند باشه و چه نا خوشایند.
راستی می شه یه جمله کلی گفت و اونم اینکه ((ای کاش فراموش کردن لازم نیود))!!!
علی رغم اینکه می گم انتظار مرگ تدریجی هست اما بازم منتظر می مونم.
پ . ن :منتظرتم


+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم شهریور 1386ساعت 16:1  توسط محسن  | 

کی می تونه به من جواب بده که فراموش کردن سخت تره یا انتظار کشیدن؟
البته من دوست ندارم که در مواردی خاص کسی یا چیزی را فراموش کنم .

پ . ن:خودت می دونی که منظورم با توه. !!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 16:31  توسط محسن  | 

تا حالا شده علی رغم میلیتون یه کاری َیه حرکتی یه حرفی رو انجام داده باشین اما واقعا نمی خواستین این کار رو انجام بدین؟
<P></P>
<P>من الان اینجوریم.وجدان درد گرفتم و اضطراب دارم.</P>
<P>گاهی وقتا همه چیز از دست آدم در میره و این خیلی بده.</P>
<P>قول دادم به خودم که دفعه آخرم باشه که از این جور خر بازیها و درآوردم.چون پشیمونم.</P>
<P>قول دادم که همیشه مواظب رفتار و حرکاتم باشم.</P>
+ نوشته شده در  جمعه نهم شهریور 1386ساعت 9:20  توسط محسن  | 

سلام

عید همگی مبارک.اینم یکی از بزرگترین عیدای ما شیعیان ۱۲ امامی هست.

اما باز سوال کنم که چرا بعضی ها سنی و بعضی ها که شیعه؟و تازه شیعه ها   ۳ یا ۵ یا ۷ ویا ۹ ویا ۱۲ امامی هستن؟چرا این همه فرقه توی یه دین که می گن کامل ترین دین خداست بوجود اومده و یا اصلا چرا سنی و شیعه بوجود اومده؟مگه همه یه خدا رو نمی پرستن؟پس چرا این همه اختلاف؟

نمی خواد جواب بدین به این سوالام فقط خواستم بدونین که من توی همه چی این قدر کنجکاوم و سوال دارم؟

بچه که بودم همش از بابام می پرسیدم که این ماشینا توی خیابون برقشونو از کجا میارن که چراغاشون روشنه؟چرا اینا سیم برق ندارن و چرا برقشون نمی ره(آخه اون زمانا برق زیاد می رفت)؟

بعدنا که بزرگتر شدیم و وقتی مهندس برق شدم دیدم چه سوالایی می کردما؟!!!!!!!!!!!

امیدوارم که یه روزی این همه سوالی که دارم برام پیش و پا افتاده بشه و جواباشونو بدونم.

امیدوارم که امام زمون عیدی هممون رو بده و سایه اش بالای سر هممون باشه.

آقا عیدی منم باید بدی امسال.خودت می دونی چی می خوام.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 21:19  توسط محسن  | 

امروز داشتم توی خیابون رد می شدم که یه دفعه برای چندمین بار یه موضوعی اومد توی چشم و تصمیم گرفتم در موردش بنویسم.
تا حالا دقت کردید و دیدن که این پارکبان ها همگی یه باتوم به کمرشونه؟
واقعا چرا؟!!!!
چند تا دلیل می تونه داشته باشه.
1-ما ملت آدمایی هستیم که سر پارک دعوا می کنیم ؟
2-وقتی داری پارک می کنی اگه یکی بیاد با زرنگی بجا ت پارک کنه اون آقای پارک بان می زنش؟
3-وقتی پول پارکتو ندی کتک می خوری؟
4-برای دفاع از خودش باتوم می بنده که اگه اینطور باشه ما هم برای دفاع خیلی کارا می تونیم بکنیم؟
نتیجه اینکه :چرا ما همش باید تهدید بشیم و بخوان تو سرمون بزنن؟!!!!!!!!!!!
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 14:42  توسط محسن  | 

حافظ یه شعری داره به این مضمون:
ترسم که اشک در غم ما پرده در شود
این راز سر به مهر به عالم ثمر شود
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
راستی چند تا از شما با این شعر مخصوصا با بیت آخرش موافقین؟
من موافقم اما دوست ندارم که آدم هزار جاش جر بخوره و خون دل بخوره و به لعل تبدیل بشه .
من احساس می کنم که این مرحله رو رد کردم.نمی خ.ام بگم لعل شدم ,نه منظورم این نیست اما خوب مثه قبلا هم نیستم .اما واقعا روزگار سختی است تا بخوای مرحله خون به دل شدن را بگذرونی.
پی نوشت:با عرض معذرت از همه که می دونم معنی ((ثمر)) رو می دونین اما در اینجا به معنی ((برملا شدن)) است.
+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم شهریور 1386ساعت 9:0  توسط محسن  | 

تا حالا به یه حالت PARADOXبرخورد کردین که سیراب از چیزی باشین و تشنه تر به آن؟
من الان اینجوریم.سیراب از چیزی که مدتها به دنبال آن بودم وآرامشی که در آن یافتم و تشنه تر از قبل از سیراب بودن.
تناقض جالبی است که هر لحظه تشنگی ام بیش تر می شود. و عطشی دلپذیر.
من آرامش ام بیشتر از قبل شده است و چه خوشحالم.
شاید سیراب لغتی مناسب نباشد اما چنان زمینی بودم که از سر خشکی و بی آبی چاک های عمیقی خورده بود و به ناگاه بارانی لذت بخش و با سخاوت از ابری مهربان بر من بارید و من آن ابر را از جانب خدا هدیه ای دیدم که چاک چاک های تنم را با مرحم آب سیراب نمود و زخم هایم را التیام بخشید.و البته هنوز چاک ها باقی است اما در حال تبدیل به زمینی صاف و یکدست.شاید زمانی طولانی صرف شود ولی به امید آن روز می نشینم تا به زمینی با قدرت سبز کردن و سبز ماندن تبدیل شوم.من هنوز هم منتظر باران و بهار می مانم .
ازت ممنونم.
+ نوشته شده در  شنبه سوم شهریور 1386ساعت 9:31  توسط محسن  |