تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

من بچه خیلی شلوغ و فضول و کنجکاوی بود و  ؛همیشه 3 تا سوال داشتم که واقعا اذیتم می کرد و نمی تونستم ازشون درکی داشته باشم.و همیشه برام سوال بود .بیاین شما هم سوالهای کودکی تون رو اینجا بنویسین و ببینیم که چی توی مغز ما بچه ها بوده.
اما سوالات من:
1-ماشینها توی خیابونها نور چراغ هاشون از کجا تامین میشه و چرا برای روشن شدن چراغ هاشون از برق استفاده نمی کنن. و اگر می خواستن از برق استفاده کنن ببینین که چقدر سیم و کابل توی هم می پیچید.(عقل ام نمی رسید که باتری  اختراع شده ؛علی رغم اینکه همه اسباب بازی های من باتری داشتن).
2-چرا حروف انگلیسی بی نقطه هستند و فقط i و j  دارای نقطه هستند.
3-هواپیما ها چطوری تغییر جهت می دن با توجه به اینکه چرخی ندارن که با زمین تماس داشته باشه.(بعدها فهمیدم که با تغییر جهت قسمتی از بالهاشون اینکار رو انجام می دن).
شما هم برام بنویسین از سوالات بچه گیتون.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 10:51  توسط محسن  | 

آدم توی  دوران بچگی گاهی وقتها با دنیای ناشناخته ای روبرو می شه که بعدها می فهمه اون حال و هوا همون عشق بوده.!!!

مهربانو همه رو به یه بازی دعوت کرده و اونم گفتن از تجربه عاشقی توی بچگی.

حالا کی سرمون رو ببرن برای گفتن این حرفها ؛ و آق مون کنن دیگه خدا می دونه.

شاید حدود ۴ سالم بود که ما یه همسایه داشتیم که یه دختر داشت گه از من یکی دو سال بزرگتر بود و مادرش با مادرم دوست بود و اون موقع ها مردم برای هم بیشتر وقت می گذاشتن.گاهی این خانم با دخترش میومد خونه ما و من و اون دختر که اسمش پروانه بود با هم بازی می کردیم.فکر کنم اون ۶ سالش بود و من ۴ سال.

من خیلی اسباب بازی داشتم و همش هم پسرونه از قبیل تفنگ و  انواع ماشین و توپ و .... . از بازی های دخترونه هم اصلا خوشم نمی اومد و اون بیچاره حوصله اش سر می رفت اما سعی می کرد که سرش گرم بشه نه این که بره یه گوشه بشینه.

خلاصه این پروانه رفت آمادگی که اون موقع ها اسمش کودکستان بود و من اکثر روزها چشم انتظار بودم که اون بیاد و برای من از امروز کودکستانش تعریف کنه.

همش دفتر مشق هاش و به من نشون می داد و ستاره و ماه هایی که معلمش زیر دفترش براش می چسبوند.

یه چند ماهی این رفت و آمد ها ادامه داشت تا اینکه یه روز فهمیدم که از کوچه مون رفتن.

منم فراموش اش کردم.و الان که دارم این حرفها رو می نویسم اصلا قیافه اش یادم نیست.

کلا من آدمی نبودم که دنبال دختر باشم و همه اش توی لاک خودم بودم.حالا شما ها هم از تجربیات تون برامون بنویسین.

خدا به خیر بگذرونه.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387ساعت 20:27  توسط محسن  | 

با تاخیر یک هفته ای عیدتان مبارک.
چند روزی هست که سرم یه مقدار شلوغه و کمتر فرصت می کنم که به اینجا سر بزنم.در اولین فرصت میام آپ می کنم.
پ . ن : چند روزی است که ماشین رو فروختم و گاهی وقتها دلم براش تنگ می شه.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم مهر 1387ساعت 12:34  توسط محسن  |