به همین دلیل خیلی دارم جرات به خرج می دم و می خوام براتون اعتراف کنم. اعتراف در جایی که بعد از کانتری که نصب کردم از شهریور به بعد حدود 2000 بازدید کننده داشته است.
اعتراف به مشکلی که در طی 2-1 سال اخیر داشتم و با اون تا حد مرگ دست و پنجه نرم کردم.
ا ف س ر د گ ی(DEPRESSION)
از قصد بزرگ و سیاه نوشتم که براتون تداعی کننده چیزی باشه که می خوام درباه اش حرف بزنم.
بیماری ای که منو داشت به جاهای بدی می برد.اصلا دلم نمی خواد که اون روزا برام تکرار شه اما می خوام اینجا یکبار برای همیشه براتون از تجربه های بدش بگم.
همه مون کم و بیش این موضوع رو تجربه کردیم و اینو از توی نوشته های شماها می شه حدس زد.
این یک عیب و ایراد نیست.همه آدمها براشون اتفاق میفته اما بعضی آدمها متوجه نمی شن و بعضی از آدمها متوجه می شن وبهش اهمیت نمی دن و نمی رن دنبال درمان و بعضی ها می رن و درمانش می کنن.
همون جور که جسم انسان بیمار میشه و به درمان نیاز داره روح هم به پزشک و مراقبت نیاز داره.
از همتون می خوام که هر کسی رو که توی دور و بری های خودتون می بینین و حدس می زنین که این مشکل رو داشته باشه کمکش کنین تا بتونه به روال عادی زندگی برگرده.
این وبلاگ من مصادف با تولد دوباره من بود.
3-2 سال قبل در اثر یه اتفاق(اصلا مهم نیست که چه اتفاقی بوده .مهم اینه که باهاش کنار بیایی) یواش یواش دیدم دارم غمگین می شم.
نشاط توی زندگیم کم شده بود.چیزی منو خوشحال نمی کرد حتی شنیدن بهترین خبر ها !!!!!!!!!!!!فعالیت اجتماعی ام کم شده بود. تنها شده بودم.کسی توی زندگی ام نبود.موفقیت هام کم بود.یه جورایی بی تفاوت بودم.به خودم زیاد اهمیت نمی دادم و اگر هم این کار و می کردم و به سر و ضع ام می رسیدم بخاطر کارم بود.همه چیز برام حالت تکرار داشت و زمان برام متوقف شده بود.
توی آینه که دقت می کردم دیدم پوست صورتم کدر شده (اینو باور کنین و نگین که چه ربطی داره) , چشم هام دیگه برق نمی زد گوشه های لبم هم رو به پایین متمایل شده بود.
هر روز بیشتر از روز قبل توی خودم فرو می رفتم.توی خونه همه زندگیم شده بود که پای کامپیوتر بشینم و توی اینترنت چرخ بزنم اونم بی هدف و هدفون در گوشم و آهنگ های غمگینانه گوش کنم.گاهی وقتا یعنی شاید هر هفته چند شب بیخودی دلم می گرفت و بی صدا چشمهام تر می شد.کلا دل مرده بودم
برعکس گاهی وقت ها خیلی هم شاد بودم اونم به حد افراطی.
اکثر شبها هم از خونه با ماشین می زدم بیرون و خیابون گردی بدون هدف خاص .گاهی وقتا تنهایی میرفتم پارک می شستم.گاهی وقتا گوشه خیابون پارک می کردم و روزنامه و مجله می خوندم.گاهی وقتا یه مسافت طولانی رو تنهایی قدم می زدم و اونم خیلی آهسته و بدون هیچ عجله ای و آدمها رو می دیم و فروشگاهها رو نگاه می کردم.
توی خونه هم صندلی ام رو جوری می چرخوندم که کسی نبینم و اشکهام می ریخت پایین.
صبح ها که می خواستم بیدار شم و برم سر کار انگار که می خواستن جونم رو بگیرن.بیدار بودم و توی رختخواب غلت می زدم و اینور و انور می شدم و از لحظه بیدار شدن((WAKE UP)) تا لحظه برخاستن((GET UP))حدود نیم ساعت طول می کشید.شبها هم که یه خوابهای عجیب و بی سروته می دیدم که هیچوقت یادم نمی موند اما فقط می دونستم که برام وحشتناکه و همش از خواب می پریدم.
نمی زاشتم توی خونه کسی متوجه این تغییر حالت هام بشه و همش نقش بازی می کردم و خودم و زده بودم به بی خیالی و تا حدود زیادی هم موفق شده بودم در اجرای این نقش.
اما می فهمیدم که همه نگرانم هستن ولی به روم نمی آوردن .حالم داشت از این زندگی که داشتم بهم می خورد.خیلی احساس بدبختی میکردم .با توجه به شناختی که از خودم و همچنین اطرافیانم از من داشتند لیاقتم قرا گرفتن در اون موقعیت بد نبود.خودم انتظارم این بود که جایگاه بالاتری رو داشته باشم توی زندگیم.اینم برای شده بود یه غصه مضاعف.دیگه داشتم خول می شدم .دچار اضمحلال روحی شده بودم.اصلا تمرکز نداشتم.همش مثه عزادار ها غصه دار بودم و دلم می گرفت و ..... .![]()
تصمیم گرفتم که برم و خودم و معالجه کنم. از طرف دوستی یه مرکز مشاوره به من معرفی شد.رفتم و مشکلاتم رو خیلی صادقانه با اون خانم دکتر مطرح کردم .از خودم و خانواده ام و دوستام و علائق ام پرسید و ......
ایشون که فرشته نجات شاید بشه اسم شون رو گذشت منو به یه دکتر روانشناس معرفی کرد که بسیار دلسوز و متخصص هستن.
وقتی با اون آقای دکتر ملاقات داشتم اونم از من سوالاتی رو پرسید.آخر ملاقات موقع دست دادن به من گفت وضع روحی ات خیلی خیلی بد و خطرناکه . بعدها بهم گفت رگه هایی از خودکشی رو توی من کشف کرده بود اما من خودم از این مورد توی وجودم بی خبر بودم.![]()
ازم قول گرفت که به دستوراتش عمل کنم.
برام نسخه نوشت.
داروهارو گرفتم.توی ماشین قایمشون کردم که کسی توی خونه متوجه نشه.(آخه من یه کم آدم تو داری هستم.این که ببینن من مریض شدم رو برای خودم شکست می دونستم { آخه یه کم قد ام}).
از روزی 3 تا قرص شروع شد.
بگذریم از اثرات جانبی قرص ها که روی همه سیستم بدنم تاثیر منفی داشت و همه وجودم رو به هم ریخت.گاهی وقتا به واسطه اثرات این قرص ها اصلا یادم می رفت که من مرد هستم
(اگه خانم بودم که حتما MENSTRUATE(پریود)ام عقب و جلو می شد
.
گاهی وقتا دو بینی داشتم و گاهی وقتا حس می کردم بیناییم کم شده و برای این موضوع رفتم چشم پزشکی و کلی چشمام رو بررسی و معاینه کردن و وقتی به دکتر گفتم دارو می خورم گفت اثرات هموناست.
وقتی دارو ها رو می خوردم زبونم سر می شد حالتی که موقع داروی بی حسی دندونپزشکی به آدم دست می ده .البته یه کم خفیف تر.
کمی چاق شدم یعنی حدود 8 کیلو .
وقتی افسرده می شی میل به خوردن شیرینی و شکلات وحشتناک می ره بالا و از اثرات اون چاقی هست.
دارو ها و جلسات ماهیانه رو ادامه دادم و جوری شد که بعد از 2 ماه دارو هام بیشتر شد.
دیگه داشتم سنگینی این دار و ها رو توی بدنم حس می کردم.
رنگ و روم بد تر شده بود طوری که مادرم می پرسید چرا اینقدر سیاه شدی .پوستت چرا اینطوری شده و .... .
منم که هی رل بازی می کردم.میگفتم مال بی خوابیه و از خستگی کاره.
روزا افکار مختلف به ذهنم هجوم میاورد و همش فکرم مغشوش بود.
اخلاقم مثه س گ شده بود به همه می پریدم.کوچکترین صدای غیر عادی بهم می ریخت منو.
بهد از 4 ماه داروها STABLEشدن و دیگه نه کم ونه زیاد شدن و یه روند ثابت رو داشتن و منم بسیار به دستورات دکتر اهمیت می دادم.
کم کم سعی می کردم که از محیطهای افسرده خودمو جدا کنم.کم کم بیشتر خودمو داخل جمع ها می کردم.
دکتر نشونه های خوبی رو توی من پیدا کرد و بهم امید می داد .از ماه هفتم درمان به بعد کم کم بهم اعلام می کرد که نسبت به قبل افکار مثبت تر ی رو دارم.
داروها شروع شدن به کم شدن.
دیگه حالتهای بغض و اشک کمتر شد.
دیگه کمتر دوست داشتم که توی لاک تنهایی باشم.
کم کم داروهام کم شد و یه داروی کم اثر دلخوشکنک بهم داد تا اثر روانی اینکه داروهام داره کم میشه رو جبران کنه , و استرس های ناشی از اون رو بتونه برام حل کنه.
داروها برای ماه آخر شد روزی نصف قرص.اسفندماه که رفتم به من خبر خوبی داد و گفت: ((کار من با تو تموم شده و دیگه احتیاجی نیست بیای و دارو ها رو هم نخور)).
با خوشحالی برگشتم از مطب.خدارو شکر هیچ کمبودی از نخوردن داروها دیگه توی بدنم احساس نکردم و نه اثر روانی و نه جسمی.هیچ اثری هم از خوردن اونا توی بدنم باقی نمونده.
هر قرصی که می خوردم قوطی و جعبه و کل دراژه خالی اونو نگه می داشتم و هنوز هم نگه داشتم.
می خوام هر وقت برام مشکلی پیش میاد ببینم که من چی بودم و ممکنه که اگه مراقب نباشم همون روزا تکرا بشه.به نوعی دارم از خودم مراقبه می کنم.
حالا که بهشون نگاه می کنم می بینم که چه روزهای خاکستری و سیاهی داشتم.تصور اون روزا برام مثه این می مونه که یه عصر پاییز که باد میاد و همه جا خاکی و سیاه هست توی ذهنم میشینه.
تصور اینکه ۸۲۰ عدد قرص در عرض ۱2 ماه بخوری خیلی وحشتناکه .اینطور نیست؟!!!!!!!!
بعدش شروع کردم به رفتن پیش مشاور. اونم بعد از چند جلسه بهم گفت دیگه نیا و همه چی درست شده.
حاضرم که بمیرم ولی اون روزای سیاه دیگه نیاد سراغم.
اما تصویر امروز من![]()
یه آدمی که بسیار BUSYهست (به لحاظ کاری).همه چی سرجاشه .
به موقع تفریح و ورزش ام رو انجام میدم.به موقع به زبان میرسم. و چندین کار مورد علاقه دیگه ای که همیشه دوست داشتم انجام بدم.
اون اخلاق س گ ی رو هم دیگه ندارم.با همه خوبم. به همه چیز مثبت نگاه می کنم .اما نه اینکه بخوام منفی ها رو نادیده بگیرم. صبح ها بدون اینکه سخت ام باشه از خواب بیدار می شم.اضافه وزن ندارم. گوشه های لبم از حالت افتادگی در اومده و چشمهام برق می زنه و به زندگی کاملا امیدوارم کلا همه چیز حل شده.
من باور کردم که آدما اگه بخوان می تونن برای خودشون امید بیافرینند و شاد باشن و از حداقل ها توی زندگی لذت ببرن.
این نکته رو یاد گرفتم که (( امید همیشه آخرین چیزی هست که یه آدم زنده از دست می ده)) وقتی امید نباشه آدم می میره.
این نکته رو هم بهش رسیدم که آدمها همیشه چیزی می شن که فکر می کنن.یعنی خودشون برای آینده شون می تونن برنامه ریزی کنن و بهش برسن.
خیلی برام سخت بود که خودمو سانسور نکنم.
خیلی شجاعت داشتم که احوالات خودم رو کاملا صادقانه گفتم.چون شماها نوشته هام رو خوندین.
کسی داور کار خویش نتواند بود
هرکس بود آنکه دیگران می گویند
همیشه شاد باشین.
پ . ن :عکس اون کیلومتر شمار را برداشتم چون برای بعضی ها بد آموزی داشت.![]()