تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

 

خوشحالم که عید شد و زمستون رفت.

این زمستون از اون زمستونهای سرد بود.

این بغل وبلاگم سمت چپ رو می گم.بخشی که ماههای سال رو  داره رو دارم میگم.آدم وقتی می بینه که تمام ماههای سال ۸۶ اینجاست و با یه سری نوشته  مو به تن اش سیخ می شه که چقدر زود    می گذره این روزگار.

انگار که دیروز بود که شروع کردم این وبلاگ رو درست کردم و البته قبل از عید ۸۶ می خواستم بسازم اش اما دنبال یه اسم خوب براش بودم البته شاید این اسم به مزاق شماها که خواننده اون هستین خوش نیاد اما برای من خیلی با معنی است.منی که سال ۸۶ رو با امید آغاز کردم .

خیلی تفاوت پیدا کردم با محسن سال ۸۵ .واقعا بزرگتر و با تجربه تر شدم.توی همه چیز.

سال 86 هم تموم شد با همه خوبی ها و بدهی هاش.
همه توی این سال 1 سال به تجربیاتمون اضافه شد.یکسال بزرگتر شدیم و آدمهای زیادی رو شناخیتیم و خیلی چیزا یاد گرفتیم.
من امسال با این وبلاگ متولد شدم.آرامش ام رو بدست آوردم.
هر چه بود و گذشت مهم اینه که الان یه آدم دلمرده نیستم  و در آرامش هستم.
یه خبری امسال شنیدم و  احساس کردم پشت ام صاف شد و یه نفس عمیق از ته دل کشیدم.
امسال با دوستای خیلی خوبی در اینجا آشنا شدم .مونا,مهسا,فروغ,قاصدک,ساسوشا,مهربانو و پشه و ..... که هرروز به همشون سر زدم.در این آخر سالی برای همه آرزوی سالی شاد و پر انرژی و سلامتی و پر از پول رو براتون دارم و امیدوارم که همگی توی این سال جدید خوشبخت بشین.و اگه یادتون موند منو هم یاد کنید.
الهی حول حالنا الی احسن الحال.

یه سوال:
مهمترین تصمیم و یا اتفاق سال 86 شما چی بود؟
با کی آشنا شدین و با کی BRAKE UP کردین و آیا کسی بطور جدی اومد توی زندگیتون و ......؟
هر چی دوست دارین در این مورد بگین.
از ابتدای سال تصمیم گرفتم که یه تصمیم مهمی توی زندگی ام بگیرم(تصمیم گرفم که یه نفر رو برای همیشه فراموش کنم) .شاید گاهی وقتا نق و نق  می کردم و بی تابی اما در تصمیم ام خللی ایجاد نشد .درست مثه یه معتادی که داره ترک می کنه و می خواد ترک کنه اما هنوز رعشه های اون مواد توی تن اش هست که باعث رنج و درد می شه اما وقتی که خوب بشه اونوقت هوایی رو که استنشاق می کنه براش بهترین هواست.منم یه هوای تازه وارد ریه هام کردم.پر از پاکی و عطر.

من یه چیزی که قبلا برام مهم بود و یاد اون رو ترک کردم و از این بابت خوشحالم.
تازشم باید بگم که یه بوهای خوبی داره توی زندگی شخصی ام میاد و یه اتفاقای خوبی داره برام میوفته که خیلی راضی ام.
در این سال واقعا برام روزی دیگر و زندگی دیگر و چیز های خوب دیگر تداعی شد و  سال 86 برام سال خوبی بود و سعی کردم که بعضی از اخلاقها و چیزهای منفی رو از وجودم دور کنم.

بیایین سعی کنیم سال ۸۷ به دنیا و آدمهاش به چشم دیگری نگاه کنیم.
عید همگی تون مبارک و براتون سالی خوش و پر از موفقیت رو آرزو می کنم..

زکوی یار می آید نسیم باد نوروزی

از این باد ار مدد خواهی چراغ دل بر افروزی

چراغ دلتون روشن

یا حق.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 10:4  توسط محسن  | 

یه مطلبی رو داشتم برای پست آخر سال آماده می کردم و تصمیم داشتم که غیر از اون دیگه چیزی ننویسم اما بنا به دعوت یه دوست (مونای مهماندار) خواستم که مطلبی رو بنویسم و از آرزوهای خودم بگم.
من کلا آدمی هستم که دلم کوچیکه برای همین هم گاهی موقع ها زود دلم می گیره.شاید خوبه و شاید هم این حالت بد باشه اما خوب اینجوریم دیگه دست خودم که نیست.!!!
1- آرزو می کنم که همیشه سلامت باشم و خدا سایه بزرگتر ها رو از ما نگیره و بتونم با زحمت خودم یه روزی پاک رو بعنوان درآمد مالی داشته باشم.
2- بزرگترین آرزوم اینه که (البته بعد از شماره 1 ) بتونم یه زندگی همراه با سعادت و آرامش رو داشته باشم .
3-آرزو می کنم مردم بتونن مشکلات مالی خودشون رو برطرف کنن و سطح رفاه و زندگیشون هم بالاتر بره چون اون وقته که با بالارفتن رفاه باعث میشه که به چیزای دیگه مثل فرهنگ و نوعدوستی و مهربونی و .... راحت تر فکر کنن.
4- آرزو می کنم که خدا بهم اینقدر شرایط مالی مناسبی بده که بتونم اگر از دست بر بیاد به بقیه هم کمک کنم نه اینکه بگم خدا اینقدر بده که به کسی احتیاج نداشته باشم.
5-دوست دارم که همیشه این دوستان وبلاگی هم سعادتمند و خوشبخت و موفق و پیروز و سلامت باشن.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386ساعت 9:20  توسط محسن  | 

تصمیم گرفتم برم رای بدم.خیلی در موردش فکر کردم دیدم چرا نباید رای بدم؟

 

چرا حالا که می تونم این حق رو داشته باشم از این حق برای تغییر اوضاع استفاده نکنم؟

این حرف رو قبول ندارم که چه رای بدیم و چه رای ندیم اونایی که باید قبول بشن قبول می شن.نه از این خبرا نیست.

حرف این کانالهای اونور آبی رو هم قبول ندارم که می گن نرین رای بدین.

یارو توی los angles نشسته و هات داگ و کوکا کولا می خوره و مک دونالد می ره وKFC می زنه و اونوقت

میاد می گه داریم مبارزه می کنیم و نرین رای بدین!!!!!!!!!!!

این چه مبارزه ای هست. آخه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

رای دادن هم خودش می تونه باعث پیروزی اون جناح هایی بشه که قبلا بودن و مردم زندگی آسون تری رو داشتن.

همه مردم دنیا خواهان پیروزی کسی در انتخاباتشون هستن که براشون رفاه بیشتری بیاره اما ما اینجا همیشه بهمون یاد دادن که با رای ندادن بیایم کمک کنیم که جناحی رو که اونا دوست دارن برنده بشن برنده شه.

من می خوام برم به اصلاح طلب ها رای بدم.شما هم برین دو دوتا چهارتا کنین ببینین که طرز فکر و طیف فکری تون چیه و کی و چه گروهی رو می پسندین که به عقاید خودتون نزدیک هست و برین رای بدین.

نزارین روتون فکر کنن که آدم منفعلی هستین.


+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 7:10  توسط محسن  | 

مهربانو ,دوست وبلاگی خوبم منو به یه بازی آهنگین دعوت کرده.
آهنگهایی که من باهاشون خیلی حال می کردم.
1-تو مکه عشقی و من ...... معین
2-به تو می اندیشم..... معین
3-فریاد زیر آب داریوش
4-خدا تنهایی و دلتنگی ام را دید باز مهستی
5-کوه یخ ابی
6-برای خواب معصومانه عشق .... گوگوش
7-فرنگیش........ قمیشی
8-نگو نگو نمیام ...... هایده.
9-بوی موهات .... ستار
و ....
بیشتر از این آهنگهایی که نام بردم آهنگهای مورد علاقه داشتم و دارم اما خوب چه کنم که باید یه تعداد محدودی را نام ببرم.
منم به رسم و رسوم این بازی تازه باید 7 نفر را نام ببرم و به این GAMEدعوت کنم.
پشه
مونا
فروغ
رها
قاصدک
رکسانا
و مهسا (البته اگه خانم چله نشینی رو ترک کنه).

پ. ن :راستی برنامه عیدتون چیه؟می خواهین کجا برین و چیکار کنین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم اسفند 1386ساعت 10:14  توسط محسن  | 


سال سوم دبیرستان بودم یادمه یه بار یه معلم شیمی داشتیم که آدم بسیار مغروری بود که از معلم های مدرسه البرز بود.
من از شیمی حالم بهم می خورد و خدا رو شکر توی دانشگاه هم اصلا درسامون توش شیمی نبود.با بچه ها قررا گذاشتیم سر ساعت 10 صبح اونایی که ساعت هاشون زنگ دار بود زنگش به صدا در بیاد و بعد از اون صدای ماشینهای رالی رو در بیاریم.
ساعت 10 شد و یه دفعه از هر گوشه کلاس صدای زنگ ساعت بلند شد و یه دفعه 7-8 نفر هم صدای ماشین و دنده عوض کردن با دهان بسته در میووردیم. معلمه روش به تخته بود و یه دفعه گچ رو انداخت و رفت طرف یکی از بچه ها و افتاد به جونش و حالا نزن کی بزن و همه ساکت شدن و به قول معروف کپ کردن.از کلاس انداختش بیرون و وقتی برگشت توی کلاس با هن و هن و نفس زدن های پیاپی گفت :(( این سرنوشت کسی هست که سر کلاس من مسخره بازی در بیاره)) منو می گی از خنده با صدای بلند ترکیدم.
الانم که یادم میاد خنده ام می گیره .
اون وقتا جثه ام خیلی ریز میزه بود و از هم سن و سالهام کوچیک تر بودم (الان آرنولد نیستم هاااااااا). منو از توی میز آورد بیرون و یقه ام رو گرفت و بلندم کرد از زمین و با همون حالت از کلاس پرت ام کرد بیرون.
منم فرار کردم و رفتم توی حیاط پشتی مدرسه و تا ساعت 12 یه گوشه ایی نشستم .
اون وقتا مدرسه ما از 8 تا 4 بود و باید ناهار می بردیم با خودمون و ساعت 12 با پررویی تمام رفتم در کلاس رو زدم و وقتی بازش کردم بهم گفت بیا بشین درس گوش کن بیرون بودن بسه دیگه و منم گفتم کلاس نمیام می خوام ناهارم رو بردارم.!!!!!!!!!!!!! برداشتم و از کلاس اومدم بیرون.
اون سال و سال بعد اصلا درس نخوندم و همش دنبال بازیگوشی و مسخره باز ی و این شد که من که تا بحال نمره تک نگرفته بودم خرداد ماه 7 تا تجدید آوردم و اون موقع 11 درس بیشتر نداشتیم.باورتون میشه من از تاریخ و عربی و ادبیات هم تجدید شدم.
سال چهارم باز همون آش و همون کاسه و جالب اینه که باید اون سال کنکور هم می دادیم.
یه عده درس می خوندن و منم اصلا حواسم نه به دیپلم گرفتن بود و نه به کنکور دادن.
آخرش هم با زحمت زیادی دیپلم گرفتم و در اون سال کنکور قبول نشدم.
هنوز برای رفتن به سربازی 1 سال وقت داشتم.
سرم به سنگ خورده بود و یه جورایی سرخورده شده بودم که اکثر هم کلاسام قبول شده بودند .
یادمه یه شاگرد اول داشتیم که همیشه آرزوش این بود که مهندسی برق قبول بشه و در آخر مکانیک قبول شد.
منم شروع کردم برای کنکور خوندن.کلاس می رفتم و خیلی هم درس خوندم.اما هر روز که به کنکور نزدیکتر می شدم استرس و کابوس سربازی میومد سراغم.
بالاخره امتحان دادم و خوب هم بود .چون من تست زدن بلد بودم و زود جواب می گرفتم .
دانشگاه قبول شدم .همون آرزوی شاگرد اول کلاس رو.
مهندسی برق.
توی دانشگاه مثل همه اول جوگیر بودم اما بعدا فهمیدم که باید درس خوند.اونجا هم اولش برام شده بود یه زنگ تفریح اما دو ترم آخر حسابی درس خوندم و تونستم لیسانس بشم.
بعدش برای سربازی آماده شدم.اصلا دوست نداشتم برم و همش ناراحت بودم و تازه شروع کرده بودن به سربازی فروختن و منم دوست داشتم که نرم سربازی اما یک دفعه یه اتفاقی افتاد و یه پول بی کاری اومد سراغ مون و سربازی من خریداری شد و تنها 21 روز دوره آموزشی رو گذروندم و الانم در خدمت شما هستم.
+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم اسفند 1386ساعت 16:40  توسط محسن  | 

چند روز پیش ها فیلم سنتوری به دستم رسید و قبل از دیدنش اعلامیه داریوش مهرجویی رو خوندم و تصمیم گرفتم که پول بلیط سینما رو به حسابی که اعلام کرده بودن بریزم.

البته من همچین پاک ومنزه هم نیستم که بخاطر اینکه اعلام کرده بود حرام هست دیدنش برم و پول واریز کنم.نه. چون حس کردم از کسی و زحمت هاش  سوء استفاده میشه.

فیلم عالی بود و داغون ام کرد.بازی رادان محشر بود و گلشیفته فراهانی هم خیلی زیبا بازی کرده بود.مخصوصا اونجاهایی که قاطی می کرد. 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم اسفند 1386ساعت 23:42  توسط محسن  | 

چند روزه که فکر می کنم بیرون زندگی ام ایستادم و دارم نگاهش می کنم.نه اقدامی می کنم و نه از چیزی جلوگیری می کنم.
انگار نه انگار.همه چی فقط میگذره.
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 15:6  توسط محسن  |