تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

داشتم فکر می کرم که بعضی از ما آدمها از جمله خودم چقدر نعمتهای خدا رو فراموش می کنیم.

بی خودی نیست که خدا می گه وقتی توی مشکلی هستین به یاد من میفتین و وقتی نجات پیدا می کنین منو فراموش می کنین.

خدایا من بنده ناسپاس تو هستم.

مدتهاست که از تو چیزی نخواستم چون تو همه رو سخاوتمندانه به من دادی.

تصمیم گرفتم که ارتباطم رو با خدا بیشتر کنم.از هر راهی که بشه.اون به من نزدیک بود و هست اما من می خوام خودمو نزدیکتر کنم.

می خوام اگه پای بازی باشین یه بازی بکنیم.اونم اینه که از آرزوهاتون بگین.

فقط ازتون می خوام که آرزوهای واقعی باشه.خیالات نباشه.

من آرزو دارم که ...

سلامت باشم و بتونم نون حلال ببرم توی زندگیم.

آرامش داشته باشم.

دور و اطرافیانم دلاشون شاد باشه و همه سلامت باشن

مشکلات مردم کم بشه

آدمها دلاشون به خدا نزدیکتر بشه.

پول و ثروت هم به اندازه کافی برای زندگی فعلی و آینده ام داشته باشم که به کسی محتاج نباشم .


این چیزهایی که ازت خواستم برات اصلا زیاد نیست فقط کافیه که یه کم بیشتر لطف کنی.

خدایا شکرت.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 10:21  توسط محسن  | 

دیشب حدود ساعت 10-11 توی یک خیابون تقریبا خلوت منتظر بودم توی ماشین و داشتم به دوره و برم نگاه می کردم و یکدفعه متوجه شدم دقیقا در آن سمت خیابون بوته های نسبتا بلند شمشادها تکان تکان می خورد و کنجکاو شدم و دیدم یک خانمی با چادر مشکی رنگ نشسته است.بیشتر دقت کردم که نکنه یه وقت حالش بهم خورده و افتاده و داره دست و پا می زنه یا داره میلرزه  و کسی هم در آن دور و بر نبود که به دادش برسه که دیدم نه و فقط نشسته و چادر روی سرشه و داره یه کاری می کنه.

اما کاملا مستو ر بود  و بدون هیچ نشانه ایی که بدنش بخواد معلوم بشه  حس کردم که داره لباس عوض می کنه و به همین خاطر رفتم جلو تر ایستادم تا معذب نباشه اما برام یه علامت سوال هم درست شد توی ذهنم.

بعد از چند دقیقه که دور زدم و برگشتم که برم دیدم که از پشت همون بوته ها یه خانم با آرایش غلیظ و مانتو و روسری ظاهر شد که  خیلی قیافه خوبی  نداشت و دیدم که داره لباس خوابش رو هم تا می کنه و میزاره توی ساک اش.

فهمیدم که بعلللله خانم کاسبه و اومده سر کار اونوقت شب .

دلم براش سوخت و خیلی ناراحت شدم  از اینکه شاید برای امورات زندگی اومده و داره تن فروشی می کنه.




+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 14:59  توسط محسن  |