تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

چندین مرتبه در این وبلاگم اعلام دلتنگی نموده بودم .اما الان که داره سال تموم میشه می خوام بگم که دیگه دلتنگ هیچ کس نیستم و خیلی هم از این وضعیت خوشحالم و احساس سبکی می کنم و حس می کنم که یه بار سنگینی از روی دوشم برداشته شده و می تونم نفس بکشم.
خدایا ممنون از این همه لطفی که به من داری.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:3  توسط محسن 

امروز با همه دردسر های کاری که این آخر سالی یقه  همه رو می گیره دوست داشتم که بیام و مطلبی رو که چند روز پیش نوشتم مجددا بنویسم . امیدوارم که از اون بهتر هم بشه.

یادش بخیر

دوران مدرسه رو می گم.

دوران دبستان من با شروع جنگ شروع شد و با معدل ۱۹ و خورده ای تموم شد.دوران راهنمایی رو آغاز کردم.جزو شاگرد اول های مدرسه بودم اما روز نبود که کتک نخورم از دست این ناظم های بی وجدان.

خیلی خیلی شلوغ بودم .یه روز موهامو کوتاه نمی کردم یه روز توی صف نماز جماعت بلند بلند حرف می زدم و می خندیدیم و یا نفر جلویی رو توی حالت رکوع هول می دادم و .... این بود که آخر نماز می گفتن برو دم دفتر بایست تا همه برن سر کلاس.

منم می رفتم منتظر می شدم تا ناظم بیاد و اونم با شلنگ و یا خط کش فلزی میومد سراغم و می گفت دستت رو بیار جلو.

جالب اینکه جایی که کتک می خوردم دقیقا زیر تابلویی بود که عکس من رو به بورد زده بودن و جزو شاگرد اول ها بودم و به همین خاطر اگه به بقیه ۱۰ تا ضربه می زدن به من ۵-۶ تا .اما می زدنااااا  اگه دستمو می کشیدم ضربه ها به سر یا به پام می خورد و در آخر دستهام قرمز قرمز می شد  و با یه ((گمشو سر کلاست)) ماجرا تموم کی شد.دوران راهنمایی توی موشک باران وحشتناک تهران و روزهای تعطیلی مدرسه ها به دلیل اینکه بمباران و موشک باران و روزهای خیلی جدی جنگ در حال تموم شدن بود که یه روز جسد یکی از بچه های مدرسه که داوطلبانه رفته بود جبهه آوردن توی مدرسه .

انگار دیروز بود روی حیاط گذاشتن همون جایی که همیشه ورزش می کردیم و با عکس اش و طی مراسمی بردن به طرف گورستان.

دوران راهنمایی تموم شد و رفتم دبیرستان.سال اول بد نبود .آروم تر شده بودم و دیگه سعی می کردم

فقط حواسم به درس باشه اما خوب سالهای بلوغ بود و حواس آدم توی اون سالها به همه چی میره الا درس اما سالهای اول و دوم به خوبی سپری شد.

سال سوم رفتم مدرسه غیر انتفاعی توی سه راه جمهوری.

مدرسه قدیمی اما مجددا بازگشایی شده بود و حدود ۱۵۰ دانش آموز داشت.ما هم سال بالایی بودیم و یه جورایی ارشد مدرسه.

از همه جای تهران بچه ها اومده بودن.تداخل فرهنگی زیاد بود.

باز حس شر و شوری و اراذل بازی داشت توی  وجود من مجددا زنده  می شد بخصوص که با چند نفر قاطی شده بودم و دیگه اصلا حواسم به درس نبود.شنیده بودیم که مدرسه غیر انتفاعی برای حفظ آبرو هم که شده نمره میدن به دانش آموز.

اگه به شما دادن به ما هم دادن.

این مدرسه الحق هم دبیرهای خوبی داشت و هم نظام خوبی برای اداره داشت و همه معلم های قدیمی و معروف اون زمان. هر روز هم امتحان دیگه داشتیم بالا میاوردیم از بس امتحان گرفتن.

من تا اون زمان اصلا ادبیات فارسی نمی فهمیدم اما الان هر چه بلدم از اون زمان هست.یادمه معلم ادبیات که یکی از معلم های معروف بود ((آقای ذوالنور)) که امیدوارم خدا سلامت نگهش داره هر جند که اون زمان در سال ۶۹ در ۵۵ سالگی سکته کرد از بس حرص می خورد.توی امتحان از ما نام نویسنده کتاب رو هم پرسید و گفت وقتی یه کتاب می خونی باید حواستون به همه چی اون کتاب باشه.

خلاصه یه روز تصمیم گرفتیم قبل از امتحان ساعت ۹ صبح بریم درب سالن مدرسه که محل برگزاری امتخان بود  و همیشه یه قفل بهش داشت با چسب قطره ای توی سوراخ قفل چشب بریزیم. این باعث شد که امتحان برگزار نشه و هر کاری کردن درب سالن باز نشد.

یه روز تخته رو با ابر خیس از آب درست ۱ دقیقه قبل از اومدن معلم پاک می کردیم و نیم ساعت طول می کشید که تخته خشک بشه و درس دادن به تاخیر میفتاد.یه بار لوله بخاری رو از لوله در آوریم و کلاس پر از دود  شد.یه روز شیر نفت بخاری رو زیادی باز می کریدم و بخاری تبدیل می شد به یه گوجه فرنگی از بس سرخ می شد و با یه صدای بلند و هور هور و  معلم از ترس ترکیدن بخاری کلاس رو تعطیل کرد.

یه روز آب مقطر انداختیم توی بخاری ودر بخاری بر اثر ترکیدن آب مقطر ها پرید هوا.

یه روز روی بخاری توتون پیپ ریختیم و کلاس خوش بو شد .

یه روز توی کانال  مشترک کولر توی زنگ ورزش که کسی توی کلاس نبود یه عربده خوشگل کشیدم و صدای من  رفت طبقه پایین و زود فرار کردم  و کسی هم نفهمید کار کی بوده.

یه روز لامپ کلاس رو باز کردم و انداختم روی شیروو نی همسایه و کلاس برای درس دادن تاریک بود.

 

 ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386ساعت 23:52  توسط محسن  | 

کلی نوشتم اما یه دفعه پرید.
این روزا سرم خیلی شلوغه و کمتر فرصت فکر کردن به نوشتن یه پست جدید رو دارم.
امتحان هم دارم توی این هفته .
به همتون سر می زنم.
امروز به اندازه سن من تا پایان سال روز باقی مونده.
امیدوارم که سال بعد از بهترین و شادترین سالهای عمرتون باشه و موفقیت های شما از سال دیگر آغاز بشه.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 17:0  توسط محسن  | 

یه گندی زدم .
اومدم ساعت پایین وبلاگمو حذف کنم.
اون آمار بازدید ویلاگم هم حذف شد.!!!!

*********************************************************************

بعدا نوشت:آمار بازدید کننده ها رو دوباره تونستم بدست بیارم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 14:46  توسط محسن  | 

میخوام یه حرف مگو رو مورد بحث قرار بدم.

 

نظرتون در مورد بکارت چیه؟جسمی اش مهم هست یا بکارت روحی؟

می تونین تجربه از دست دادن بکارت خودتون و اینجا بگین؟چه روحی و چه جسمی؟(البته اگه جسارت نکرده باشم)

چرا باید یه دختر ۱۰۰۰ کار بکنه و پسره هم ازش انتظار نداشته باشه که بکارت داشته باشه و اگه ازش سوال کنه انگ املی و بی فرهنگی رو هم به پسره می چسبونه.

اگر پسره تا بحال س ک س نداشته باشه و انتظار بکارت داشته باشه امله؟

بگذریم از طریق های مختلف حفظ بکارت که می شه یه جورایی اونو حفظ کرد و مدل های مختلف حلقوی و ..... .

واقعا بکارت نشون می ده که دختره تا حالا با کسی س ک س نکرده؟

میخوام این موضوع رو حسابی اینجا با هم بررسی کنیم و از نظرات هم باخبر شیم.

می خوام ببینم این موضوع جقدر مهمه برای یه دختر و یه پسر که قراره با هم ازدواج کنن.

می خوام بدونم که اگه یه دختر بکارت نداشت و VIRGINنبود یعنی ....... و یا اگه داشت یعنی تا حالا با کسی نبوده؟

می خوام بدونم که این موضوع چقدر باعث اعتماده؟ چقدر توی زندگی مهم باشه.چرا این روزها میرن با نخ نامرئی می دوزن تا طرف نفهمه.

پس حتما مهمه که براش می رن خرج می کنن تا معلوم نشه.



+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 11:3  توسط محسن  | 

این روزها همین جوری هی میان و می رن

چرا این روزا دست و دلم به نوشتن نمی ره؟

نکنه به آخر سال و تحلیل رفتن انرژی مربوطه؟

نکنه بخاطر اینکه همش کار می کنم و وقتی برای استراحت ندارم اینطوری شده؟

اما من که به کارای دیگه ام هم می رسم؟

نکنه دلمرده دارم می شم؟نکنه دچار بی انگیزگی شدم؟؟؟؟؟؟؟؟

نوشتن اینقدر سخت شده  که باعث می شه اعصاب آدم بهم بریزه.

نمی تونم بنویسم.


پ . ن :مونای مهماندار ما(ببخشید از جانب همه گفتم) همگی منتظریم که برگردی و نوشته های پر انرژی ات رو بخونیم.

مهسا هم ۵۰ روز نخواهد نوشت.

قاصدک اینروزها امیدواره و براش آرزوی سلامتی می کنم.

ساسوشا هم که تند تند آپ میکنه.

بانوی کوچک بر خلاف اسم اش عاقلانه و بدور از بچگی می نویسه.

پشه کجایی؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 20:42  توسط محسن  | 

امان از این سرمای بی سابقه امسال.

خوار و مادر همه رو یکی کرده.از یه طرف بی گازی توی هفته های گذشته و در حال حاضر هم بسته بودن پمپ های جایگاههای CNG که باعث شلوغی پمپ بنزین ها شده و از طرف دیگه این برفهای سیاه شده و آب نشده توی کوچه پس کوچه ها.

من یکی که خودم دیگه از این زمستون امسال حالم داره بهم می خوره.همه رو غافلگیر کرده.بیشتر مردم توی تهران همچین سرمایی رو تا به حال تجربه نکرده بودن.

نه لباس مناسب این سرما رو داریم و نه برای همچین روزهایی فکر کرده بودیم.از ماشین روشن نشدن ها تا یخ زدن آب لوله ها و سر خوردن ها ..... .

دیشب خبری جالب دیدم توی یکی از این سایت ها که هنوز ۶۲۹ عدد مدرسه کپری توی این مملکت داریم و بچه های بیچاره باید توی سرما و گرما درس بخونن و اونوقت با خوشحالی اعلام می شود که قراره ایران توی عراق مدرسه بسازه و یا توی لبنان.

دنبال انرژی هسته ای هستیم و انوقت با یه سرما همه چیز بهم می ریزه.

امروز هم که می خوان برن تظاهرات و از مردم خوار... فلسطین که مثه خوره افتادن روی ایران و دارن ازمون پول می گیرن تا خرج کنن حمایت بشه.

واقعا ما چقدر بی مشکل هستیم و یه دفعه یادمون افتاده که باید از اونا حمایت کنیم.

از انتخابات مجلس و رد صلاحیت ها اصلا خبری نیست اما از انتخابات امریکا خبر زیاده.

این تلویزیون هم که شده همش فرافکنی و از مشکلات مردم دنیا می گن تا مال خودمون فراموش بشه.

این روها یا اکثرا نمی نویسن مثل خود من مثل پشه که تازه نوشته و یا مثل مهسا و ... و یا مثل مونای مهماندار که اونم نوشته با یه دنیا غم و یا همینطور ساسوشا.

از مهربانوی عزیز هم ممنون که همیشه لطف داره.

امیدوارم که بزودی همه از شادی هاتون بنویسن.

پ . ن :چقدر از همه جا حرف زدم الا خودم.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 15:6  توسط محسن  |