تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

عالم هنر در مرگ خسرو عزیز خود ناشکیبایی می کند.
خبر مرگ اش بسیار تلخ و نابهنگام بود.چهره اش از سن شناسنامه ای اش جوان تر بود و هیچ گاه بیماری اش را به ذهنمان نیاورد.
اولین بار که او را دیدم در نقشی بود که همبازی پرستویی بود در فیلمی که دانشجوی پزشکی بود و ساواک به دنبالش.
چه مهربانانه با مردم بیمار برخورد می کرد.
عاشق قاطی کردن هاش بودم که خیلی طبیعی توی نقش اش با همبازی هاش قاطی می کرد و از کوره در می رفت.
نقش مراد بیگ در روزی روزگاری جاودانه بود.
روزی روزگاری خسرویی بود که در برابر درد ناشکیبایی کرد و رفت و همه را ناشکیبای خود.
یادش گرامی
دوسه روزی سفر بودم.از دل و دماغمون با این خبر در اومد.
جای همتون خالی.
باورتون نمی شه که توی این مملک جایی وجود داشته باشه که وقتی از گرمای هلاک آور تهران فرار می کنی اونوقت اونجا باید شومینه روشن کنی و کرسی بزاری و لباس گرم هم بپوشی و اونوقت مه می شه و حتی نمیشه یک متری رو ببینی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 13:22  توسط محسن  | 

تمامی خواننده های وبلاگ من خانم هستن و نمی شه بهشون روز پدر یا مرد رو تبریک گفت.
اما می شه که گفت :عیدتون مبارک.
توی شرکت ما به خانمها برای روز زن یه مبلغی رو هدیه دادن تا از اونها تقدیر شده باشه و جالب اینه که حالا اکثرا در برابر اینکه به ما هدیه دادن و دقیقا نصف مبلغی که به اونها دادن جبهه گرفتن و گوشه و کنار با هم پچ پج می کنن و حرف و حدیث درست شده.
خدایا چرا اینقدر این جنس از موجودات تو حسود هستن.
عیدتون مبارک
روز پدر بر همه پدرها مبارک.
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 9:3  توسط محسن  | 

اين روزا اینقدر سرم شلوغه كه كمتر مي تونم فكر كنم كه در مورد چي بيام براتون بحرف.
اما اينو مي تونم بهتون بگم كه به همتون هر روزسر مي زنم و اگر براتون نظرات ام رو نمي گم تنها به اين دليله كه به خدا فرصت نمي كنم.
ازتون پنهون نباشه که تصمیم داشتم که این وبلاگ رو تعطیل کنم.اما دیدم که نباید دوستای به این خوبی رو از دست بدم.
دوستایی مثل مهر بانو که زندگی اش رو برامون می نویسه , من عاشق نوشته های اونم و یا فروغ که دلتنگی هاشو و رکسانا که روزانه می نویسه و مونا که خاطرات سفر و قاصدک که راز و نیاز ها با خدای خودشو و ساسوشا که هر چی تو دلشه می نویسه و مهسا که یه حرفهای غلمبه و سلمبه برامون می نویسه و پشه که برای نوشته هاش که به آدم لبخند میده و آنا که درد و دل هاشو می نویسه و فرشته ماندگار و داستانهاش و رها که نمی دونم تازگی ها مشکوک شده و همش گل می زاره توی وبلاگش و .....
ازتون ممنون ام که بهم سر می زنین.
تصمیم گرفتم که بیشتر بیام و به روز رسانی (همونUP DATE) رو انجام بدم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 11:10  توسط محسن  | 

امروز روز مهمی برای خانمهای ایران بود.

برای مادران و همسران و دختران روز مبارکی بود.

روزتون مبارک.

چندین سال قبل مادرم بخاطر من اشکها ریخت در تنهایی هاش و به من حرفهاهای زد از سر دلسوزی اما من همه حرفهاش رو به منظور می گرفتم و فکر می کردم که حرفهاش از سر دلسوزی نیست و داره به من حرفهای نیش دار میزنه .

امروز که به گذشته نگاه می کنم .می بینم که من همه حرفهای مادرم رو به قصد و منظور برداشت می کردم  و او چه صبورانه دوست داشن اش رو به من نشان می داد و من درک نمی کردم.الان می خوام اعتراف کنم که اگر مادرم نبود من نمی دونم الان کجا بودم و چه وضعیت داشتم و حال و روزم چی بود.

می دونم که شاید هیچ وقت مادرم از این وبلاگ با خبر نشه اما می خوام صادقانه ازش در اینجا تشکر کنم و بگم مادرم من هیچ وقت محبت ات رو نمی تونم جبران کنم.تو منو نجات دادی و نگذاشتی که در وادی نامعلومی که سرانجامی جز پشیمانی و تلخی و سیاهی نداشت وارد شم و الان خوشحالم که من  حرفهای اونروزها رو می فهمم و ناراحتی هات رو درک می کنم.

فقط اینو می گم که مادر آدم هیچ وقت دشمن نیست.

خدا سایه همه پدر و مادرها رو بالا سرمون نگه داره.

پ ن :این روز رو به همسرم هم تبریک گفتم و از اونم برای مهربانی ها و گذشت هاش تشکر کردم نیایین بگین چرا فقط در مورد مادر نوشتم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 23:9  توسط محسن  | 

سلام

از تبریکات همتون واقعا ممنونم و دست همگی تون رو به گرمی محبت خودتون می فشارم.

این روزا سرم خیلی خیلی شلوغه توی کارم و کمتر فرصت اتصال به دنیای اینتر نت رو دارم.

این مسابقات یو رو ۲۰۰۸ هم که دیگه وقت نمی زاره و امشب امیدوارم که تیم مورد علاقه ام ببره.هر چند اسپانیا رو هم دوست دارم اما ایتالیا یه چیز دیگه است.

 

+ نوشته شده در  شنبه یکم تیر 1387ساعت 22:8  توسط محسن  |