تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

شب تنها توی اتاقت خوابیدی و برای اینکه اتاقت گرم هست تی شرت ات رو در آوردی و تنت یه نموره عرق داره و توی خوابی و چون دیر خوابیدی و صبح هم می خوای زود بیدار شی  یه کم نگرانی که فردا دچار بی خوابی نشی در طی روز.
 ناگهان همونطور که دمرو خوابی یه چیزی روی شونه ات احساس می کنی که یه کم وجودش غریب و STRANGEهستش.با شتاب بلند می شی و می ایستی و برق رو روشن می کنی و هرچی می گردی چیزی نمی بینی.
مکث می کنی و یه دفعه یه سوسک بد ترکیب می بینی که داره از کنار رختخوابت رد می شه.
آخه خدایا این موجود کثافت و بد ترکیب و این کلونی میکروب سیار را دیگه برا چی آفریدی؟آخه وجودش به چه دردی می خوره الا مزاحمت و حمل میکروب.
شب تا ساعتی بعد بیداری و خواب از سرت می پره و فردا هم سر وقت نمی رسی!!!!!!!!!!.
پ. ن :هرکس در مورد مزایای سوسک چیزی می دونه که به چه دردی می خوره اعلام کنه که همه با خبر شیم.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 12:7  توسط محسن  | 

همیشه هر کس از قسمت حرف می زد بهش توی دلم می خندیدم و می گفتم چه حرفهایی می زنن!!!!

حدود یکسالی می شه که اون که الان عاشق اش شدم رو می شناسم.اما اولا اصلا موضوع جدی نبود و رابطه مون در حد به آشنایی بوذ و اصلا توی حال و هوای عشق و دوست داشتن نبودم.کم کم نظرم بهش جلب شد و رابطه مون بهتر شد و هر چند اولش اصلا تحویل ام نمی گرفت .همه جوره از هر زاویه ای که می شد. موضوع رو بررسی کردم و  برای این موضوع وقت بیشتری گذاشتم و تصمیم گرفتم که باهاش ازدواج کنم و  موضوع رو با خانواده در میون گذاشتم و به اون پیشنهاد ازدواج دادم و خونواده اونم برای برگزاری مقدمات okدادن و   و نتیجه این شد که :

ماه قبل رفتم خواستگاری و چند روز پیش هم بله برون.
و بدین سان من در حال ازدواج می باشم.

در ضمن باید بگم که اگر کم میومدم اینجا عمده دلیلش این بود که مشغولیات ذهنی داشتم اما همونطوری که می دونین به همتون سر می زدم.

پیشاپیش از تبریکاتون ممنون هستم و ازتون می خوام که برام دعا کنین.

یا حق.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 9:4  توسط محسن  | 

هفته ای که گذشت هفته ای بسیار سنگین برام بود.
از طرفی اسباب کشی به خونه جدیدمون داشتیم و حسابی له شدم  و از طرفی هم کلاسهای پنجشنبه و جمعه که از صبح کله سحر تا بوق سگ طول می کشه داغونم کرده و اصلا مجال استراحت نداشتم .
دلیل اینکه کمتر هم اومدم سراغتون به دلیله که هنوز هم کاملا جابجا نشدیم و کامپوترم توی خونه وصل نشده و الانم از سر کار دارم این نوشته ها رو براتون می نویسم.
حسابی خسته ام.
تا حالا شده که از خستگی و کوفتگی دلتون بخواد بخوابین و با غلطک از روتون رد شن تا همه خستگی هاتون از تنتون بیاد بیرون.
من الان اون حال و دارم.
پ.ن:خونه بابا اینها رو گفتم  و من هنوز بچه اون خونه هستم.
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 9:23  توسط محسن  | 

.در این مدت مرد تنها به زندگیش ادامه داد.

 

گاهی وقتا واقعا عذاب تنهایی اش ۱۰۰۰ برابر می شد و گاهی وقتا هم سعی می کرد که به روی خودش نیاره.

گفته بودم که با کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنه مشکل داشت و سر هر چیزی بگو مگو داشتند و اصلا با هم عقیده نبودند و کم کم تصمیم گرفتند قبل از هر گونه مراسم عقد و عروسی به این رابطه ملال آور و سنگین که فقط برای هر دوشون عذاب آور شده بود و احساس خوبی نسبت به این رابطه نداشتند پایان بدهند. و این اتفاق افتاد.

بعد از مدتی اون خانم برای خودش تصمیم های دیگه ای گرفت و رفت سر زندگی اش.

مرد تنها تصمیم گرفت آلام روحی خودش و جراحت های روحی اش رو التیام بده.احساس می کرد که احساساتش چاک چاک و رشته رشته , و ریش ریش شده .

مثل لاشه گوسفندی که بدست قصاب نابلدی افتاده باشه و به همه جاش ضربه های عمیق و نافرم وارد شده .

یکی دوبار هم تصمیم جدی گرفت که خودش رو از بین ببره و تا هفته ها در مورد راه های این کار فکر می کرد اما فهمید هم مرد اینکار نیست و هم احساس کرد که زندگی درب و داغون اش رو دوست داره و نباید پا پس بکشه و فهمید که توی زندگی باید با مشکلات بجنگه.

یادش افتاد به پیامک ای که توی گوشی اش از یه دوست بود افتاد و مضمون اش این بود :((اگه به دنبال یه زندگی آروم و بی دغدغه و در نهایت آرامش هستی ومی تونی بری توی یه فضایی به عمق ۱ متر و عرض نیم متر که اسم اش قبره و راخت بگی درش و بزارن)).

تصمیم گرفت که تا مدتها کسی رو به زندگی اش راه نده و با تنهایی اش حال کنه.

خواست که تنهایی اش رو داشته باشه و دیگه این تنهایی رو با کسی قسمت نکنه.
شروع کرد فکر کنه که توی زندگی اش تغییر ایجاد کنه.
اوائل یه کم احمقانه فکر می کرد.فکر می کرد که ... آسمون پاره شده و اون خانم افتاده بود توی زندگی اش.
کم کم که از اون خانم و یادها دور می شد و می دید که آدمهای دیگه ای هم هستن که دوستش داشته باشن و فهمید که آدم خوب بازهم وجود داره.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:36  توسط محسن  | 

این روزها خیلی سرم شلوغه.کار/درس/موسیقی/و یه خبر جدید که براتون این زیر نوشتم.
و بدین سان محسن عاشق می شود.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 9:29  توسط محسن  |