آدم توی دوران بچگی گاهی وقتها با دنیای ناشناخته ای روبرو می شه که بعدها می فهمه اون حال و هوا همون عشق بوده.!!!
مهربانو همه رو به یه بازی دعوت کرده و اونم گفتن از تجربه عاشقی توی بچگی.
حالا کی سرمون رو ببرن برای گفتن این حرفها ؛ و آق مون کنن دیگه خدا می دونه.
شاید حدود ۴ سالم بود که ما یه همسایه داشتیم که یه دختر داشت گه از من یکی دو سال بزرگتر بود و مادرش با مادرم دوست بود و اون موقع ها مردم برای هم بیشتر وقت می گذاشتن.گاهی این خانم با دخترش میومد خونه ما و من و اون دختر که اسمش پروانه بود با هم بازی می کردیم.فکر کنم اون ۶ سالش بود و من ۴ سال.
من خیلی اسباب بازی داشتم و همش هم پسرونه از قبیل تفنگ و انواع ماشین و توپ و .... . از بازی های دخترونه هم اصلا خوشم نمی اومد و اون بیچاره حوصله اش سر می رفت اما سعی می کرد که سرش گرم بشه نه این که بره یه گوشه بشینه.
خلاصه این پروانه رفت آمادگی که اون موقع ها اسمش کودکستان بود و من اکثر روزها چشم انتظار بودم که اون بیاد و برای من از امروز کودکستانش تعریف کنه.
همش دفتر مشق هاش و به من نشون می داد و ستاره و ماه هایی که معلمش زیر دفترش براش می چسبوند.
یه چند ماهی این رفت و آمد ها ادامه داشت تا اینکه یه روز فهمیدم که از کوچه مون رفتن.
منم فراموش اش کردم.و الان که دارم این حرفها رو می نویسم اصلا قیافه اش یادم نیست.
کلا من آدمی نبودم که دنبال دختر باشم و همه اش توی لاک خودم بودم.حالا شما ها هم از تجربیات تون برامون بنویسین.
خدا به خیر بگذرونه.

