تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

بازکن پنجره ها را که نسیم

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

بازکن پنجره ها را ای دوست

حالیا معجزه باران را باورکن

وسخاوت را در چشم چمنزار ببین

و محبت را در روح نسیم

که در این کوچه تنگ

با همین دست تهی

روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد

بازکن پنجره ها را

وبهاران را باور کن.

***************

پ . ن:می دونم که این شعر مناسبت اش بهار و عید هست اما چون یه جایی خوندمش و ازش خوشم اومد خواستم که اینجا بنویسم.

به امید باز بودن پنجره دل تون به روی خوبی ها و شادی ها

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم دی 1387ساعت 23:40  توسط محسن  | 

در مورد غزه باید اعتراف کنم که اون روزهای اول قضاوت نادرستی کردم.

واقعا فاجعه داره اتفاق میفته و در قرن ۲۱ آدمها دارن مثل بره سر بریده میشن.

پ ن :یا امام حسین ما رو هم دریاب.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم دی 1387ساعت 10:51  توسط محسن  | 

با توجه به روزهای آغاز سال نوی مسیحی یه مطلب طنزی که توی یکی از سایتها خوندم براتون نقل قول می نویسم:

یه روز یه پسر بجه به بابا نوئل یه نامه ای به مضمون زیر نوشت:

PLAESE SEND ME A LITTLE BROTHER

و بابا نوئل پاسخ داد:

PLAESE SEND ME TO YOUR MUM.

******************************************************************************

پ . ن:توی این شبها  اگه رفتین برای عزاداری و با خدای خودتون رااز و نیاز کردین یادی هم از بیماران و افراد بی پول و با آبرو بکنین و سلامتی رو از خدا برای همه بخوایین.

اگه منم یادتون اومد و دلتون خواست یادی کنین.

یا حق

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 18:25  توسط محسن  | 

طی هفته گذشته حدود 540 نفر بر اثر آلودگی هوا در تهران فوت کرده اند و در غ زه حدود 380 نفر آنهم برای جنگ

الویت اول مردم ما شده است غ زه.

نمی گم که اهمیتی نداره که اونها کشته شده اند  اما چرا مسائل خودمو رو فراموش می کنیم.

چرا همش فقط دنبال س یا ست هستیم.

راستی:

سال نو2009 میلادی به همه تبریک می گم.امیدوارم که توی سال جدید دنیا امن تر و خوش تر از سال 2008 باشه.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی 1387ساعت 17:25  توسط محسن  | 

توی تاکسی نشستی ِاول صبح یا هر وقت دیگه.

یه مسافر کنار خیابون ایستاده.تاکسی براش می ایسته سوار میشه.مسافر خانومه.

سلام که  هیچ تشکر هم نمی کنه که براش ایستادن و سوارش کردن .

وقتی میاد کنارت میخواد بشینه از زیر چادرش یه کیف میزاره بین خودش و تو انگار که تو باعث می شی که همه دین و ایمونش رو نابود کنی .نکنه که خدای نکرده پاش به پات بخوره و توی تاکسی بره تو فضا.

آخه چارپای عزیز این عقب موندگی بازی ها رو از خودت در نیار.لااقل به خودت احترام بگذاررو برای خودت ارزش فائل شو که سوارت کردن اون زبونت رو تکون بده و تشکر کن.یه سلام که باعث تماس با مردم نامحرم نمیشه.!!!!

به قیافه اش نگاه می کنی و عق میزنی.خدا رو ۱۰۰ هزار مرتبه شکر می کنی که اون کیف داشت و حتی یک آنگستروم هم بهش برخورد نکردی.

امان از وقتی که یه آدم امل و عمله خودش رو بماله به این خواهر گرامی.ایشون بجای اینکه با پیاده شدن خودش رو از دست اون آدمه نجات بده با بی عقلی باعث می شه که همه بفهمن چه خبری شده.!!!.

+ نوشته شده در  جمعه ششم دی 1387ساعت 20:59  توسط محسن  | 

چند وقتی بود که مطلب جدیدی نداشتم براتون بنویسم.اما یه دفعه چشم ام به ماهیت وبلاگ ام افتاد که ماهیت ای روزمره و شخصی داره.

یعنی اینکه آقا جان دنبال مطلب خاصی برای نوشتن نباش.یعنی اینکه فکر نکن حتما باید یه چیز تو پ برای نوشتن پیدا کنی و اینجا بیای به دیوار وبلاگ ات بچسبونی که بقیه دوستات بیان و بخونن.آقا جان دوستات بهت لطف دارن و همیشه بهت سر می زنن حتی اگر ننویسی.اینو از روی آمار روزانه وبلاگ ات می تونی بفهمی که بهت هر روز سر می زنن و منتظرن.

والا به حضرت عباس دوست دارم که زود به زود بیام اینجا اما به خدا سرم شلوغه.

و اما بعد.

اول بهتون بابت عیدهای گذشته و تعطیلات خوبی که بینشون ایجاد  شد تبریک می گم و امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه.

دیشب هم که شب یلدا بود و بازار پیامک پر رونق بود که بعضی از اونها واقعا زیبا بود و امیدوارم که همتون عمری طولانی و روزگاری خوش رو در پیش داشته باشین.

سه شنبه تصمیم گرفتم که به مسافرت برم.با توجه به برفی که تقریبا همه جا اومده بود و همش این تلویزیون هشدار میداد که آدمهای عاقل وقتی می خواین  برین مسافرت  اگه ضرورتی برای رفتن ندارین خوب نرین دیگه؛ اما کو گوش شنوا.وقتی دیدار یار درمیون باشه.

از طرفی مادر گرامی می گفت بیا پسر جان بلیط بگیر با اتوبوس بریم اما من که اصلا گوش ام بدهکار نبود پامو کرده بودم توی یه کفش که نه جانم باید بیای با ماشین خودمون بریم.(ماشین برادرم.خودم که دیگه ماشین ندارم) آخر دیدم که ظاهرا خیلی جاده ها خرابه و گفتم میریم اگه پلیس راه برمون گردوند ما هم برمی گردیم.

چشم شیطون کرو گوش شیطون کور ؛زدیم به جاده.اگه بهتون بگم که اصلا و ابدا نه جاده برفی بود و نه حتی ابری و نه اصلا از یخ و یخبندون و یخچال خبری بود باورتون میشه؟ظاهرا این برف فقط توی تهران اومده بود.

جونم براتون بگه که ما هم بعد از ۳-۴ ساعت با تذکرهای مادر گرامی که هی نهیب میزد یواش برو رسیدیم.

البته عید بود و شب چله در پیش رو بود باید با خانواده می رفتیم  و ما هم   فقط با مادر عازم شدیم .

یه خبر دیگه اونم اینکه  به تازگی ارتقای شغلی گرفتم  و توقعات شرکت ازم بیشتر شده.انشاله که بتونم جواب اعتمادشون رو بدم.

از همتون ممنونم که علی رغم ننوشتن ام بازم به من سرر می زنین.

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم دی 1387ساعت 23:35  توسط محسن  |