.در این مدت مرد تنها به زندگیش ادامه داد.
گاهی وقتا واقعا عذاب تنهایی اش ۱۰۰۰ برابر می شد و گاهی وقتا هم سعی می کرد که به روی خودش نیاره.
گفته بودم که با کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنه مشکل داشت و سر هر
چیزی بگو مگو داشتند و اصلا با هم عقیده نبودند و کم کم تصمیم گرفتند قبل
از هر گونه مراسم عقد و عروسی به این رابطه ملال آور و سنگین که فقط برای
هر دوشون عذاب آور شده بود و احساس خوبی نسبت به این رابطه نداشتند پایان
بدهند. و این اتفاق افتاد.
بعد از مدتی اون خانم برای خودش تصمیم های دیگه ای گرفت و رفت سر زندگی اش.
مرد تنها تصمیم گرفت آلام روحی خودش و جراحت های روحی اش رو التیام
بده.احساس می کرد که احساساتش چاک چاک و رشته رشته , و ریش ریش شده .
مثل لاشه گوسفندی که بدست قصاب نابلدی افتاده باشه و به همه جاش ضربه های عمیق و نافرم وارد شده .
یکی دوبار هم تصمیم جدی گرفت که خودش رو از بین ببره و تا هفته ها در
مورد راه های این کار فکر می کرد اما فهمید هم مرد اینکار نیست و هم احساس
کرد که زندگی درب و داغون اش رو دوست داره و نباید پا پس بکشه و فهمید که
توی زندگی باید با مشکلات بجنگه.
یادش افتاد به پیامک ای که توی گوشی اش از یه دوست بود افتاد و مضمون
اش این بود :((اگه به دنبال یه زندگی آروم و بی دغدغه و در نهایت آرامش
هستی ومی تونی بری توی یه فضایی به عمق ۱ متر و عرض نیم متر که اسم اش
قبره و راخت بگی درش و بزارن)).
تصمیم گرفت که تا مدتها کسی رو به زندگی اش راه نده و با تنهایی اش حال کنه.
خواست که تنهایی اش رو داشته باشه و دیگه این تنهایی رو با کسی قسمت نکنه.
شروع کرد فکر کنه که توی زندگی اش تغییر ایجاد کنه.
اوائل یه کم احمقانه فکر می کرد.فکر می کرد که ... آسمون پاره شده و اون خانم افتاده بود توی زندگی اش.
کم کم که از اون خانم و یادها دور می شد و می دید که آدمهای دیگه ای هم هستن که دوستش داشته باشن و فهمید که آدم خوب بازهم وجود داره.