تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

14 خرداد تولدم بود.34 ساله شدم.

امسال تولدم با همه تولدهای سالهای عمرم فرق داشت.
امسال همه تنهایی های سالهای قبل رو دور ریخته بودم.


+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم خرداد 1387ساعت 14:31  توسط محسن  | 

راستی اگه ایران نفت نداشت ما وضع زندگیمون بهتر نبود؟

 

واقعا حالا که نفت به حدود ۱۲۰ دلار رسیده وضعمون بد تر از نفت ۷ دلاری سال ۸۰ نیست؟

تازگی ها دیدین که آشغال گردها و زباله خور ها زیاد شدن.

مسخره نکنین.

غروبها که خیابونها خلوت تر می شه وقتی دارین می رین خونه هاتون به تعداد زیاد حتما آدمهایی رو می بینین که توی این سطل بزرگها رو که کج می کنن تا دستشون به تهش برسه همه چی رو کول خودشون می کنن و می برن.

اونوقت آقای قالیباف سي میلیارد تومان (یعنی 000ر000ر000ر30 تومان به تعداد صفرهاش دقت کنیم که می شه با این عدد چه کارها که نکرد ).هدیه می دن به آدمهای لبنانی.

آخی!!!!

آدم دلش برای اون مردم لبنان می سوزه که اونوقت بچه هامون توی کپر درس می خونن و از اون وضع بخاری هاشون توی مدارس مسقف که هر ساله توی زمستون حتما یه خبر های بدی از آتش سوزی در اثر بخاری های غیر استاندارد می شنویم که بچه های گل پر پر می شن.

از وقتی یادمه همیشه به صرفه جویی تشویق شدیم.

این همه سد داشته باشیم که من شنیدم یکی از کشورهای اول توی خاورمیانه به لحاظ داشتن سد هستیم اونوقت بازم خشکسالی داریم.

این سدها روی چی زدن؟روی خاک؟جاده؟ و ...

راستی عربهای همسایه وضعشون توی این قیمت خوب نفت چطوره؟ اونا هم قیمت مواد غذایی شون زبیاد شده.

هفته قبل توی روزنامه دنیای اقتصاد خوندم که قیمت مسکن توی دو دهه اخیر به پایین ترین حد خودش در دنیا رسیده.اونوقت اینجا قیمت مسکن داره می ترکه.

ما ایرانی ها آدمهای تنبلی نیستیم اما به قول یکی از دوستان با این قیمت نفت ما دیگه نباید اصلا کار کنیم.(زهی خیال باطل)

توی بهار نفت ۱۲۰ دلاری چه نعمت خوبیه اما واقها چرا ما اینقدر بد بختیم.

چرا ما نمی تونیم از رفاه توی مملکت مون لذت ببریم.

پ ن :نمی دونم چرا اینها رو نوشتم.اما وقتی خانواده ای را در خ انقلاب حوالی فردوسی دیدم که تمام زندگیشون یه کهنه پاره است که روش دارن توی پیاده رو زندگی می کنن و پدر اونا (مادرشون رو ندیدم)تخم مرغ خام رو با لبه دیوار شکوند و توی دهان بچه اش ریخت و این شد شام اون دوسه تا بچه قدو نیم قدش ,دردم اومد که ما توی کجا داریم زندگی می کنیم.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 9:20  توسط محسن  | 

دوش دیوانه شدم,عشق مرا دید و بگفت:
آمدم ,نعره مزن ,جامه مدر,هیچ مگو
گفتم:ای عشق ,من از چیز دگر می ترسم
گفت:آن چیز دگر نیست دگر,هیچ مگو


این پست مربوط به قبل است که نچسبونده بودمش به این دیوار مجازی

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 8:52  توسط محسن  | 

چند روز قبل یکی از اقوام همکاران فوت کرده بود و ایشون هم برای فاتحه ظرف حلوایی پخته بود و آورده بود .
و از آنجایی که من عاشق شیرینی جاتم از هر قسمی که می شه فکر کرد (از حبه قند گرفته تا کیک و شیرینی و عسل و آبنبات و شکلات  و نبات و الخ) در حد یک نعلبکی خوردم.
از ساعاتی بعد سنگینی حلوا در من اثر کرد و مرا واداشت به تناول قرص ضد تهوع و در آخر آنکه کار کشید به دکتر و درمانگاه و سرم و آمپول و قرص و در آخر استراحت در منزل.
چه شبی بود که با تبی سهمگین که هرچچی چشمو باز می کردم می دیدم صبح نشده و باورم داشت می شد که من صبح را نخواهم دید و خواهم مرد.
خواستم بگم که همه برای هم بهترین دعایی که می شه انجام بدیم این باشه که خدا سلامتی رو از آدم نگیره.
راستی خئا سلامتی رو می گیره؟یا خود آدم سلامتی رو بهش اهمیت نمی ده؟
+ نوشته شده در  شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 14:22  توسط محسن  |