تبليغاتX
روزى دیگر

روزى دیگر

شخصی و زندگی روزمره

.در این مدت مرد تنها به زندگیش ادامه داد.

 

گاهی وقتا واقعا عذاب تنهایی اش ۱۰۰۰ برابر می شد و گاهی وقتا هم سعی می کرد که به روی خودش نیاره.

گفته بودم که با کسی که قرار بود باهاش ازدواج کنه مشکل داشت و سر هر چیزی بگو مگو داشتند و اصلا با هم عقیده نبودند و کم کم تصمیم گرفتند قبل از هر گونه مراسم عقد و عروسی به این رابطه ملال آور و سنگین که فقط برای هر دوشون عذاب آور شده بود و احساس خوبی نسبت به این رابطه نداشتند پایان بدهند. و این اتفاق افتاد.

بعد از مدتی اون خانم برای خودش تصمیم های دیگه ای گرفت و رفت سر زندگی اش.

مرد تنها تصمیم گرفت آلام روحی خودش و جراحت های روحی اش رو التیام بده.احساس می کرد که احساساتش چاک چاک و رشته رشته , و ریش ریش شده .

مثل لاشه گوسفندی که بدست قصاب نابلدی افتاده باشه و به همه جاش ضربه های عمیق و نافرم وارد شده .

یکی دوبار هم تصمیم جدی گرفت که خودش رو از بین ببره و تا هفته ها در مورد راه های این کار فکر می کرد اما فهمید هم مرد اینکار نیست و هم احساس کرد که زندگی درب و داغون اش رو دوست داره و نباید پا پس بکشه و فهمید که توی زندگی باید با مشکلات بجنگه.

یادش افتاد به پیامک ای که توی گوشی اش از یه دوست بود افتاد و مضمون اش این بود :((اگه به دنبال یه زندگی آروم و بی دغدغه و در نهایت آرامش هستی ومی تونی بری توی یه فضایی به عمق ۱ متر و عرض نیم متر که اسم اش قبره و راخت بگی درش و بزارن)).

تصمیم گرفت که تا مدتها کسی رو به زندگی اش راه نده و با تنهایی اش حال کنه.

خواست که تنهایی اش رو داشته باشه و دیگه این تنهایی رو با کسی قسمت نکنه.
شروع کرد فکر کنه که توی زندگی اش تغییر ایجاد کنه.
اوائل یه کم احمقانه فکر می کرد.فکر می کرد که ... آسمون پاره شده و اون خانم افتاده بود توی زندگی اش.
کم کم که از اون خانم و یادها دور می شد و می دید که آدمهای دیگه ای هم هستن که دوستش داشته باشن و فهمید که آدم خوب بازهم وجود داره.
+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 15:36  توسط محسن  | 

فلاش بک:
گفتم که علی مینا رو دختر پاکی تشخیص داده بود نه از این نظر که مینا تا بحال با هیچ پسری رابطه س ک س نداشته بلکه بخاطر اینکه مینا دختر دروغگو و شیاد و خیانت کاری نبود و جمیع محاسنی را که در او دیده بود به این نتیجه رسوندش که دختری پاکه.
مینا خیلی هم مهربون بود و عاشق بچه ها.بارها شده بود که وقتی داشتن توی خیابون با هم راه می رفتن تا مینا چشمش به یه بچه می خورد از خود بی خود می شد و می رفت سراغ بچه و یه کم باهاش بازی و براش ادا در میاورد و بوسش می کرد.
مینا همه حواسش و عشقش شده بود علی.یه جورایی برای علی نقش مادرانه هم داشت.یقه پیراهن علی و درست می کرد و اگه موهاش و باد زده بود و نامرتب شده بود مرتب می کرد و بهش میی گفت مثلا کدوم شلوار با کدوم پیراهن رو تنت کن و .....
مینا عاشق علی بود.دیوانه وار علی رو دوست داشت.براش همیشه هدیه می خرید و همش بهش توجه می کرد.
علی به این نتیجه رسیده بود که مینا همونه که از بچگی آرزو می کرد که داشته باشش.اما هنوز هم با غرور مینا مشکل داشت و پیش خودش فکر کرد که بعدا خوب می شه.

نامزدی بساطش داشت چیده می شد.
علی یه روز مینا رو با خودش برد به یه طلا فروشی و براش یه گردن بند خیلی خوشگل خرید که روش نگین های ریزی داشت.
مینا خیلی از سلیقه علی برای این انتخاب خوشش اومد .قرار شد که علی این گردن بند رو توی مراسم به گردنش بندازه.
قبلا یه بار علی و مینا سر بحث مهریه با هم جر و بحث کرده بودن و مینا هم قهر کرده بود و علی برای اینکه از دلش در بیاره براش یه انگشتر خریده بود و براش برده بود خونشون و جلوی خانواده بهش داده بود و همه بازم سلیقه اش رو تحسین کرده بودن. و مینا هم از علی قدردانی کرده بود .
مراسم نامزدی برگزار شد.
علی یه سبد گل بزرگ سفارش داده بود که گلهای عجیب غریبی داشت و مهمونا اومدن و بساط میوه و شیرینی رقص و شادی مهیا شد.
علی رفت مینا رو از آرایشگاه آورد.وقتی وارد شدن همه براشون کف زدن و مادر علی از شوقش گریه می کرد.علی هم بغض کرد خودشم نمی دونست چرا؟؟؟!!!! اما فکر کنم گریه شادی بود.
روی سرشون نقل و سکه مبارک باد ریختن و براشون کل کشیدن.
مادر های علی و مینا هر دو مومن بودند و اهل نماز.همیشه هر دو روسری داشتند اما اون شب به افتخار بچه هاشون جلوی همه مهمونا ی مرد حسابی رقصیدن.
بعد از مراسم نامزدی و اینکه از جو نامزدی خارج شدن کم کم بحث خونه و زمان عروسی پیش اومد و مینا به علی می گفت پس کی می ریم سر زندگی مون.
مینا یه کم بد قلقی می کرد و سر هر موضوع کوچولویی قهر می کرد و علی باید ناز می کشید.
علی یکی دو بار هم برای امتحان با مینا قهر کرد و دید که اصلا از ناز کشیدن و منت کشی خبری نیست .و ظاهرا اینکار برای علی یه خیابون یکطرفه است.
مینا به علی گفت باید بریم خارج و علی به علت اینکه نمی خواست از ایران خارج بشه و خونواده اش رو دوست داشت ,کارش رو و از همه مهم تر پول خارج رفتن و زندگی کردن رو نداشت و مخالفت کرد و به همین دلیل قهر های طولانی و مشاجرات آغاز شد.
گاهی وقتا که از کار با هم میو مدن پارک تا زمان و وقتشون رو با لذت در کنار هم بودن سپری کنن می رفتن توی پارک می نشستن.مینا اینقدر غر غر می کرد که در آخر کار به گریه و اعصاب خوردی منی کشید و علاوه بر خستگی روزانه کار خستگی روحی هم اضافه می شدو علی باید ساعت 9-10 شب اونو به خونش می رسوند و خودش برمی گشت سمت خونشون و حدود 11 می رسید خونه و بدون اینکه با کسی حرفی بزنه یه راست می رفت توی اتاقش تا بخوابه بلکه از این همه فشار روحی و عصبی و این همه نق و نوق راحت بشه.
تازه اگه شانس میاورد و مینا بهش تلفن نمی زد و تا ساعت ها باهاش حرف نمی زد که چرا اینکار و نکردو و اون کار و کردی و ..... .
کم کم از مینا دلش گرفت.دوستش داشت.دلش براش می سوخت اما بازم مشکل داشتند.برای اینکه اون زمان با هم بودن به دعوا نکشه با حرفهای مینا موافقت می کرد و کم کم این موضوع عادت شد و مینا حس کرد که علی از اون می ترسه و نمی فهمید که علی بخاطر جنجال داره همه حرفهای مینا رو قبول می کنه.
یه روز توی دعواها مینا به مادر علی و انواده اش بد جوری توهین کرد و انگشتری رو که مادر علی بعنوان نشون براش خریده بود در آورد و پرتاب کرد و گفت که نگین های این انگشتر قلابی است.
علی دولا شد و انگشتر رو برداشت و مینا هم همونجا توی همون کوچه روز زمین مثل بچه ها نشست و شروع کرد به گریه و زاری و غر غر و هر عابری که رد می شد اونا رو نگاه می کرد.علی از خجالت آب شد .
از طرفی اونو دوست داشت و از طرفی خجالت از نگاه مردم می کشید.
یکی می گفت:((خانم این آقا مزاحمته))!!؟؟
دیگری می گفت ((استغفراله از این جوناهای این دور ه زمونه))
یکی دیگه می گفت ((آقاچطوری دلت میاد اذیتش می کنی)) و ..... .
با هزار زحمت علی آرومش کرد و انگشتر رو بهش برگردوند و البته ابتدا مینا نمی گرفت و دستش نمی کرد ام ابالاخره گرفت و بعد از 2- 3 روز دستش کرد.
علی حس کرد عشق اونا دیگه یه جوری شده و هر چی می گذره توقعاتش بیشتر می شه.
سر جریان تولد علی که مینا اصلا استقبالی نکرد و به علی گفت مامانم مریضه و نمیام خونتون علی حسابی دلش شکست.
علی تصمیم گرفت بره در خونشون .رفت و دید کسی خونه نیست .دلش بیشتر شکست و حس کرد که از طرف مینا بهش بی احترامی و بی توجهی شده.
هرچند علی 20 روز قبل از اون برای مینا هم توی محیط کار مینا و هم توی خونه مینا و هم توی خونه خودشون براش تولد گرفته بود.






+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 9:35  توسط محسن  | 

مینا دختر خوب و  مهربونی  بود.مهندس بود.کار می کرد.خانواده خوبی داشت.دختر امروزی بود.اهل شادی و شوخی و خنده بود.

یه کم کلاس می ذاشت که علی می ذاشت به حساب دختر بودنش.یه کم لوس هم بود.و خوش پوش بود.البته بفهمی نفهمی یه کم توپول بود.اما خوب علی با این موضوع مشکلی نداشت.اما بهش گفته بود که باید بره ورزش و اونم قولش و داده بود که زمان عروسی همه اضافه وزنش رو کم کنه.

مینا نسبت به علی امروزی تر بود.علی یه کم به قدیما پایبند تر بود .(قدیمایی که توی فیلما و کتابها خونده بود)

علی۲۷ و مینا ۲۵بودن.

تصمیم گرفتن با هم زندگیشون و ادامه بدن.

((من همیشه با اینکه زندگیشونو آغاز کنن مخالفم.مگه قبلش پس چی کار داشتن می کردن؟!!!!))

مینا روابط عمومی خوبی داشت با مردم زود جور می شد و همه توی محل کار دوست داشتن باهاش جور باشن.مثه علی بود.علی هم خوش سرو زبون بود و خوش برخورد.

مینا دختر خوبی بود.اهل حجاب و این حرفها نبود.صادقانه از دوست پسر قبلیش گفته بود و علی هم قبول کرده بود.

علی اینقدر زرنگ بود که فهمیده بود روابط اون با دوست قبلیش یه دوستی معمولی بوده و از چند تا بوسه فرا تر نرفته.و به این نتیجه رسیده بود که مینا دختر پاکی هست.

از همه مهم تر مینا رو دختری تشخیص داده بود که هیچ وقت بهش خیانت نمی کرد.مینا و علی همدیگرو خیلی دوست داشتن.

علی آدم خاکی و افتاده ای بود و اصلا به کسی حسادت نمی کرد.اهل غرور و تکبر نبود.اما مینا بود.مینا رگه هایی از تکبر همیشه توش بود.

علی با همه سلام علیک داشت از نگهبان اداره تا آبدارچی و بقیه مدیران و توی محل هم با همه آشنا بود.اگه کاری از دستش بر میومد برای کسی انجام می داد.

مینا توی کارش خیلی دقیق بود .توی کاراش به ندرت و خیلی کم اتفاق افتاده بود که توی مدتی که توی اون اداره کار می کرد اشتباه کرده باشه.

وضعیت مالی پدر مینا از پدر علی بهتر بود  اما نه آنچنان که علی بخواد توهم دختر پولدار گرفتن بیاد توی سرش و اصلا علی این مسائل براش معنی نداشت.اون دنبال یه زندگی سالم و با آبرو بود.

عقیده داشت همیشه اگه سلامت باشه از پس چرخوندن یه زندگی بر میاد.

 چون پدر و مادر مینا هر  دو شاغل بودن خوب در طی سالها طبیعی بود که پس اندازی بیشتر از خانواده علی که مادرش خانه دار و پدرش هم کارگربود داشته باشن.

علی هیچوقت  از اینکه یه کارگر زاده  است خجالت زده نمی شد.چون دیده بود باباش با همه جونش داره زحمت می کشه تا خونه و زندگی و خرج تحصیلات بچه هاشو دربیاره.

بزرگتر ها از بچه ها و خانواده های مقابل خوششون اومده بود و با پیشنهاد پدر مینا برگزاری مراسم نامزدی مطرح شد.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 23:20  توسط محسن  | 

قبلا مرد تنها رو براش اسم انتخاب نکرده بودم و هم خودش و هم نامزدش  به اسم پسر و دختر معرفی شده بودن.

حالا غیر از اینکه می خوام براشون اسم انتخاب کنم می خوام به توصیه خانم ثابتی که سمت استادی ما رو دارن توی ادبیات قصه مرد تنها  به قصه مرد تغییر نام بده.

علی و مینا شخصیت های این داستان شدن از الان به بعد.

گفتم که علی رفت خواستگاری مینا و هر دو خونواده  طرف مقابل رو قبول کرده بودند.

علی از بچگی با ازدواج مشکل داشت و همش یه ترس نهان داشت و همیشه به این مساله با احتیاط نگاه می کرد.نه اینکه از ازدواج خوشش نمیومد .نه. همش نگران بود اونی که به نیت ازدواج میاد توی زندگیش آیا می تونه همه آرزوهای علی رو برآورده کنه یا اون میتونه آرزوهای دختر رو برآورده کنه؟

بزارین از آرزوهای علی بگم:

همیشه آرزو داشت وقتی ازدواج می کنه یه جشن مفصل راه بندازه و به همه نشون بده که به زنش به عشق اش افتخار می کنه.

لغت همسر براش خیلی معنی داشت عقیده داشت که همسر یعنی کسی که فکر و آرزو هاش و عقاید و رفتارش به شکل اون باشه و یعنی دوتا آدم که هم سر باشن با هم و نه اینکه فقط سرشون با هم روی یه بالش باشه.چون آدمهایی رو  توی زندگیش دیده بود که با هم سراشونروی یه بالشه اما دلشون  با هم نیست  و فقط با هم زندگی می کنن اونم به مقتضیات  زمانه . 

دوست داشت وقتی صبح داره میره سر کار همسرش رو در آغوش بگیره و ببوسه و با انرژی از خونه بره بیرون.عصر هم که بر می گرده خونه همسرش از اون زود تر رفته باشه خونه و خونه رو آماده کرده باشه و اونم با یه بغل پر از خرید مایحتاج خونه و یه بسته اختصاصی که توش هدیه ایی کوچولو برای زنش بود  به خونه برگرده و وقتی  زنش میاد که در رو از روش باز کنه بهش کمک کنه که خریدها رو بذارن توی کابینت ها و آشپزخانه  و با هم بشینن یه چای بخورن و بعد از نیم ساعت که استراحت کردن برن با هم وسایل شام  و آماده کنن و بعد از شام  و بعد از جمع و جور کردن خونه بشینن با هم در حالی که زن سرش و گذاشته روی پای مرد و مرد داره با موهای زنش بازی می کنه  یا اینکه زن توی بغل مرده خوابیده تلویزیون نگاه کنن و با هم در مورد وقایع  اتفاق افتاده اون روز و یا  در مورد آینده شون با هم حرف بزنن و یه معاشقه ای هم با هم داشته باشن.

دوست داشت تا آخر عمرش همیشه اون علاق های را که در اول زندگی با هم داشتن حفظ کنه.

دوست داشت که با هم بچه شون رو تربیت کنن.برای تربیت و  بزرگ کردنش همه تلاش شونو بکنن.دوست داشت که همه تلاشش رو برای فراهم کردن آسایش زن و بچه اش بکنه.

دوست داشت که باهاشون بره مسافرت و بگردونشون و براشون از جوونی اش مایه بذاره.

چون می دونست که جوونی بی ارزش نیست و خیلی گرانبها هست و دلش می خواست که همدیگه رو خوب درک کنن.

ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم شهریور 1386ساعت 22:11  توسط محسن  | 

پسر از محل کار مرخصی گرفت و رفت.زیر برف قدم زد.برف قشنگی داشت میومد.با اعتماد به نفس رفت سر قرار که میدون فاطمی بود و بهد از اینکه حدود 1 دقیقه بابای دختراومد.با یه ماشین نو(پراید) پسر تبریک و مبارکی ماشین وگفت و سوار شد.
بابای دختر مرد خوبی بود.ورزشکار و فوتبالیست.حدود 51 سال بود اما بدن و قیافش جوون تر بود.
بابای دختر هدفش از این ملاقات این بود که بفهمه پسر چه جور آدمیه.چون بابای دختر خیلی زرنگ و با هوش بود.
پسر هم خیلی ریلکس بود و با اون بحث می کرد و از هم گاهی نظر می پرسیدن.
پسر به پدر دختر گفت با اینکه الان اومدم خواستگاری هیچی از وضعیت مالیتون نمی دونم و اصلا هم دلم نمی خواد بدونم که شما چی دارین یا ندارین.بابای دختر هم چیزی نگفت.
پسر به پدر دختر گفت همیشه یاد گرفتم که نگاهم به جیب خودم باشه و به قول معروف سر سفره بابام بزرگ شدم و پدر دختر هم از این حرف خیلی خوشش اومد .
وقتی مطمئن شد که پسر چقدر دختر رو می خواد جلسه تموم شد.اون خیلی زرنگ بود و توی حرفهای پسر جوابهای خودش رو گرفت و پسر هم هیچ چیزی برای مخفی کردن نداشت و اصلا دروغ هم نگفت.
پسر خیلی خوشحال از جلسه برگشت و تلفنی همه چی رو برای دختر گفت.دختر هم فرداش از خوشحالی پدرش برای پسر توضیحات مفصلی داد که چقدر از پسر خوشش اومده.
رفتن بله برون .دختر سر مهریه با پسر مشکل داشت.دختر می گفت 500 و پسر می گفت 200 و آخر شد 300 تا سکه بهار و 500 شاخه گل.
اختلافشون سر این موضوع خیلی کش دار شد و دلشون از هم گرفت.اما خوب آخرش شد همون 300 و گلهای گفته شده.
پسر انتظار نداشت که دختر رو حرفش حرف بزنه و دختر هم فک نمی کرد پسر باهاش بحث کنه.
اما این موضوع حل شد.
اینم بگم هر چی از دوست داشتن متقابل این دو تا بگم کم گفتم.
یه روز داشتن با هم بحث می کردن و دختر گفت بیا با هم بریم خونه پدر و مادرم زندگی کنیم و با پولامون بریم خارج.
پسر گفت من نمیام.و این شد استپ اول یه اختلاف دیگه.
این اختلاف برای پا درمیونی به خونواده ها کشیده شد و اونا اومد ن وهمه چی رو به صلح و صفا کشیدن.
پسر نمی تونست از خونوادش بگذره و با دختر به سرزمینی بره که اصلا کسی منتظرشون نبود و نه کاری و نه جایی داشتن و این ریسک رو هم نمی خواست انجام بده که دست از پا دراز تر و با همه پس انداز از دست رفته چند سال اخیرش که همه رو با زحمت بدست آورده بود برگرده.
فعلا.
دوستان عزیز این داستان ممکن است که تا مدتها آپ نشه چون هنوز یه جاهاییش رو باید روش فکر کنم که به چه شکلی بنویسم. و این داستان در حد مجلات خانواده که من اون مجلات رو مجلات زرد و سر کاری می دونم نیست.
اینو برای دل خودم می نویسم چون همیشه دوست داشتم یه داستان بنویسم و الان هم دارم اینکار رو می کنم.اما باید یک کم با دقت تر و با حوصله بیشتر رو ش فکر کنم تا چیز خوبی در بیاد.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 16:47  توسط محسن  | 

پسر با دختر همش با هم بیرون بودن عصرا.
برای هم خیلی تازه بودن و جالب.همش از حرفای هم استقبال می کردن و نظراتشون رو با هم بررسی می کردن
توی این ابراز نظر ها گاهی وقتا رگه های اختلاف نظر خودشو پررنگ تر نشون می داد.وباعث می شد که با هم بحث و جدل هم بکنن گاهی.
دختر و پسر از نظر فرهنگی با هم اختلاف داشتن نه اینکه فک کنین یکی خوب و یکی دیگری بد باشه اما خوب اختلاف داشتن.
خونواده پسر تشکیل شده بود از یه مادر خانه دار و یه پدر بازنشسته که خونواده دختر بود مرکب از مادر کارمند و پدر کارمند که هر دو در آستانه بازنشستگی بودن.
بیرون از خونه کار کردن برای خونواده این مزیت رو داره که باعث رشد فکری جمعیت داخل خونواده می شه و علاوه بر اون درآمدشم در طی سالیان سال می تونه یه رقم قابل توجه باشه.
مقدمات مراسم خواستگاری با تلفن کردن بزرگترها به هم داشت جور می شد.
هر دوتاشون توی هوا برای خودشون سیر می کردن و زندگی براشون خیلی خوش می گذشت.از عصر تا ساعت7-8 که با هم بودن و بعدشم وقتی خونه می رسیدن و شامی می خوردن باز با هم پای تلفن بودن و حدود یه ساعت و نیم حرف می زدن.از همه چی می گفتن.
از محل کار گرفته تا دوست و آشنا و .... مبحث حرفشون بود.
رفتن خواستگاری.در یک روز سرد زمستان.اما پسر گرمش بود و شاید گرمی عشق.
پسر اولین بارش بود که می رفت خواستگاری و یه استرس خاصی داشت.استرس ناشی از تجربه اول که قلب آدم یه جورایی می تپ
ه و گاهی هم نفست به شماره میفته.همه این استرس و تجربه کردن و می فهمن که یعنی چی.
.گل خرید (البته گلی که دختر سفارش داده بود رو رفت گرفت و یه شیرینی خوشمزه و خوب هم خرید)در زد.
رفت توی حیاط.پدر دختر را برای اول بار می دید.پدر از ذوقش به استقبال آمد.پسر و ورانداز کرد.پسر خیالش راحت شد توی همون سلام و احوالپرسی فهمید که اونم مثه مامان دختر از پسر خوشش اومده.
رفتن تو.دختر دورتر به جلو آمد و با کمی خجالت و نمک دخترونه احوالپرسی نمود.پدر پسر هم بار اول بود که دختر را می دید. و او هم خوشش آمد.
نشستن و از هر دری صحبت نمودن جز بحث اصلی و هر دو در حال محک زدن بودن.
نه پسر و نه دختر هیچیک بچه پولدار نبودن.
دختر به جای چای نسکافه آورد.پسر خیلی دوست داشت و زیر چشمی با اینکه 10000 بار دختر و دیده بود باز نگاش کرد و لبخندی رد و بدل شد و پدر دختر دید.پسر کمی خجالت کشید اما نه زیاد.
پسر بعد از چند دقیقه وقتی محیط را خارج از استرس تشخیص داد راحت راحت بر روی مبل نشست.
اینم بگم که پسر در کنار پدر و مادر نشست و پدر دختر هم آمدبا فاصله توری که در ضلع دیگر اتاق و تقریبا رو در روی و در کنار پسر نشست.
پسر از هر چه تعارف نمودن خورد(شکمو بود) و دختر نیز در کنار مادرش نشست.
پسر صحبت کرد.از خودش و از کارش و از اینکه می خواد مستقل شه و روی پاش بایسته حرف زد.دختر نیز با ناز و اطوار دخترانه برای پدر و مادر پسر حرف زد.برای پسر که نه.قبلا دلبری کرده بود.
خونواده ها هم با هم گرم گرفتن و بعد از ساعتی باید میرفتن دیگه و بلند شدن و رفتن و هر دو طرف راضی بودن و وقتی پسر خونه رسید از دختر تلفنی نظر اونا رو جویا شد و دختر هم گفت که چقدر پدر دختر از خانواده و خود پسر خوشش اومده و اونا رو آدم با کلاسی تشخیص داده.
و پسر هم متقابلا نظرات خونوادشو که اونا رو آدمای خوب و صمیمی تشخیص داده بودن اعلام کرد.
شب بود دیگه.
پسر صبح که رفت سر کار برفی زیاد رو دید که داره می باره .برف رو دوست داشت وخوشحال شدو باریدن رو به فال نیک گرفت.
ساعت 9-10 بود که پدر دختر تماس گرفت و خواست که پسررا در خارج محل کار و بطور خصوصی و 2 نفری ببینه.
TO BE CONTINUE......

+ نوشته شده در  شنبه دوم تیر 1386ساعت 16:51  توسط محسن  | 

...
دفعه قبل می خواستم بگم اما تصمیم گرفتم که الان بگم و اونم اینکه این داستان من آدماش اسم ندارن و اسماشون همون دختر و پسر هست.
اوائلی که پسر و دختر با هم دوست شده بودند یه روز دختر از پسر خواست که عصر بره خونشون.پسر با هزار فکر و خیال از اینکه چرا این دختر همچی پیشنهادی بهش داده و یا اینکه نکنه اون بره و خونواده دختر هم باشن و یا اینکه بعدن سر برسن و فکر و خیالهای دیر که باعث تشویش پسر شده بود اما تصمیمش و گرفت .
پسر دل به دریا زد و رفت و با هزار ترس و لرز وارد شد.
دختر به استقبالش اومد و پسر خونه دختر را خالی از غیر دید.فقط خودش و دختر بودن اونجا .
تابستون بود و دختر هندوانه خوش رنگی آورد و با هم خوردن و گفتن و خندیدن و فقط بوسه ای رد و بدل شد و نه هیچ.
هردو خیلی دوست داشتن که با هم یه رابطه SEXUAL INTERCOURSEداشته باشن اما هر دو از هم خجالت می کشیدن و اصلا بنای این رابطه بر اساس همچین رابطه ای نبود و توی دلشون این رابطه رو به آینده موکول کردن.
پسر وقتی اومد بیرون یه نفس تازه کرد و خیالش از اینکه اتفاقی براشون نیفتاده راحت شد.
کم کم چند بار دیگه هم رفت اونجا و ترس هاش کمتر شد و رابطه شون همون جور باقی موند و فقط چندین بار همو در آغوش گرفته بودن و یا لمس کرده بودن اما هیج SEXUAL INTERCOURSE اي اتفاق نيفتاد.
پسر داشت دختر رو سبک و سنگین می کرد و اصلا به س ک س فکر نمی کرد در عین حال که می دونست دوام یه رابطه به این موضوع خیلی بی ربط هم نیست .اما اینکارو نکرد و دختر هم هیچ وقت حرکاتی برای این موضوع انجام نداد که هردو تحریک شوند.
رابطه داشت جدی تر و جدی تر می شد و هر دو از حالت GFوBFداشتن به حالت دو دوست جنس مخالف صمیمی رسیده بودن .و یکبار دختر به پسر گفت که ((مامانم می خواد باهات آشنا بشه)).
پسر یه حس عجیبی کرد و اول خواست بگه باشه برای فرصتی بعد اما بعد از دقایقی گفت باشه قبول.
قبول کرد و قرار شد دختر زمان و مکان را مشخص کنه.
پسر اون روز به شدت دچار درد کمر بود و لنگان لنگان راه می رفت.آخه بد جور استرس داشت.و این استرس زده بود به رگ سیاتیکش.
رفت و خیلی راحت برخورد کرد و مامان دختر هم از چشاش معلوم بود که از پسر خیلی خوشش اومده.
پسر مطمئن بود که OKاز طرف مامان دختر بعد از این دیدار صادر می شه و دخترش رو تائید می کنه برای انتخابش.
دیدار در یک کافی شاب متوسطی برگزار شد و همه جور صحبتی رد و بدل شد.از اعتقادات و افکار و .... صحبت شد و پسر در آخر براشون ماشین گرفت و روانشون کرد و خودش پیاده در افکارش غوطه ور گشت و رفت به سمت خانه و از آینده ای نامعلوم در هراس بود.
دختره هم بد جور به دل پسره نشسته بود و دختره افکار و عقاید قشنگی داشت که برای پسره خیلی جدید بود.
مهربون بود و برای پسره حاضر بود بمیره.
دختره یه خصوصیات خوبی داشت.مهندس بود.با شخصیت و خانم بود.خانواده خوبی داشت و کم جمعیت بودن و مستقل بود و تک دختر.
جمیع محاسن رو توی اون می دید اما باز همش نمی دونست چی می شه و همش فکر می کرد که نمی شه و یه اتفاقی برای عشقشون میفته.
اینم بگم که پسر و دختر هر دو کم تجربه بودن در روابط عاشقانه.
.... TO BE CONTINUE
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم خرداد 1386ساعت 16:30  توسط محسن  | 

الوعده وفا.

مرد فقط کار می کرد و زمانی رو ویا کسی رو که براش هم وقت و هم پولشو خرج کنه نداشت.
زندگیش تک بدی شده بود و فقط و فقط کار می کرد.کم کم حالش از این زندگی سگیش بهم می خورد و
پیش خودش زمزمه می کرد که عجب زندگی تخمی دارماااااااا.!!!!!!!!
نه عشقی بود نه هنری بود و نه تفریحی داشت توی زندگیش.
دوست موست زیاد داشت دور و برش اما تفریحش با اونا شده بود برنامه بزارن و برن مست بازی و یه شیشه مشروب و بخورن وبعدش هم فرمایشات مستی و یه کم چرت و پرت بگن و خوش باشن و
بخندن خداییش این تیکه آخرو بهش حسودیم شد بهش بگم هر وقت خواست بره منم ببره با خودش
البته گاهی وقتا به مسافرت میرفت اما با اینکه بهش خوش میگذشت اما ته دلش یه چیزی دیگه می خواست.
دلش می خواست این مسافرت به همراه دوست دخترش ویا زنش باشه و این مسافرت رنگ و بوی خوش یه زن رو به خودش بگیره. اما هنوز اون آدم اش رو پیدا نکرده بود و با دوست دخترش هم که نمی تونست بره مسافرت.البته بعضی از دوستاش با دوست دختراشون می رفتنا اما از شانس بد این مرد اون نمی تونست بره.P>
یه روز توی یه جایی چشمش به یه خانم بسیار محترمی افتاد و یه کم سبک و سنگین کرد و دید این همونی که شاید بتونه تیکه گمشدش باشه و بقیه عمر شو و انرژی شو به اون بده.
از خوشحالی داد زدو وداشت دیوونه میشد چون دیگه قرار بود تنها نباشه.
همه چیز بر وفق مرادش بود و دختره هم او نو خیلی دوست داشت و پاک عاشقش شده بود حتی بیش از اونی که مرد تنها اونو دوست داشته باشه دختره مرد تنها رو دوست داشت.
همه چیز عالی بود.دیگه مرده هر روز به سر و وضعش می رسید و خودشو مرتب می کرد و لباس های جور و اجور می پوشید و هر روز صورتشو صفا می داد و به عشق دیدن دلدار از خونه میزد بیرون.
عصر اهم بعداز ساعت کاری یه جا همو می دیدن و میرفتن پارک و سینما و کافی شاپ . قدم زدن زیر درختای خیابون ولیعصر(از چهارراه پارک وی به بالا) و غروب هم یه چیزی توی یکی از رستورانا یا فست فودهای سرراه می خوردن و دختره رو می رسوند و خودش بر می گشت سمت خونش.و فردا هم همین موضوع بود تا ماهها و بعد تصمیم گرفتن که جدی تر بدور از هر گونه عاشقیت ای همو بررسی کنن.
جواب بررسی از اولشم معلوم بود.هر دو عاشق شده بودن و بهم جواب مثبت دادن.
اما توی این میون این مرده ته دلش یه حرفایی میزد و چون عقیه داشت که دل به صاحبش دورغ نمی گه نمی خواست به اون حرفا گوش کنه.
دل مرده برای دختره خیلی بزرگ بود و جای یه نفرو بیشتر داشت.نه اینکه مرده دنبال کسی دیگه بود نه هاااااااا اما شاید هم دختره برای دل مرده زیادی کوچیک بود.!!!!
دختره هم یه چیزایی حس می کرد اما به خودش جرات پرسش رو نمی داد.
اما با این همه تفاسیر همه هیجانای دیدن و خرید برای همدیگه و تلفن کردن و دلواپسی ها و قدم زدن ها زیر باونی های بهاری و دوست داشتن همدیگه و دست همو گرفتن و انتقال حس قلبی از یه بدن به بدن دیگه رو هنوز داشتن .اما نمی دونستن چرا یه چیزی این میونه.و نمی تونستن درک کنن که چرا داره اینجوری می شه؟
خلاصه که یه چیزی انگار توی این پازل عاشقونه اینا کم بود و از هم هم نمی پرسیدن که چیه؟
مرد تنها چون اون دختره رو دوست داشت تصمیم گرفت از خودش شروع کنه و علتو توی خودش یه جورایی پیدا کرد.
دنبال علاج رفت که قبل از وقوع یه کاری کرده باشه.
<تصمیم گرفت یه کم مهربون تر بشه تا بتونه به دختره نزدیک تر بشه که دختره ازداشتن اون بیشتر احساس افتخار کنه.و اونم احساساتشو بهتر نشون بده.
>اصلاح شد .دوست داشتنی تر شد.خودش هم عاشق تر شد و مدتی کوتاه با زندگیش بیشتر حال کرد.
TO BE CONTINUE..
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386ساعت 20:23  توسط محسن  | 

بدجوری تنها بود,زن وبچه نداشت که به عشقشون کار کنه و براشون زندگی کنه. وقتی می رفت خونه درو دیوار خونه مثل خوره وجودش و می خوردن.اهل تلویزیون نیگاه کردن هم زیاد نبود.حوصله اش حسابی سر رفته بود و عصرجمعه بود و دلتنگی.
زد بیرون و قدم زد توی خیابونا.میخواست قدم بزنه و از خلوتی خیابونای عصر جمعه و خلوت تهران لذت ببره.پشت یه مغازه پرنده فروشی واستاد و پرنده ها رو نگاه کرد.رفت تو بی اختیار, اما یه دفعه بوی تند فضله این پرنده ها زد توی دماغش کم کم به بو و صدای جیغ ,آواز اونا عادت کرد.
یه جفت پرنده چششو گرفت خوشگل و کم سر صدا بودن .وقتی اومد بیرون یه قفس که دوتا مرغ عشق توش بودن دستش بود.یکی شون آبی رنگ دریا و اون یکی زرد قناری .همش لب تو لب بودن پدر سگا!!!!!!!!. از روزی که خریدشون زندگی اش یه جور دیگه شده بود.کارش این بود که صبخ با صدای اونا پاشه وبراشون دونه بریزه و آب شون و عوض کنه و هفته ای یه بار هم براشون زرده تخم مرغ و یه روز درمیان یه کم کاهو بذاره.>
<بعد از جند هفته که اومدن و به جاشون عادت کردن کم کم مادهه جا گرم کرد و کرچ شد و جفتگیری کردن و دوتا تخم Nخیلی کوچیک گذاشتن .اینقدر کوچیکی این تخما برای مرد جالب بود که برشون داشت و خواست نگاهشون کنه که از بس پوستشون نازک بود هردوشکستن .پرند ها قهر کردن و چند روزی آواز نخوندنsمرد بردشون لب باغچه و آویزونشون کرد و چند روز زیر یه درخت آویزون بودن و انگار که روحیشون عوض شده باشه دوباره صدای آوازشون بلند شد.">مرد رفت براشون یه خونه خرید 500 تومن(خنده داره نه!!!!) و توش و پر از پنبه کرد تا اگه باز تخم گذاشتن ">نشکنه تخمشون. و باز تخم گذاشتبعد از خدود 20 روز که روشون خوابید یه روز مرد متوجه شد که دوتا جسم قرمز به اندازه یه بند انگشت که از سر ضعف می لرزیدن و چندتاپر که مثل موی سفید رو تنشون بود ,زیر مادره دارن می جنبن.چند ماهی گذشت و دیگه حالا کاملا بزرگ شده بودن و یه روز توی بهار مرد یه دفعه دلش برای اونا سوخت و دید اینا قرارهر همه عمرشون و توی قفس بگذرونن تا بمیرن.تصمیم شو گرفت. حسابی بهشون آب و دون داد و بردشون یه پارک نزدیک خونه خودش.
در قفس رو باز کرد و ولشون کرد و بهشون گفت : ((بپرین و پر بکشین و اوج بگیرین)).با اینکه از اول توی قفس بدنیا اومده بودن اما خوب پریدن و رفتن.هر چهارتا روی یه شاحه نشستن و مرد رو نگاه کردن که باز داره تنها می شه اما مرد یه خنده روی لبش بود و از دورن خوشحال بود.
مرد توی یه لحظه از قفس خالی بدش اومد و تصمیم گرفت هیچوقت دیگه پرنده ها رو توی قفس نندازه قفس رو با پا له کرد و انداخت داخل سطل زیاله پارک وخوشخال از کردش رفت به سمت خونش.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 14:31  توسط محسن  | 

مرد در محل کار خود بی حوصله و بی صبرانه منتظر گذر زمان تا وقت بگذره
بعد از پایان کار پس از طی یک فاصله نسبتا طولانی با پای پیاده به نزدیکی های منزل رسید.
سر راه از سوپری توی مسیر خرت و پرت هاشو خرید(تخم مرغ ْماست ْنان و نوشابه و یه مقدار سوسیس و کالباس )وقتی داشت میومد بیرون یادش افتاد که عسل خونه تموم شده و برای فردا صبحش عسل خرید.
سیگاری نبود اما عجیب هوس سیگار کرد و تصمیم گرفت یه پاکت سیگار هم بخره.
سیگارو روشن کرد و پکی به اون زد تمام فضای ریه هاشو پر از دود خالص سیگار کرد و در پی اون سرفه هایی کرد که اشک از چشاش جاری شد(یادتونه که گفتم سیگاری نبود.)سیگارو نگاه بدی کرد که انگار داشت همه فحش های دنیا روبه اون می داد دور انداخت.
از سر کوچه که پیچید به فکرش اومد اولین فرصت بره و یه چیزایی برای خونش بخره تا کم و کسری هاش
و جبران کنه.یه تلویزیون جدید و یه فرش بهتر .ضبط صوت اش خراب شده بود و فقط رادیوی اون درست بود که همیشه شبا تا صبح بالای سرش بود و دید که همین براش کافیه و برای ضبط گوش کردن یه کامپیوتر داشت که می تونست باهاش به آواز شجریان دل بسپره و بره توی خلسه و تا عمق وجودش آرامش ناشی از این آواز رو راه بده.
زنگ در رو زد.یادش اومد که کسی توی خونه منتظرش نیست و یه لحظه یادش رفته بود که اونم مثل خدا مجرده و تنها.!!!!!!!!!
فت توی خونه و حوصلش سر رفته بود و حالش هم یه جورایی گرفته بود. تصمیم گرفت یه مهمونی تک نفره برای خودش ترتیب بده.یه عرق خوبی داشت که هنوز تموم نشده بود .یه آهنگ از شحریان گذاشت و لباس راحتی پوشید و
یه مقدار نوشابه برای مزه و یه کم کالباس و یه مقدار خیار رنده کرد و با ماست قاطی کرد و هم زد و بساط رو چید.
فضای اتاقش رو با یه نور کمی که حالادیگه شب شده بود روشن تر از هوای بیرون کرد و نشست.
پیک اول رو به سلامتی خودش خورد و با پیک دوم که به سلامتی آدمی که سالها قبل دوستش داشت و ولش کرده بود خورد و دیگه کم کم داشت گرم می شد و رخوت داشت همه وجودش رو می گرفت.
>شجریان داشت میخوند ((ل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم ــــ نه عجب که خوب رویان بکنند بی وفایی-سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم -دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی))
مست که شد خیلی به خودش و دنیا خندید بعد از اینکه هیجان خندیدن اش فروکش کرد تو خودش فرو رفت و گریه کرد.هم برای تنهایش و هم برای روزگارش.
اینقدر گریه کرد و توی حال خودش بود که نفهمید که کی خوابش برد.
مرد داشت خودش و برای یه تکرار ۲۴ ساعتی دیگه آماده می کرد.
رسید.
سر راه از سوپری توی مسیر خرت و پرت هاشو خرید(تخم مرغ ْماست ْنان و نوشابه و یه مقدار سوسیس و کالباس )وقتی داشت میومد بیرون یادش افتاد که عسل خونه تموم شده و برای فردا صبحش عسل خرید.
سیگاری نبود اما عجیب هوس سیگار کرد و تصمیم گرفت یه پاکت سیگار هم بخره.
سیگارو روشن کرد و پکی به اون زد تمام فضای ریه هاشو پر از دود خالص سیگار کرد و در پی اون سرفه هایی کرد که اشک از چشاش جاری شد(یادتونه که گفتم سیگاری نبود.)سیگارو نگاه بدی کرد که انگار داشت همه فحش های دنیا روبه اون می داد دور انداخت.
از سر کوچه که پیچید به فکرش اومد اولین فرصت بره و یه چیزایی برای خونش بخره تا کم و کسری هاش
و جبران کنه.یه تلویزیون جدید و یه فرش بهتر .ضبط صوت اش خراب شده بود و فقط رادیوی اون درست بود که همیشه شبا تا صبح بالای سرش بود و دید که همین براش کافیه و برای ضبط گوش کردن یه کامپیوتر داشت که می تونست باهاش به آواز شجریان دل بسپره و بره توی خلسه و تا عمق وجودش آرامش ناشی از این آواز رو راه بده.
زنگ در رو زد.یادش اومد که کسی توی خونه منتظرش نیست و یه لحظه یادش رفته بود که اونم مثل خدا مجرده و تنها.!!!!!!!!!
رفت توی خونه و حوصلش سر رفته بود و حالش هم یه جورایی گرفته بود. تصمیم گرفت یه مهمونی تک نفره برای خودش ترتیب بده.
یه عرق خوبی داشت که هنوز تموم نشده بود .یه آهنگ از شحریان گذاشت و لباس راحتی پوشید و
یه مقدار نوشابه برای مزه و یه کم کالباس و یه مقدار خیار رنده کرد و با ماست قاطی کرد و هم زد و بساط رو چید.
فضای اتاقش رو با یه نور کمی که حالادیگه شب شده بود روشن تر از هوای بیرون کرد و نشست.
پیک اول رو به سلامتی خودش خورد و با پیک دوم که به سلامتی آدمی که سالها قبل دوستش داشت و ولش کرده بود خورد و دیگه کم کم داشت گرم می شد و رخوت داشت همه وجودش رو می گرفت
شجریان داشت میخوند ((ل خویش را بگفتم چو تو دوست می گرفتم ــــ نه عجب که خوب رویان بکنند بی وفایی-سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم -دگری نمی شناسم تو ببر که آشنایی))
مست که شد خیلی به خودش و دنیا خندید بعد از اینکه هیجان خندیدن اش فروکش کرد تو خودش فرو رفت و گریه کرد.هم برای تنهایش و هم برای روزگارش.
اینقدر گریه کرد و توی حال خودش بود که نفهمید که کی خوابش برد.
مرد داشت خودش و برای یه تکرار ۲۴ ساعتی دیگه آماده می کرد.
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم فروردین 1386ساعت 23:4  توسط محسن  |