یعنی اینکه آقا جان دنبال مطلب خاصی برای نوشتن نباش.یعنی اینکه فکر نکن حتما باید یه چیز تو پ برای نوشتن پیدا کنی و اینجا بیای به دیوار وبلاگ ات بچسبونی که بقیه دوستات بیان و بخونن.آقا جان دوستات بهت لطف دارن و همیشه بهت سر می زنن حتی اگر ننویسی.اینو از روی آمار روزانه وبلاگ ات می تونی بفهمی که بهت هر روز سر می زنن و منتظرن.
والا به حضرت عباس دوست دارم که زود به زود بیام اینجا اما به خدا سرم شلوغه.
و اما بعد.
اول بهتون بابت عیدهای گذشته و تعطیلات خوبی که بینشون ایجاد شد تبریک می گم و امیدوارم که بهتون خوش گذشته باشه.
دیشب هم که شب یلدا بود و بازار پیامک پر رونق بود که بعضی از اونها واقعا زیبا بود و امیدوارم که همتون عمری طولانی و روزگاری خوش رو در پیش داشته باشین.
سه شنبه تصمیم گرفتم که به مسافرت برم.با توجه به برفی که تقریبا همه جا اومده بود و همش این تلویزیون هشدار میداد که آدمهای عاقل وقتی می خواین برین مسافرت اگه ضرورتی برای رفتن ندارین خوب نرین دیگه؛ اما کو گوش شنوا.وقتی دیدار یار درمیون باشه.![]()
از طرفی مادر گرامی می گفت بیا پسر جان بلیط بگیر با اتوبوس بریم اما من که اصلا گوش ام بدهکار نبود پامو کرده بودم توی یه کفش که نه جانم باید بیای با ماشین خودمون بریم.(ماشین برادرم.خودم که دیگه ماشین ندارم) آخر دیدم که ظاهرا خیلی جاده ها خرابه و گفتم میریم اگه پلیس راه برمون گردوند ما هم برمی گردیم.
چشم شیطون کرو گوش شیطون کور ؛زدیم به جاده.اگه بهتون بگم که اصلا و ابدا نه جاده برفی بود و نه حتی ابری و نه اصلا از یخ و یخبندون و یخچال خبری بود باورتون میشه؟ظاهرا این برف فقط توی تهران اومده بود.
جونم براتون بگه که ما هم بعد از ۳-۴ ساعت با تذکرهای مادر گرامی که هی نهیب میزد یواش برو رسیدیم.
البته عید بود و شب چله در پیش رو بود باید با خانواده می رفتیم و ما هم فقط با مادر عازم شدیم .
یه خبر دیگه اونم اینکه به تازگی ارتقای شغلی گرفتم و توقعات شرکت ازم بیشتر شده.انشاله که بتونم جواب اعتمادشون رو بدم.
از همتون ممنونم که علی رغم ننوشتن ام بازم به من سرر می زنین.
