تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

فلاش بک:
گفتم که علی مینا رو دختر پاکی تشخیص داده بود نه از این نظر که مینا تا بحال با هیچ پسری رابطه س ک س نداشته بلکه بخاطر اینکه مینا دختر دروغگو و شیاد و خیانت کاری نبود و جمیع محاسنی را که در او دیده بود به این نتیجه رسوندش که دختری پاکه.
مینا خیلی هم مهربون بود و عاشق بچه ها.بارها شده بود که وقتی داشتن توی خیابون با هم راه می رفتن تا مینا چشمش به یه بچه می خورد از خود بی خود می شد و می رفت سراغ بچه و یه کم باهاش بازی و براش ادا در میاورد و بوسش می کرد.
مینا همه حواسش و عشقش شده بود علی.یه جورایی برای علی نقش مادرانه هم داشت.یقه پیراهن علی و درست می کرد و اگه موهاش و باد زده بود و نامرتب شده بود مرتب می کرد و بهش میی گفت مثلا کدوم شلوار با کدوم پیراهن رو تنت کن و .....
مینا عاشق علی بود.دیوانه وار علی رو دوست داشت.براش همیشه هدیه می خرید و همش بهش توجه می کرد.
علی به این نتیجه رسیده بود که مینا همونه که از بچگی آرزو می کرد که داشته باشش.اما هنوز هم با غرور مینا مشکل داشت و پیش خودش فکر کرد که بعدا خوب می شه.

نامزدی بساطش داشت چیده می شد.
علی یه روز مینا رو با خودش برد به یه طلا فروشی و براش یه گردن بند خیلی خوشگل خرید که روش نگین های ریزی داشت.
مینا خیلی از سلیقه علی برای این انتخاب خوشش اومد .قرار شد که علی این گردن بند رو توی مراسم به گردنش بندازه.
قبلا یه بار علی و مینا سر بحث مهریه با هم جر و بحث کرده بودن و مینا هم قهر کرده بود و علی برای اینکه از دلش در بیاره براش یه انگشتر خریده بود و براش برده بود خونشون و جلوی خانواده بهش داده بود و همه بازم سلیقه اش رو تحسین کرده بودن. و مینا هم از علی قدردانی کرده بود .
مراسم نامزدی برگزار شد.
علی یه سبد گل بزرگ سفارش داده بود که گلهای عجیب غریبی داشت و مهمونا اومدن و بساط میوه و شیرینی رقص و شادی مهیا شد.
علی رفت مینا رو از آرایشگاه آورد.وقتی وارد شدن همه براشون کف زدن و مادر علی از شوقش گریه می کرد.علی هم بغض کرد خودشم نمی دونست چرا؟؟؟!!!! اما فکر کنم گریه شادی بود.
روی سرشون نقل و سکه مبارک باد ریختن و براشون کل کشیدن.
مادر های علی و مینا هر دو مومن بودند و اهل نماز.همیشه هر دو روسری داشتند اما اون شب به افتخار بچه هاشون جلوی همه مهمونا ی مرد حسابی رقصیدن.
بعد از مراسم نامزدی و اینکه از جو نامزدی خارج شدن کم کم بحث خونه و زمان عروسی پیش اومد و مینا به علی می گفت پس کی می ریم سر زندگی مون.
مینا یه کم بد قلقی می کرد و سر هر موضوع کوچولویی قهر می کرد و علی باید ناز می کشید.
علی یکی دو بار هم برای امتحان با مینا قهر کرد و دید که اصلا از ناز کشیدن و منت کشی خبری نیست .و ظاهرا اینکار برای علی یه خیابون یکطرفه است.
مینا به علی گفت باید بریم خارج و علی به علت اینکه نمی خواست از ایران خارج بشه و خونواده اش رو دوست داشت ,کارش رو و از همه مهم تر پول خارج رفتن و زندگی کردن رو نداشت و مخالفت کرد و به همین دلیل قهر های طولانی و مشاجرات آغاز شد.
گاهی وقتا که از کار با هم میو مدن پارک تا زمان و وقتشون رو با لذت در کنار هم بودن سپری کنن می رفتن توی پارک می نشستن.مینا اینقدر غر غر می کرد که در آخر کار به گریه و اعصاب خوردی منی کشید و علاوه بر خستگی روزانه کار خستگی روحی هم اضافه می شدو علی باید ساعت 9-10 شب اونو به خونش می رسوند و خودش برمی گشت سمت خونشون و حدود 11 می رسید خونه و بدون اینکه با کسی حرفی بزنه یه راست می رفت توی اتاقش تا بخوابه بلکه از این همه فشار روحی و عصبی و این همه نق و نوق راحت بشه.
تازه اگه شانس میاورد و مینا بهش تلفن نمی زد و تا ساعت ها باهاش حرف نمی زد که چرا اینکار و نکردو و اون کار و کردی و ..... .
کم کم از مینا دلش گرفت.دوستش داشت.دلش براش می سوخت اما بازم مشکل داشتند.برای اینکه اون زمان با هم بودن به دعوا نکشه با حرفهای مینا موافقت می کرد و کم کم این موضوع عادت شد و مینا حس کرد که علی از اون می ترسه و نمی فهمید که علی بخاطر جنجال داره همه حرفهای مینا رو قبول می کنه.
یه روز توی دعواها مینا به مادر علی و انواده اش بد جوری توهین کرد و انگشتری رو که مادر علی بعنوان نشون براش خریده بود در آورد و پرتاب کرد و گفت که نگین های این انگشتر قلابی است.
علی دولا شد و انگشتر رو برداشت و مینا هم همونجا توی همون کوچه روز زمین مثل بچه ها نشست و شروع کرد به گریه و زاری و غر غر و هر عابری که رد می شد اونا رو نگاه می کرد.علی از خجالت آب شد .
از طرفی اونو دوست داشت و از طرفی خجالت از نگاه مردم می کشید.
یکی می گفت:((خانم این آقا مزاحمته))!!؟؟
دیگری می گفت ((استغفراله از این جوناهای این دور ه زمونه))
یکی دیگه می گفت ((آقاچطوری دلت میاد اذیتش می کنی)) و ..... .
با هزار زحمت علی آرومش کرد و انگشتر رو بهش برگردوند و البته ابتدا مینا نمی گرفت و دستش نمی کرد ام ابالاخره گرفت و بعد از 2- 3 روز دستش کرد.
علی حس کرد عشق اونا دیگه یه جوری شده و هر چی می گذره توقعاتش بیشتر می شه.
سر جریان تولد علی که مینا اصلا استقبالی نکرد و به علی گفت مامانم مریضه و نمیام خونتون علی حسابی دلش شکست.
علی تصمیم گرفت بره در خونشون .رفت و دید کسی خونه نیست .دلش بیشتر شکست و حس کرد که از طرف مینا بهش بی احترامی و بی توجهی شده.
هرچند علی 20 روز قبل از اون برای مینا هم توی محیط کار مینا و هم توی خونه مینا و هم توی خونه خودشون براش تولد گرفته بود.






+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:35  توسط محسن  | 

این روزا یه کم  سرم شلوغه  دارم برنامه هایی که امسال می خواهم  بهشون برسم رو لیست می کنم.
امسال تصمیم گرفتم که ادامه تحصیل بدم.سر پیری و معرکه گیری.

رفتیم با یکی از دوستان یه مشت  پول بی زبون رو ریختیم توی شکم یه  موسسه  آمادگی کنکور و قراره که درس بخونیم.همیشه دویت داشتم که یه فرصتی برای ادامه تحصیل داشته باشم که خدا رو شکر ظاهرا ذاره این فرصت پیش میاد.

یه کم سرم شلوغه اگه نمیام به این دلیل اش هست.به همتون سر می زنم.قربون همتون.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 16:34  توسط محسن  | 

امسال سیزده بدر خیلی خوبی داشتم.

با همه فامیل دور هم بودیم توی باغ .جای همه تون خالی.

امیدوارم که به شما هم خوش گذشته باشه.

بازار سبزه گره زدن هم گرم بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم فروردین 1387ساعت 22:36  توسط محسن  | 

روز هجران و غم فرقت یار آخر شد

زدم این فال و گذشت اختر و کار آخر شد

آن همه ناز و طنعم که خزان می فرمود

عاقبت در نظر باد بهار آخر شد.

عیدتون مبارک

سال ۱۳۸۷ آغاز شد سال قبل با همه خوبی و بدی هاش بالاخره تموم شد.اسفندماه امسال خیلی کشدار شده بود و اصلا قصد تمومی نداشت.

امسال سال تحویل خیلی حرفهای جدید با خدا داشتم.ازش خیلی چیزا خواستم.نمی دونم شنید یا نه.

امسال سال تحویل داشتم تلویزیون می دیدم که داشت بارگاه امام رضا رو نشون می داد.بی اختیار یه حس باحالی بهم غلبه کرد و خوشحالم از فضایی که در اون لحظه در من ایجاد شد.

امیدوارم که همگی امسال سالی بسیار خوب را داشته باشیم و پر از موفقیت و مبدا همه خوبی و خوشی ها سال ۱۳۸۷ برای همه باشه.

دوستان خوب وبلاگی ام عید همگی مبارک.خواستم اسم نبرم که یه وقت کسی از قلم نیفته اما خوب نمی تونم به مهربانو  و مونا و مهسا و فروغ و قاصدک و  رکسانا و بقیه دوستام تبریک نگم.

بازم بهتون سال جدید رو تبریک می گم.

منتظر شنیدن خبرهای شاد از شما هستم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم فروردین 1387ساعت 22:28  توسط محسن  |