تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

درسته که اینجا یه دنیای مجازیه و کسی کسی رو نمی شناسه و توی دنیای حقیقی ممکنه که برخوردی بین آدمهای اینجا اتفاق نیفته.اما همه ما همدیگرو از نوشته هامون می شناسیم و فکر می کنم و به قولی شک ندارم که همه دوستام که میان بهم سر میزنن توی نوشته هاشون صداقت دارن و صادق هستن.(بعضی هاشونم میان سر می زنن اما نظری نمی زارن)
به همین دلیل خیلی دارم جرات به خرج می دم و می خوام براتون اعتراف کنم. اعتراف در جایی که بعد از کانتری که نصب کردم از شهریور به بعد حدود 2000 بازدید کننده داشته است.

اعتراف به مشکلی که در طی 2-1 سال اخیر داشتم و با اون تا حد مرگ دست و پنجه نرم کردم.
ا ف س ر د گ ی(DEPRESSION)

از قصد بزرگ و سیاه نوشتم که براتون تداعی کننده چیزی باشه که می خوام درباه اش حرف بزنم.
بیماری ای که منو داشت به جاهای بدی می برد.اصلا دلم نمی خواد که اون روزا برام تکرار شه اما می خوام اینجا یکبار برای همیشه براتون از تجربه های بدش بگم.
همه مون کم و بیش این موضوع رو تجربه کردیم و اینو از توی نوشته های شماها می شه حدس زد.
این یک عیب و ایراد نیست.همه آدمها براشون اتفاق میفته اما بعضی آدمها متوجه نمی شن و بعضی از آدمها متوجه می شن وبهش اهمیت نمی دن و نمی رن دنبال درمان و بعضی ها می رن و درمانش می کنن.

همون جور که جسم انسان بیمار میشه و به درمان نیاز داره روح هم به پزشک و مراقبت نیاز داره.
از همتون می خوام که هر کسی رو که توی دور و بری های خودتون می بینین و حدس می زنین که این مشکل رو داشته باشه کمکش کنین تا بتونه به روال عادی زندگی برگرده.
این وبلاگ من مصادف با تولد دوباره من بود.
3-2 سال قبل در اثر یه اتفاق(اصلا مهم نیست که چه اتفاقی بوده .مهم اینه که باهاش کنار بیایی) یواش یواش دیدم دارم غمگین می شم.
نشاط توی زندگیم کم شده بود.چیزی منو خوشحال نمی کرد حتی شنیدن بهترین خبر ها !!!!!!!!!!!!فعالیت اجتماعی ام کم شده بود. تنها شده بودم.کسی توی زندگی ام نبود.موفقیت هام کم بود.یه جورایی بی تفاوت بودم.به خودم زیاد اهمیت نمی دادم و اگر هم این کار و می کردم و به سر و ضع ام می رسیدم بخاطر کارم بود.همه چیز برام حالت تکرار داشت و زمان برام متوقف شده بود.
توی آینه که دقت می کردم دیدم پوست صورتم کدر شده (اینو باور کنین و نگین که چه ربطی داره) , چشم هام دیگه برق نمی زد گوشه های لبم هم رو به پایین متمایل شده بود.
هر روز بیشتر از روز قبل توی خودم فرو می رفتم.توی خونه همه زندگیم شده بود که پای کامپیوتر بشینم و توی اینترنت چرخ بزنم اونم بی هدف و هدفون در گوشم و آهنگ های غمگینانه گوش کنم.گاهی وقتا یعنی شاید هر هفته چند شب بیخودی دلم می گرفت و بی صدا چشمهام تر می شد.کلا دل مرده بودم
برعکس گاهی وقت ها خیلی هم شاد بودم اونم به حد افراطی.
اکثر شبها هم از خونه با ماشین می زدم بیرون و خیابون گردی بدون هدف خاص .گاهی وقتا تنهایی میرفتم پارک می شستم.گاهی وقتا گوشه خیابون پارک می کردم و روزنامه و مجله می خوندم.گاهی وقتا یه مسافت طولانی رو تنهایی قدم می زدم و اونم خیلی آهسته و بدون هیچ عجله ای و آدمها رو می دیم و فروشگاهها رو نگاه می کردم.
توی خونه هم صندلی ام رو جوری می چرخوندم که کسی نبینم و اشکهام می ریخت پایین.
صبح ها که می خواستم بیدار شم و برم سر کار انگار که می خواستن جونم رو بگیرن.بیدار بودم و توی رختخواب غلت می زدم و اینور و انور می شدم و از لحظه بیدار شدن((WAKE UP)) تا لحظه برخاستن((GET UP))حدود نیم ساعت طول می کشید.شبها هم که یه خوابهای عجیب و بی سروته می دیدم که هیچوقت یادم نمی موند اما فقط می دونستم که برام وحشتناکه و همش از خواب می پریدم.
نمی زاشتم توی خونه کسی متوجه این تغییر حالت هام بشه و همش نقش بازی می کردم و خودم و زده بودم به بی خیالی و تا حدود زیادی هم موفق شده بودم در اجرای این نقش.

اما می فهمیدم که همه نگرانم هستن ولی به روم نمی آوردن .حالم داشت از این زندگی که داشتم بهم می خورد.خیلی احساس بدبختی میکردم .با توجه به شناختی که از خودم و همچنین اطرافیانم از من داشتند لیاقتم قرا گرفتن در اون موقعیت بد نبود.خودم انتظارم این بود که جایگاه بالاتری رو داشته باشم توی زندگیم.اینم برای شده بود یه غصه مضاعف.دیگه داشتم خول می شدم .دچار اضمحلال روحی شده بودم.اصلا تمرکز نداشتم.همش مثه عزادار ها غصه دار بودم و دلم می گرفت و ..... .

تصمیم گرفتم که برم و خودم و معالجه کنم. از طرف دوستی یه مرکز مشاوره به من معرفی شد.رفتم و مشکلاتم رو خیلی صادقانه با اون خانم دکتر مطرح کردم .از خودم و خانواده ام و دوستام و علائق ام پرسید و ......
ایشون که فرشته نجات شاید بشه اسم شون رو گذشت منو به یه دکتر روانشناس معرفی کرد که بسیار دلسوز و متخصص هستن.
وقتی با اون آقای دکتر ملاقات داشتم اونم از من سوالاتی رو پرسید.آخر ملاقات موقع دست دادن به من گفت وضع روحی ات خیلی خیلی بد و خطرناکه . بعدها بهم گفت رگه هایی از خودکشی رو توی من کشف کرده بود اما من خودم از این مورد توی وجودم بی خبر بودم.
ازم قول گرفت که به دستوراتش عمل کنم.
برام نسخه نوشت.
داروهارو گرفتم.توی ماشین قایمشون کردم که کسی توی خونه متوجه نشه.(آخه من یه کم آدم تو داری هستم.این که ببینن من مریض شدم رو برای خودم شکست می دونستم { آخه یه کم قد ام}).
از روزی 3 تا قرص شروع شد.
بگذریم از اثرات جانبی قرص ها که روی همه سیستم بدنم تاثیر منفی داشت و همه وجودم رو به هم ریخت.گاهی وقتا به واسطه اثرات این قرص ها اصلا یادم می رفت که من مرد هستم(اگه خانم بودم که حتما MENSTRUATE(پریود)ام عقب و جلو می شد.
گاهی وقتا دو بینی داشتم و گاهی وقتا حس می کردم بیناییم کم شده و برای این موضوع رفتم چشم پزشکی و کلی چشمام رو بررسی و معاینه کردن و وقتی به دکتر گفتم دارو می خورم گفت اثرات هموناست.
وقتی دارو ها رو می خوردم زبونم سر می شد حالتی که موقع داروی بی حسی دندونپزشکی به آدم دست می ده .البته یه کم خفیف تر.
کمی چاق شدم یعنی حدود 8 کیلو .
وقتی افسرده می شی میل به خوردن شیرینی و شکلات وحشتناک می ره بالا و از اثرات اون چاقی هست.
دارو ها و جلسات ماهیانه رو ادامه دادم و جوری شد که بعد از 2 ماه دارو هام بیشتر شد.
دیگه داشتم سنگینی این دار و ها رو توی بدنم حس می کردم.
رنگ و روم بد تر شده بود طوری که مادرم می پرسید چرا اینقدر سیاه شدی .پوستت چرا اینطوری شده و .... .
منم که هی رل بازی می کردم.میگفتم مال بی خوابیه و از خستگی کاره.
روزا افکار مختلف به ذهنم هجوم میاورد و همش فکرم مغشوش بود.
اخلاقم مثه س گ شده بود به همه می پریدم.کوچکترین صدای غیر عادی بهم می ریخت منو.
بهد از 4 ماه داروها STABLEشدن و دیگه نه کم ونه زیاد شدن و یه روند ثابت رو داشتن و منم بسیار به دستورات دکتر اهمیت می دادم.
کم کم سعی می کردم که از محیطهای افسرده خودمو جدا کنم.کم کم بیشتر خودمو داخل جمع ها می کردم.
دکتر نشونه های خوبی رو توی من پیدا کرد و بهم امید می داد .از ماه هفتم درمان به بعد کم کم بهم اعلام می کرد که نسبت به قبل افکار مثبت تر ی رو دارم.
داروها شروع شدن به کم شدن.
دیگه حالتهای بغض و اشک کمتر شد.
دیگه کمتر دوست داشتم که توی لاک تنهایی باشم.
کم کم داروهام کم شد و یه داروی کم اثر دلخوشکنک بهم داد تا اثر روانی اینکه داروهام داره کم میشه رو جبران کنه , و استرس های ناشی از اون رو بتونه برام حل کنه.

داروها برای ماه آخر شد روزی نصف قرص.اسفندماه که رفتم به من خبر خوبی داد و گفت: ((کار من با تو تموم شده و دیگه احتیاجی نیست بیای و دارو ها رو هم نخور)).

با خوشحالی برگشتم از مطب.خدارو شکر هیچ کمبودی از نخوردن داروها دیگه توی بدنم احساس نکردم و نه اثر روانی و نه جسمی.هیچ اثری هم از خوردن اونا توی بدنم باقی نمونده.

هر قرصی که می خوردم قوطی و جعبه و کل دراژه خالی اونو نگه می داشتم و هنوز هم نگه داشتم.

می خوام هر وقت برام مشکلی پیش میاد ببینم که من چی بودم و ممکنه که اگه مراقب نباشم همون روزا تکرا بشه.به نوعی دارم از خودم مراقبه می کنم.

حالا که بهشون نگاه می کنم می بینم که چه روزهای خاکستری و سیاهی داشتم.تصور اون روزا برام مثه این می مونه که یه عصر پاییز که باد میاد و همه جا خاکی و سیاه هست توی ذهنم میشینه.

تصور اینکه ۸۲۰ عدد قرص در عرض ۱2 ماه بخوری خیلی وحشتناکه .اینطور نیست؟!!!!!!!!

بعدش شروع کردم به رفتن پیش مشاور. اونم بعد از چند جلسه بهم گفت دیگه نیا و همه چی درست شده.

حاضرم که بمیرم ولی اون روزای سیاه دیگه نیاد سراغم.

 

اما تصویر امروز من

یه آدمی که بسیار ‌BUSYهست (به لحاظ کاری).همه چی سرجاشه .

به موقع تفریح و ورزش ام رو انجام میدم.به موقع به زبان میرسم. و چندین کار مورد علاقه دیگه ای که همیشه دوست داشتم انجام بدم.

اون اخلاق س گ ی رو هم دیگه ندارم.با همه خوبم. به همه چیز مثبت نگاه می کنم .اما نه اینکه بخوام منفی ها رو نادیده بگیرم. صبح ها بدون اینکه سخت ام باشه از خواب بیدار می شم.اضافه وزن ندارم. گوشه های لبم از حالت افتادگی در اومده و چشمهام برق می زنه و به زندگی کاملا امیدوارم کلا همه چیز حل شده.

من باور کردم که آدما اگه بخوان می تونن برای خودشون امید بیافرینند و شاد باشن و از حداقل ها توی زندگی لذت ببرن.

این نکته رو یاد گرفتم که (( امید همیشه آخرین چیزی هست که یه آدم زنده از دست می ده)) وقتی امید نباشه آدم می میره.

این نکته رو هم بهش رسیدم که آدمها همیشه چیزی می شن که فکر می کنن.یعنی خودشون برای آینده شون می تونن برنامه ریزی کنن و بهش برسن.

خیلی برام سخت بود که خودمو سانسور نکنم.
خیلی شجاعت داشتم که احوالات خودم رو کاملا صادقانه گفتم.چون شماها نوشته هام رو خوندین.

کسی داور کار خویش نتواند بود

هرکس بود آنکه دیگران می گویند

همیشه شاد باشین.

پ . ن :عکس اون کیلومتر شمار را برداشتم چون برای بعضی ها بد آموزی داشت.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 21:31  توسط محسن  | 

بزودی بر روی دیوار وبلاگم  حرفهایی نشنیده از من چسبانده می شود.
همین
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 14:46  توسط محسن  | 

وقتی بچه تر بودم و حرقهای معلم و پدر و مادر برام حکم فصل الخطاب رو داشت و همه حرفهاشون و سعی می کردم بی دلیل با توجه به تجربه شون بپذیرم در مورد قیامت می گفتن که خدا در اون روز همه آدمها رو جمع می کنه و دونه دونه ازشون حساب پس می گیره.هیچ وقت این حرف به راحتی توی کتم نمی رفت.اما با توجه به قدرت خدا دیدم می شه فکر کرد که خدا قادره توی یه زمانی که با معیارهای زمینی برابر نیست همه زندگیمونو جلوی چشمون بیاره.و ممکنه اون زمان توی این دنیا برابر زمان زندگیمون باشه اما توی بعد زمانی خدا برابر چند دقیقه باشه.

وقتی یه DVDمی تونه چند تا فیلم رو با حدود 10 ساعت توی خودش نگه داره به نظر شما دستگاهDVD خدا نمی تونه حدود 60-70 سال زندگیمونو توی خودش ذخیره کنه.؟؟؟؟؟؟

اما گاهی وقتا از اینکه بعضی از لحظاتی که توی زندگیم بهم خوش گذشته اونجا باز یادم بیاد خوشحال می شم.

راستی شما باورتون می شه که خدا بخواد روز قیامت ما رو بچزونه؟؟؟؟؟؟؟؟

البته منکر این نیستم که مردم آزاری و حق مردم و خوردن محکومیت نداره و با محکومیت و جزای اون مخالفتی ندارم.

اما اینکه نماز نخونی و خدا بخواد عذاب مون بده.چه بسا شیطان هم می گن نماز می خوند و اون شد نهایت کارش.

راستی توی  روز قیامت حوری بهشتی و فلمان واقعیت داره یا اینکه به عربهای وحشی خدا می خواسته وعده بده .

البته اینم نمی گم که خدا خواسته کلک بزنه .اما شاید با اون تفاسیر که گفته شده شاید نباشه.

یه حسی بهم می گه چون توی برهوت عربستان آب پیدا نمی شده خدا بهشون رودخونه شیرو عسل رو وعده داده.دختر هم که نبوده چون می گن همه رو می کشتن.پس حوری هم جزو نعمات شده.درخت هم که فقط خرما بوده پس درخت انار و انگور و سیب هم براشون در نظر گرفته شده است.

البته می دونم خدا نهایت لطف رو همیشه به بنده هاش داشته و داره.

آخ که باز با این پست زدم تو مایه های  تناقض

خدایا راه راست را به همه نشون بده.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آبان 1386ساعت 16:15  توسط محسن  | 

=hint = suggestion = short advice پند ,نصیحت ,اندرز , توصیه

تا حالا شده که  دل تون یه چیزی بگه و عقل تون یه چیزی دیگه بگه.

با اینکه  هر کس میدونه که عقل درست می گه هااااااااااا اما خوب باز همه دوست دارن که به حرف دل شون گوش بدن چون لذتش بیشتره.

 بعضی ها هم فقط  به حرف دل شون تا آخرش گوش می دن و خودشون و به FUCK و فنا می دن.

HINT من اینه که شما ها هم همیشه به حرف عقل تون گوش کنین نه خرف دل تون چون عقل به آدم دروغ نمی گه اما دل نمی خواد که خیلی چیزا رو باور کنه و مجبور می شه دروغ بگه.

این روزا بازم دارم مثبت فکر می کنم.

اتفاق خاصی نیفتاده که این پست رو نوشتم .همینجوری.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 22:15  توسط محسن  | 

پاییز که از نیمه اش هم گذشت.

هنوز از سرما و  باد و بارون های معروف اش خبری نشده.

البته خداییش از باد همیشه می ترسم و بدم میاد.

چرا راستی خبری از پائیز نیست؟

در مورد سرعت هم بگم که اون بار دفعه آخرم بود.یه بار که داشتم چرخ ماشینم رو عوض می کردم دیدم

که لوله روغن ترمز که روغن رو به لنت چرخ ها می بره چقدر نازک و شکننده است.!!!!!!!!!

راستش کوپ کردم.قول هم که دیگه دادم و بخاطر قول هم باید یواش برم.

راستی اونی که بهش قول داده بودم بدونه که کمربند و از لحظه استارت می بندم و اون چراغ کمر بندهم که روشنه برای اینه که خرابه .

این روزا زدم تو فاز مثبت اندیشی.شما هم مثبت بیندیشین و  اینم می دونم که همه مون توی زندگی مشکلاتی داریم اما  می شه بازم روی خوش زندگی رو دید و غم ها رو کمتر بهش توجه کرد.

باور کنین که می شه بهتر زندگی کرد.به زندگی تون هیجان بدین و سعی کنین از آدمهای منفی دور باشین و با آدمهایی مراوده داشته باشین که بهتون انرژی بدن.من که از این بابت ضرر نکردم.

راستی خیلی وقته که مشروب نخوردم.نه خوشحالم از این موضوع و نه ناراحت.

فکر می کنم تجربه  هر چیزی به اندازه اش لازمه.

الا دود آلات که کلا باهاش مخالفم.

 پ . ن :ببخشید که موضوع خاصی نداشت پست امشب

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 19:2  توسط محسن  | 

به عکسی که کنار پست ام امروز چسبوندم دقت کردین؟

یه کم که دقت کنین می بینین یه کیلومتر شماره پرایده. یه کم که بیشتر دقت کنین می بینین دیگه اون کیلومتر شمار جا نداره  سرعت بیشتری رو نشون بده.۱۸۰تا

به این سرعت فقط برای چند لحظه توی جاده اصفهان به تهران در بهمن ۸۵ دسترسی پیدا کردم و علتش هم این بود که یه حس کنجکاوی قلقلک می داد که ببینم این عددها واقعیت داره یا نه و می شه بهشون رسید یا نه؟

حتما همه میدونین که دیگه با این سرعت اونم ماشینی  زاغارت(یا ضاغارت,یا شاید زاقارت,یا ذاغارت,اصلن هر چی شما که متوجه حرفم شدین) مثل پراید, تقریبا دیگه روی هوا داره می ره و کوچکترین سنگ اگه زیر چرخ بیاد دیگه خوشبینانه ترین حالت اینه که چپ کنی و بمیری.گفتم خوشبینانه ترین چون ممکنه حالت کما و یا آتش سوزی ماشین اتفاق بیفته.

اما خوب اینم یه تجربه بود.من هیجان رو دوست دارم و اینم به همین دلیل بود.

اما خوب چند وقتیه که به عزیزی قول دادم که بیش از 100 کیلومتر نرم و یه کم که سرعتم بالا می ره حواسم و جمع می کنم که بیش از 100 تا نشه.

هر وقت از خونه که می خوام بزنم بیرون مادرم می گه ((محسن یواش برو))منم همیشه می گم باشه اما خوب .گاهی وقتا نافرمانی می کنم.از نظر اون تند رفتن یعنی بیش از 60 تا.

البته اینم بگم که 5 روز پیش توی ترافیک داشتم تازه حرکت کردم که کفشم از روی کلاج لیز خورد و خوب دیگه ...... .

شانس آوردم که سرعتم 5 کیلومتر هم نبود.یه مبلغی خسارت دادم و خودم هم خسارت دیدم.

مهم اینه که نه راننده جلویی و نه خودم هیچ کدوم آسیب فیزیکی ندیدم.

می دونم همیشه دعای مادرم دنبالم هست.خدا همه مادرها رو نگه داره

سلامتی همتون.

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 11:28  توسط محسن  | 

سلام دوستان
از اینکه در نبودنم برام پیغامهای انرژیک چه بطور عمومی و چه بطور خصوصی ارسال کردین ممنون.
,واقعا دلم برای محیط وبلاگ تنگ شده بود.انگار که چیزی رو گم کرده بودم.
از خانم ثابتی و فروغ که با کامنتهای انگلیسی شون در جواب پست ام , از احسان با اون چوبکاری کردنش که می گه متوجه نشده من چی می گم , از دریا و رها با پیامهاشون و از پشه در سرزمین عجایب , از باران که به تازگی با مطالبش آشنا شدم و از رهگذری که مدتها ازش بی خبر بودم از فارا که می گه فرنگی شدم و بقیه دوستان که می دونم سر می زنن و برام کامنت نمی گذارن .واقعا ممنمونم.
گرفتار برگزاری نمایشگاه الکامپ بودم.
4 روز بود اما به قدری این روزها از لحاظ کاری سنگین بود که می شد معادل 10-15 روز کاری درنظرش گرفت.
جلسه پشت جلسه.
طوری شده بود که آخر وقت از خستگی نمی تونستیم بریم .بعدش هم که ترافیک که دیگه اونم مزید بر علت خستگی بود.
واقعا این تهران داره می ترکه هاااااااااااااااااااااااااااا!!!!!!!!!!!!!!!.

از این اتاق VIPدر میومدم باید میرفتم توی یه اتاق دیگه .خلاصه اینقدر شلوغ بود که اصلا فرصت نشد از نمایشگاه بازدید کنم و فقط توی غرفه خودمون بودم.
اما همه غرفه دارا می گفتن که امسال خیلی شلوغ بوده سرشون و از این بابت خوشحال بودن و از همه مهمتر اینکه این نمایشگاه از بازدید کننده های عادی خبری نبود و همه تقریبا افراد تصمیم گیرنده و فنی بودن .
اما امان از دست بعضی ها که فقط میان کاتالوگ ببرن خونشون .هم خودشونو تحقیر می کنن هم می رن روی اعصاب آدم.اما خوب چه می شه کرد.این جور آدمها هم توی جامعه هستن دیگه.
نمایشگاه دیروز آخرین روزش بود و الانم دارم از محل کارم این پست رو می نویسم .



+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آبان 1386ساعت 9:30  توسط محسن  | 

HI  

MY DEAR FRIENDS

THIS WEEK(UP TO WEDNESDAY) I AM TOO MUCH BUSY,SO I WONT COME TO THE INTERNET.

SORRY,I PROMISE TO SEE YOUR WEBLOGS NEXT TIME.

TAKE CARE YOURSELF

 

YOURS

MOHSEN

+ نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 9:33  توسط محسن  | 

دیروز غروب داشتم تنهایی قدم می زدم و از سر کار به سمت میدان 7 تیر می رفتم.
پشت ویترین یه مغازه کتاب فروشی داشتم کتابا رو می دیدم.یه دفعه دیدم دوتا از این فاطمه کماندو ها که یه من سبیل دارن کنار من ایستاده بودن و توی کتاب فروشی رو نگاه می کردن و یه دختری که از این مانتوها که اسمش رو هم بلد نیستم و رنگ آستین هاش سفید بود و بقیه مانتوش سیاه بود رو نشون می دادن.
بهم گفتن بریم بگیریمش؟!!!! و اون یکی هم گفت بریم.
رفتن و بهش گفتن خانم بیا بریم.
دختره بیچاره رنگ دیگه به صورتش نبود و خیلی سریع از ترس اش سوار شد و رفت.
اون ماشین داشت توی خیابون همین طور راه می رفت و به هر مورد مشکوکی (از جهت خودشون)بر می خوردن
مثه تاکسی می ایستادن و دختر ها رو سوار می کردن..!!!!!!!!!!!!
یعنی همه باید فکر کنن که اون فاطمه کماندو نهایت پاکی و بی خطایی و درستی هست.
البته اله اعلم.
واقعا چه مملکتیه که ما به این راحتی بهمون توهیم می شه و آسایش و امنیت روانی جامعه به بازی گرفته می شه و اصلا هم کسی قدرت مقابله نداره.
می دونین مقاومت در برابر پلیس یکی از موارد اراذل و اوباش هست که حتی برای این کار طناب دار هم در قانون دیده شده.(البته مقاومت بطور مسلحانه)اما برای مقاومت های معمولی اعلام شده که حبس های طولانی در نظر گرفتن.
یعنی اگه پلیس به هر دلیلی بهت LABELبچسبونه و کتکت بزنه و فحشت بده باید بگی حتما همینه که شما می گین و من حتما اشتباه کردم که لیاقت چنین برخوردی دارم.
آره عزیزان به همین راحتی به شعور و خانواده و فرهنگ و سواد و جوونیمون توهین می شه .
به همین راحتی داری میری خونه اما یه وقت می بینی سر از زندان در آوردی .
اونم به خاطر لباست
مسخره است نه؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم آبان 1386ساعت 9:37  توسط محسن  |